به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت*۱۷*
"بیدارم"
"درت رو باز میکنم. بیا سمت در من."
صدای الکس اومد:
"چطور میخوای در منو باز کنی؟ تو داخل سلول خودتی."
"اشتباه گفتم. الان در خودم رو باز میکنم و بعد میام پیش تو."
رینا روی پاهایش ایستاد. جای سوزن توی رانش تیر کشید. نادیده گرفت. رفت به سمت در سلول. در فلزی بود، با یک قفل ساده. خیلی ساده. انگار که بدانند بچهها هیچ وقت تلاش نمیکنند بازش کنند.
رینا تکه فلز را توی شکاف قفل فرو کرد. کوچک بود. زیادی کوچک. دستش میلرزید و تاریکی هم کمک چندانی نمیکرد. چشمهایش را بست و فقط با حس انگشتها کار کرد. فلز را چرخاند. قفل تق زد ولی باز نشد. دوباره تق. باز نشد.
عرق کرد. توی تاریکی سرد، عرق از پشت گردنش پایین میریخت.
دفعه سوم، فلز را کج کرد. قفل با صدای خشنی باز شد.
رینا نفسش را بیرون داد. در را آرام باز کرد. راهرو خالی و تاریک بود. نور اضطراری سبز رنگ از ته راهرو میآمد. مثل چراغ خواب یک کابوس بود.
آرام راه رفت. پاهایش را لخت روی کف سرد گذاشت. به سلول الکس رسید. قفلش همان مدل بود. اما الکس گفته بود عوض کردهاند. نگاه کرد،دقیقا همان بود. شاید الکس اشتباه کرده بود. رینا فلز را فرو کرد. یک چرخش. دو چرخش. قفل باز نشد. دوباره تلاش کرد و نشد.
صدای الکس از پشت در آمد:
"باز نمیشه؟"
"فعلاً نه."
"گفتم عوض کردنش."
رینا نفس عمیق کشید. به قفل نگاه کرد. در آن نور سبز ، میشد طرحش را دید. متفاوت بود. یک برآمدگی کوچک داشت که قفل قبلی نداشت. رینا فلز را خم کرد. با ناخن. با دندان. با هرچه داشت. فلز نازک بود. خم شد. شکل جدیدی گرفت. فرو کرد توی قفل و دوباره چرخاند. قفل باز شد.
الکس آن طرف ایستاده بود. توی تاریکی، چشم کبودش سیاه تر از همیشه به نظر میرسید. عدد سه روی گردنش سفید بود زیر نور سبز. مثل یک زخم تازه.
"اومدی؟"
"اومدم."
دستش را گرفت. انگشتهایش سرد بودند. الکس دستش را فشار داد. برای یک ثانیه، هیچکدام حرف نزدند. فقط ایستادند در آن راهروی تاریک، دست در دست هم، و به ته راهرو نگاه کردند. به آن نور سبز دور.
"طبقه منهای سه." رینا گفت.
"یادته راه کجاست؟"
"آریس گفت از سالن قرمز برو پایین."
"سالن قرمز..."
هر دو نگاهشان را به انتهای مخالف راهرو انداختند. سالن قرمز آن طرف بود. از بین راهروهای پر از سلول، از بین صدها بچهی خوابیده در پشت میلهها، از بین نگهبانهایی که معلوم نبود کجا هستند.
"الکس. اگه برگردیم سلول، فردا هیچکس نمیفهمه ما رفتیم."
"میدونم."
"اگه بریم و گیر بیفتیم..."
"میدونم."
Center
قسمت*۱۷*
"بیدارم"
"درت رو باز میکنم. بیا سمت در من."
صدای الکس اومد:
"چطور میخوای در منو باز کنی؟ تو داخل سلول خودتی."
"اشتباه گفتم. الان در خودم رو باز میکنم و بعد میام پیش تو."
رینا روی پاهایش ایستاد. جای سوزن توی رانش تیر کشید. نادیده گرفت. رفت به سمت در سلول. در فلزی بود، با یک قفل ساده. خیلی ساده. انگار که بدانند بچهها هیچ وقت تلاش نمیکنند بازش کنند.
رینا تکه فلز را توی شکاف قفل فرو کرد. کوچک بود. زیادی کوچک. دستش میلرزید و تاریکی هم کمک چندانی نمیکرد. چشمهایش را بست و فقط با حس انگشتها کار کرد. فلز را چرخاند. قفل تق زد ولی باز نشد. دوباره تق. باز نشد.
عرق کرد. توی تاریکی سرد، عرق از پشت گردنش پایین میریخت.
دفعه سوم، فلز را کج کرد. قفل با صدای خشنی باز شد.
رینا نفسش را بیرون داد. در را آرام باز کرد. راهرو خالی و تاریک بود. نور اضطراری سبز رنگ از ته راهرو میآمد. مثل چراغ خواب یک کابوس بود.
آرام راه رفت. پاهایش را لخت روی کف سرد گذاشت. به سلول الکس رسید. قفلش همان مدل بود. اما الکس گفته بود عوض کردهاند. نگاه کرد،دقیقا همان بود. شاید الکس اشتباه کرده بود. رینا فلز را فرو کرد. یک چرخش. دو چرخش. قفل باز نشد. دوباره تلاش کرد و نشد.
صدای الکس از پشت در آمد:
"باز نمیشه؟"
"فعلاً نه."
"گفتم عوض کردنش."
رینا نفس عمیق کشید. به قفل نگاه کرد. در آن نور سبز ، میشد طرحش را دید. متفاوت بود. یک برآمدگی کوچک داشت که قفل قبلی نداشت. رینا فلز را خم کرد. با ناخن. با دندان. با هرچه داشت. فلز نازک بود. خم شد. شکل جدیدی گرفت. فرو کرد توی قفل و دوباره چرخاند. قفل باز شد.
الکس آن طرف ایستاده بود. توی تاریکی، چشم کبودش سیاه تر از همیشه به نظر میرسید. عدد سه روی گردنش سفید بود زیر نور سبز. مثل یک زخم تازه.
"اومدی؟"
"اومدم."
دستش را گرفت. انگشتهایش سرد بودند. الکس دستش را فشار داد. برای یک ثانیه، هیچکدام حرف نزدند. فقط ایستادند در آن راهروی تاریک، دست در دست هم، و به ته راهرو نگاه کردند. به آن نور سبز دور.
"طبقه منهای سه." رینا گفت.
"یادته راه کجاست؟"
"آریس گفت از سالن قرمز برو پایین."
"سالن قرمز..."
هر دو نگاهشان را به انتهای مخالف راهرو انداختند. سالن قرمز آن طرف بود. از بین راهروهای پر از سلول، از بین صدها بچهی خوابیده در پشت میلهها، از بین نگهبانهایی که معلوم نبود کجا هستند.
"الکس. اگه برگردیم سلول، فردا هیچکس نمیفهمه ما رفتیم."
"میدونم."
"اگه بریم و گیر بیفتیم..."
"میدونم."
- ۳۳۶
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط