قرار از تو شمال از تو خیال مخملش با من

قرار از تو، شمال از تو، خیالِ مخملش با من
شب و باران و یک ڪلبه میانِ جنگلش با من
خجالت مے ڪشے شاید ڪه ساڪت مانده اے، باشد
تدارک دیدنِ رویایمان از اولش با من
بیا ڪارت نباشد بختمان گرچه گره خورده
رهایے از طلسم و هرچه جادو جنبلش با من
دو پلڪت را ببند و حس ڪن آهنگِ قدمها را
اتاقے با تمِ پاییز و رنگِ خردلش با من
بده دستت به دستم گرمِ گرم از شعله هایِ رقص
اجاقِ چاقِ رنگین طاق و چوبِ صندلش با من
صفایے ڪن بده لم بر حریرِ ماهِ رویِ ابر
ردیفِ نازبالش هایِ نرمِ ململش با من
فدایِ خستگے هایت، لبے تر ڪن بخوان شعری
صدایِ قُل قُلِ قوریِ چاے و منقلش با من
براے شاممان یک سفره شعر و دلبرے با تو
ڪمے ریحان و خوشبختے و نانِ بَل بَلَش با من
جهان تا بوده گرچه دل شڪستن بوده آیینش
دلت را دستِ من بسپار، حلِ معضلش با من
تو با من تا تهِ رویا بیا تا آخرِ این شعر
غزل با خطِ نم نم رویِ برگِ جنگلش با من..



‌ ‎‌‌‌
دیدگاه ها (۲۲)

‍ عشق را بی معرفت معنا مکنزر نداری مشت خود را وا مکنگر نداری...

در بازی بی منطق احساس؛ دلم باخت آن شب که مرا زندگی از چشم تو...

با گریه فریادت زدم توی خیابان‌هاانگار حتی باد هم نام تو را م...

‌گفته بودی که بیائی، غمم از دل برودآنچنان جای گرفته است که م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط