پارت بیست و چهارم | پرواز
پارت بیست و چهارم | پرواز
بالاخره به فرودگاه رسیدیم.
بعد از تحویل دادن چمدونها و کلی اینور و اونور رفتن، سوار هواپیما شدیم.
همهچیز طبق نقشه بود... یا حداقل قرار بود باشه.
جیهان نگاهی به میچا انداخت.
ـ میچا، بیا پیش من بشین.
میچا بدون مکث گفت:
ـ معلومه که میام.
من با تعجب نگاهش کردم.
ـ ببینم... قرار نبود من و تو کنار هم بشینیم؟
میچا خیلی خونسرد گفت:
ـ برنامه عوض شد.
ـ خیلی بیشرفی میچا!
رُزا خندید.
روبه رُزا گفتم:
ـ خب پس من و تو بشینیم، لیام هم پیش جونگکوک بشینه.
رُزا سریع گفت:
ـ نه، من پیش داداشم میشینم.
ـ رُزااا!
لیام با خنده گفت:
ـ من که از اول میدونستم.
هنوز داشتم بهشون غر میزدم که صدای جانسو بلند شد.
ـ من پیش کوکی میشینم.
قبل از اینکه کسی چیزی بگه، کنار جونگکوک نشست.
میچا و رُزا به هم نگاه کردن.
میچا زیر لب گفت:
ـ خب... این اصلاً طبق نقشه نبود.
رُزا آروم گفت:
ـ باید یه کاری کنیم.
اما همون لحظه مهماندار اعلام کرد:
ـ لطفاً همه سر جای خودتون قرار بگیرید. هواپیما بهزودی حرکت میکند.
میچا با دستپاچگی گفت:
ـ لارا بیا جا عوض کنیم.
من خواستم بلند شم، اما هواپیما تکون کوچیکی خورد.
همون لحظه قلبم ریخت.
دستم رو به صندلی گرفتم.
ـ وای...
میچا برگشت.
ـ لارا؟
ـ من... من از هواپیما میترسم.
جانسو با بیخیالی گفت:
ـ چیز خاصی نیست.
ولی من اصلاً به حرفش گوش نمیدادم.
صدای موتور بیشتر شد.
هواپیما شروع به حرکت کرد.
دستهام یخ کرده بود.
میخواستم بلند شم و برم سمت میچا، اما مهماندار دوباره اعلام کرد:
ـ لطفاً کسی از جای خود حرکت نکند.
میچا فقط با چشمهای نگران نگاهم کرد.
جونگکوک که تا اون لحظه ساکت بود، متوجه حال من شد.
نگاهش روی صورتم موند.
ـ جانسو.
ـ بله؟
ـ بلند شو.
جانسو با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
ـ گفتم بلند شو.
ـ ولی من اینجا نشستم.
جونگکوک بدون اینکه صدایش را بالا ببرد، سرد گفت:
ـ لارا میترسه. و اینجا جاشه همین الان پاشو.
جانسو اخم کرد.
ـ ولی...
ـ الان.
همین یک کلمه کافی بود.
جانسو با ناراحتی از جایش بلند شد.
جونگکوک دستش را به سمت صندلی کنار خودش گرفت.
ـ بیا اینجا بشین.
با تردید نزدیک شدم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
نشستم.
هنوز دستهام میلرزید.
جونگکوک کمربندش رو بست و نگاهی کوتاه به من انداخت.
ـ نفس عمیق بکش.
ـ نمیتونم.
ـ میتونی.
صدایش آرام بود؛ محکم، اما عجیب دلگرمکننده.
هواپیما از زمین جدا شد.
چشمهام رو بستم.
و برای اولین بار...
ترس از پرواز، کمی کمتر از چیزی بود که فکر میکردم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوتا پارت دیگه میزارممم
بالاخره به فرودگاه رسیدیم.
بعد از تحویل دادن چمدونها و کلی اینور و اونور رفتن، سوار هواپیما شدیم.
همهچیز طبق نقشه بود... یا حداقل قرار بود باشه.
جیهان نگاهی به میچا انداخت.
ـ میچا، بیا پیش من بشین.
میچا بدون مکث گفت:
ـ معلومه که میام.
من با تعجب نگاهش کردم.
ـ ببینم... قرار نبود من و تو کنار هم بشینیم؟
میچا خیلی خونسرد گفت:
ـ برنامه عوض شد.
ـ خیلی بیشرفی میچا!
رُزا خندید.
روبه رُزا گفتم:
ـ خب پس من و تو بشینیم، لیام هم پیش جونگکوک بشینه.
رُزا سریع گفت:
ـ نه، من پیش داداشم میشینم.
ـ رُزااا!
لیام با خنده گفت:
ـ من که از اول میدونستم.
هنوز داشتم بهشون غر میزدم که صدای جانسو بلند شد.
ـ من پیش کوکی میشینم.
قبل از اینکه کسی چیزی بگه، کنار جونگکوک نشست.
میچا و رُزا به هم نگاه کردن.
میچا زیر لب گفت:
ـ خب... این اصلاً طبق نقشه نبود.
رُزا آروم گفت:
ـ باید یه کاری کنیم.
اما همون لحظه مهماندار اعلام کرد:
ـ لطفاً همه سر جای خودتون قرار بگیرید. هواپیما بهزودی حرکت میکند.
میچا با دستپاچگی گفت:
ـ لارا بیا جا عوض کنیم.
من خواستم بلند شم، اما هواپیما تکون کوچیکی خورد.
همون لحظه قلبم ریخت.
دستم رو به صندلی گرفتم.
ـ وای...
میچا برگشت.
ـ لارا؟
ـ من... من از هواپیما میترسم.
جانسو با بیخیالی گفت:
ـ چیز خاصی نیست.
ولی من اصلاً به حرفش گوش نمیدادم.
صدای موتور بیشتر شد.
هواپیما شروع به حرکت کرد.
دستهام یخ کرده بود.
میخواستم بلند شم و برم سمت میچا، اما مهماندار دوباره اعلام کرد:
ـ لطفاً کسی از جای خود حرکت نکند.
میچا فقط با چشمهای نگران نگاهم کرد.
جونگکوک که تا اون لحظه ساکت بود، متوجه حال من شد.
نگاهش روی صورتم موند.
ـ جانسو.
ـ بله؟
ـ بلند شو.
جانسو با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
ـ گفتم بلند شو.
ـ ولی من اینجا نشستم.
جونگکوک بدون اینکه صدایش را بالا ببرد، سرد گفت:
ـ لارا میترسه. و اینجا جاشه همین الان پاشو.
جانسو اخم کرد.
ـ ولی...
ـ الان.
همین یک کلمه کافی بود.
جانسو با ناراحتی از جایش بلند شد.
جونگکوک دستش را به سمت صندلی کنار خودش گرفت.
ـ بیا اینجا بشین.
با تردید نزدیک شدم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
نشستم.
هنوز دستهام میلرزید.
جونگکوک کمربندش رو بست و نگاهی کوتاه به من انداخت.
ـ نفس عمیق بکش.
ـ نمیتونم.
ـ میتونی.
صدایش آرام بود؛ محکم، اما عجیب دلگرمکننده.
هواپیما از زمین جدا شد.
چشمهام رو بستم.
و برای اولین بار...
ترس از پرواز، کمی کمتر از چیزی بود که فکر میکردم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوتا پارت دیگه میزارممم
- ۱۳۸
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط