با خوشحالی پاهاش رو تکون میداد و منتظر روی صندلی نشسته بود که در ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 31
با خوشحالی پاهاش رو تکون میداد و منتظر روی صندلی نشسته بود که در باز شد و دکتر اومد تو... از اونجایی که یونگی میگفت تخصصی توی بارداری نداره اومده بودن پیش یه دکتر تو یکی از بهترین کلینیک های بارداری.
دکتر که خودش هم یه امگا خانم بود لبخندی به امگای بامزه زد.
-خب... خوشحالی که میخای تولتون رو ببینی؟
جونگ کوک با لبخند خرگوشی تند تند سر تکون داد.
-خب پس اروم دراز بکش و لباست رو بده بالا
-ل-ل-لباشم؟( لباسم؟ )
و با گیجی و کمی نگرانی به تهیونگ نگاه کرد.
-اشکالی نداره فرشته من...
جونگکوک رو خوابوند و لباسش رو تا جایی که شکم گردش که حالا بزرگتر شده بود معلوم بشه بالا زد و دستش رو برای اطمینان دادن بهش گرفت.
-نگران نباش بیبی... ددی پیشته...
پرستار لبخندی زد و کمی ژل روی شکم جونگ کوک مالید که جونگکوک اخمی کرد و دست تهیونگ رو فشرد و سعی کرد با دست ازادش ژل رو پاک کنه ولی تهیونگ دستش رو گرفت.
-مگه نمیخای نینیمون رو ببینیم هوم؟
با اخم به ژل نگاه کرد.
-د-د-دوشش ن-ندالم! س-سلده! ( دوسش ندارم! سرده! )
-ددی بمیره برات ولی نمیشه پاکش کنی... یکم تحمل کن باشه؟
و بوسه ای به هردو دست جونگکوک زد.
دکتر پروب رو روی شکمش حرکت داد و خیلی کم فشارش داد که قشنگ مشخص بشه. چیز زیادی از تولشون معلوم نبود چون هنوز خیلی کوچولو بود.
-برای ماه دوم بارداری خوب رشد کرده... حتما هرماه برای سونوگرافی بیاید تا رشدش زیر نظر باشه
-باشه...
تهیونگ گفت و بعد از تموم شدن کار دکتر ژل سرد که حالا با گرمای تن جونگکوک گرم شده بود رو با دستمال پاک کرد.
...
چندماه بعد...
شکم جونگکوک بزرگتر و بزرگتر میشد و هر روز لوستر و نازدار تر... این اواخر بکنتش کمتر شده بود.
هرماه برای سونوگرافی میرفتن و روز به روز رایحه تولشون بیشتر مشخص میشد تا دیشب محو بود ولی حالا کاملا مشخص بود... رایحه پرتقال...
جونگکوک هنوز خواب بود و تهیونگ داشت با رایحه پرتقال ذوق میکرد.
-اخه چقد خوشبویی تو توله کوچولو من
و بوسه ای رو شکم جونگکوک گذاشت که لگد خفیفی حس کرد.
-اخه تو چرا این وقت صبح بیداری بابایی؟
اروم حرف میزد ولی جونگکوک کمی تکون خورد و با مشتش چشمش رو میمالید.
-د-ددی...؟ ب-با تی ح-حلف میژنی؟ ( ددی...؟ با کی حرف میزنی؟ )
-بیدار شدی؟ خوب خوابیدی؟
-ن-نح
-چرا؟؟ جاییت درد میکنه؟! خواب بد دیدی؟!
-ددی ک-کوکی لو بیدال ک-کلد!( ددی کوکی رو بیدار کرد! )
با اخم کیوت و چشمای بسته گفت.
تهیونگ سر جاش برگشت و جونگکوک رو بغل کرد، پتو رو روی هردوشون کشید و بوسه ای رو پیشونیش گذاشت.
-ببخشید عزیزم... بخواب...
-ب-با تی ح-حلف میژدی؟ ( ددی...؟ با کی حرف میزدی؟ )
-با نینی پرتقالمون
-پلتدال؟؟ ( پرتقال؟؟ )
-اهوم... رایحه توله امگامون پرتقاله...
-جونگکوک با ذوق به تهیونگ نگاه کرد و رایحش رو بویید.
-ب-بوشو دوش دالم( بوشو دوست دارم )
-هوم منم و برای ترکیب رایحه پرتقالش با رایحه وانیل تو جون میدم...
جونگکوک گونشو به سینه تهیونگ مالید.
-بوش ب-بوشی! ( بوس بوسی! )
تهیونگ لب هاش رو روی لب های جونگکوک کوبید و محکم و عمیق مکید و زود کنار کشید تا امگای باردارش نفس کم نیاره.
-بخواب باشه؟ هنوز خیلی زوده
-ش-شاعت شنده؟ ( ساعت چنده؟ )
-هفت و نیم... بخواب...
-ولی کوکی دیگه خوابش( خمیازه ) نمیاد
تهیونگ خندید و بوسه ای نوک بینی خوش فرمش گذاشت.
-مقاومت نکن کوچولوی من
#تهکوک#فیک#اسمات#بی_تی_اس#فیکشن#رمان
دیدگاه ها (۲۴)

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 32دوباره دکتر ژل سردی که ازش متنفر بود رو رو...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 33-وووواااوو چ-چگد گ-گشنگه! -اهوم... به زور ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 30تا بهش رسید محکم بغلش کرد. -الهه ماه رو شک...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 29شاید تعداد دفعاتی که اومده بود خرید کمتر ا...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 15-نباید از جلوی چشمم دور شی امگا...خطرناک-ه...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 28این چند وقته همش درگیر جونگکوک بود... ویار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط