پرسه در جنگل....
پرسه در جنگل....
شب...
بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند...
ات خمیازهای کشید.
ات: فکر کنم امشب زود بخوابم.
کوک از روی مبل بلند شد.
کوک: خوبه.
ات هم بلند شد.
هر دو به سمت پلهها رفتند.
جلوی اتاقها...
ات لبخند زد.
ات: شب بخیر، کوک.
کوک: شب بخیر.
هر دو وارد اتاقهایشان شدند.
...
صبح...
نور خورشید داخل عمارت را روشن کرده بود.
ات با موهای نامرتب از اتاق بیرون آمد.
همین که وارد آشپزخانه شد...
کوک پشت میز نشسته بود.
اما این بار خبری از صبحانهی آماده نبود.
ات با تعجب اطراف را نگاه کرد.
ات: امروز خبری از صبحونه نیست؟
کوک فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت.
کوک: امروز خدمتکارها مرخصی گرفتن.
ات با ذوق گفت:
ات: یعنی خودمون دوتاییم؟
کوک: آره.
ات دستهایش را به هم زد.
ات: پس امروز من آشپزم!
کوک با آرامش گفت:
کوک: امیدوارم زنده بمونم.
ات با خنده یک حولهی آشپزخانه برداشت و به سمتش پرت کرد.
حوله روی شانهی کوک افتاد.
کوک آن را برداشت.
کوک: حمله؟
ات: تازه شروعشه.
کوک آرام به سمتش رفت.
ات یک قدم عقب رفت.
ات: نه... وایسا...
کوک جلوتر آمد.
ات: کوک...
جدی نگفتم...
کوک دستش را دراز کرد.
ات چشمهایش را بست.
اما به جای اینکه کاری کند...
کوک فقط کمی آرد روی نوک بینی ات زد.
ات چشمهایش را باز کرد.
ات: ...
کوک خیلی خونسرد گفت:
کوک: حالا شبیه آشپزا شدی.
ات چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با خنده گفت:
ات: خیلی خب...
اینجوریه؟
او هم کمی آرد برداشت...
و یکدفعه روی گونهی کوک زد.
ات: مساوی شد!
کوک با انگشت آرد روی صورتش را پاک کرد.
بعد به دست سفیدش نگاه کرد.
کوک: خودت خواستی.
ات آرام عقب رفت.
ات: نه... صبر کن...
کوک یک مشت کوچک آرد برداشت.
ات جیغ کوتاهی کشید و شروع به دویدن کرد.
ات: نههههه!
کوک دنبالش راه افتاد.
نه با عجله...
فقط با لبخند.
ات دور میز آشپزخانه میدوید و میخندید.
ات: قول بده نریزی روم!
کوک: قول نمیدم.
ات: چه آدم بدقولی!
چند دور دور میز چرخیدند.
آخر سر...
ات پایش به صندلی گیر کرد.
تعادلش را از دست داد.
اما قبل از اینکه زمین بخورد...
کوک بازویش را گرفت.
ات درست مقابلش ایستاد.
آنقدر نزدیک...
که صدای نفسهای هم را میشنیدند.
چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
ات آرام به چشمهای کوک نگاه کرد.
برای اولین بار...
حس کرد قلبش بیدلیل تند میزند.
کوک هم نگاهش را از او برنداشت.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: هر بار میدوی...
آخرش نزدیکه زمین بخوری.
ات لبخند محوی زد.
ات: ولی...
هر بار هم تو میگیریم.
کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگوید، خیلی آرام دستش را رها کرد.
ات هم دیگر شوخی نکرد.
هر دو فقط لبخند زدند.
انگار...
چیزی بینشان در حال تغییر بود.
...
ظهر نزدیک میشد و بوی غذایی که با هم درست کرده بودند، تمام آشپزخانه را پر کرده بود.
شب...
بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند...
ات خمیازهای کشید.
ات: فکر کنم امشب زود بخوابم.
کوک از روی مبل بلند شد.
کوک: خوبه.
ات هم بلند شد.
هر دو به سمت پلهها رفتند.
جلوی اتاقها...
ات لبخند زد.
ات: شب بخیر، کوک.
کوک: شب بخیر.
هر دو وارد اتاقهایشان شدند.
...
صبح...
نور خورشید داخل عمارت را روشن کرده بود.
ات با موهای نامرتب از اتاق بیرون آمد.
همین که وارد آشپزخانه شد...
کوک پشت میز نشسته بود.
اما این بار خبری از صبحانهی آماده نبود.
ات با تعجب اطراف را نگاه کرد.
ات: امروز خبری از صبحونه نیست؟
کوک فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت.
کوک: امروز خدمتکارها مرخصی گرفتن.
ات با ذوق گفت:
ات: یعنی خودمون دوتاییم؟
کوک: آره.
ات دستهایش را به هم زد.
ات: پس امروز من آشپزم!
کوک با آرامش گفت:
کوک: امیدوارم زنده بمونم.
ات با خنده یک حولهی آشپزخانه برداشت و به سمتش پرت کرد.
حوله روی شانهی کوک افتاد.
کوک آن را برداشت.
کوک: حمله؟
ات: تازه شروعشه.
کوک آرام به سمتش رفت.
ات یک قدم عقب رفت.
ات: نه... وایسا...
کوک جلوتر آمد.
ات: کوک...
جدی نگفتم...
کوک دستش را دراز کرد.
ات چشمهایش را بست.
اما به جای اینکه کاری کند...
کوک فقط کمی آرد روی نوک بینی ات زد.
ات چشمهایش را باز کرد.
ات: ...
کوک خیلی خونسرد گفت:
کوک: حالا شبیه آشپزا شدی.
ات چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با خنده گفت:
ات: خیلی خب...
اینجوریه؟
او هم کمی آرد برداشت...
و یکدفعه روی گونهی کوک زد.
ات: مساوی شد!
کوک با انگشت آرد روی صورتش را پاک کرد.
بعد به دست سفیدش نگاه کرد.
کوک: خودت خواستی.
ات آرام عقب رفت.
ات: نه... صبر کن...
کوک یک مشت کوچک آرد برداشت.
ات جیغ کوتاهی کشید و شروع به دویدن کرد.
ات: نههههه!
کوک دنبالش راه افتاد.
نه با عجله...
فقط با لبخند.
ات دور میز آشپزخانه میدوید و میخندید.
ات: قول بده نریزی روم!
کوک: قول نمیدم.
ات: چه آدم بدقولی!
چند دور دور میز چرخیدند.
آخر سر...
ات پایش به صندلی گیر کرد.
تعادلش را از دست داد.
اما قبل از اینکه زمین بخورد...
کوک بازویش را گرفت.
ات درست مقابلش ایستاد.
آنقدر نزدیک...
که صدای نفسهای هم را میشنیدند.
چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
ات آرام به چشمهای کوک نگاه کرد.
برای اولین بار...
حس کرد قلبش بیدلیل تند میزند.
کوک هم نگاهش را از او برنداشت.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: هر بار میدوی...
آخرش نزدیکه زمین بخوری.
ات لبخند محوی زد.
ات: ولی...
هر بار هم تو میگیریم.
کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگوید، خیلی آرام دستش را رها کرد.
ات هم دیگر شوخی نکرد.
هر دو فقط لبخند زدند.
انگار...
چیزی بینشان در حال تغییر بود.
...
ظهر نزدیک میشد و بوی غذایی که با هم درست کرده بودند، تمام آشپزخانه را پر کرده بود.
- ۴۱۷
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط