تقصیر خودم بود که لب باز نکردم

تقصیر خودم بود که لب باز نکردم
احساس دلم را به تو ابراز نکردم

زنجیر به پا داشتم این بود که آرام
پوسیدم و از شهر تو پرواز نکردم

تو رفتی و من ماندم و تنهایی و یک عمر
جز یاد تو را مَحرم این راز نکردم

ای حس غریبانه به چشمان تو سوگند
یک لحظه من از عشق تو احراز نکردم


در اوج پریشانی و تنهایی و تردید
بی نام تو هرگز غزلی ساز نکردم

با سوز تو ساز دل من رنگ خزان داشت
این زمزمه را با کسی آغاز نکردم

بعد از تو کسی نکته ای از عشق نیاموخت
من نیز دَری سوی کسی باز نکردم
دیدگاه ها (۵)

.

در طلوع عشق می خواهم که مهمانم شویتا سحر در خلوتم مهمان دستا...

نگفتے بر دلم پا مے گذارے❤ ️مرا اینگونہ تنها مے گذارے❤ ️ن...

در این دنیای وا نفسا تو از حالم چه  می دانیبه دل داغی گران د...

پارت ۵۳معامله نهایی« انقدر بازیگر خوبی هستی که وقتی گفتی سرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط