پارت ۵ 🖤
پارت ۵ 🖤
با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام مسیر رو از پنجره بیرون نگاه میکردم.
جینا آروم دستم رو گرفت: — «ات، هر اتفاقی افتاد، من کنارتم.»
لبخند کوچیکی زدم. — «مرسی جینا... واقعاً نمیدونم بدون تو چی کار میکردم.»
چند دقیقه بعد جلوی یه عمارت بزرگ و تاریک توقف کردیم. چند نفر جلوی در ایستاده بودن.
وقتی وارد شدیم، صدای قدمهایی از طبقه بالا شنیدم.
جونگکوک از پلهها پایین اومد.
همین که چشمش به من افتاد، چند ثانیه مکث کرد.
— «تو چرا جینا رو آوردی؟»
گفتم: — «چون دیگه قرار نیست تنها با تو جایی بیام.»
جونگکوک اخم کرد: — «هنوز هم زبونت درازه.»
جینا جلو اومد: — «و تو هنوز هم زیادی دستور میدی.»
تهیونگ خندهاش گرفت، ولی سریع خودش رو جمع کرد. 😂
جونگکوک نگاه تندی به جینا انداخت، بعد دوباره به من نگاه کرد.
— «ات، اومدم باهات دربارهی جیمین حرف بزنم.»
اخم کردم: — «دوباره جیمین؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «این بار موضوع فرق داره... جیمین در خطره.» 🖤
با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام مسیر رو از پنجره بیرون نگاه میکردم.
جینا آروم دستم رو گرفت: — «ات، هر اتفاقی افتاد، من کنارتم.»
لبخند کوچیکی زدم. — «مرسی جینا... واقعاً نمیدونم بدون تو چی کار میکردم.»
چند دقیقه بعد جلوی یه عمارت بزرگ و تاریک توقف کردیم. چند نفر جلوی در ایستاده بودن.
وقتی وارد شدیم، صدای قدمهایی از طبقه بالا شنیدم.
جونگکوک از پلهها پایین اومد.
همین که چشمش به من افتاد، چند ثانیه مکث کرد.
— «تو چرا جینا رو آوردی؟»
گفتم: — «چون دیگه قرار نیست تنها با تو جایی بیام.»
جونگکوک اخم کرد: — «هنوز هم زبونت درازه.»
جینا جلو اومد: — «و تو هنوز هم زیادی دستور میدی.»
تهیونگ خندهاش گرفت، ولی سریع خودش رو جمع کرد. 😂
جونگکوک نگاه تندی به جینا انداخت، بعد دوباره به من نگاه کرد.
— «ات، اومدم باهات دربارهی جیمین حرف بزنم.»
اخم کردم: — «دوباره جیمین؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «این بار موضوع فرق داره... جیمین در خطره.» 🖤
- ۲۲۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط