♡ ماه سفید من ♡
♡ ماه سفید من ♡
پارت : ۸
و رسوندمش خونه و خودمم رفتم شرکت
ا/ت ویو :
نمیدونم چرا قلبم داشت تند تند میزد شاید بخاطر اینکه خیلی جذابه هوفففف
رفتم یه صبحانه خوردم و رفتم کافه
۲۰ مین بعد
رسیدم کافه دیدم تهیونگ هم اینجاست و دارن با چند نفر دیگه حرف میزنن
تهیونگ ویو :
رفتم شرکت که یادم افتاد امروز توی کافه جلسه داریم نگاه به آدرس کافه کردم اما اینجا کافه ای که ا/ت توش کار میکنه
بهتر میتونم دوباره ببینمش
رفتم کافه که دیدم اعضا نشستن داشتیم حرف میزدیم که دیدم ا/ت اومد تو و رفت تو یکی از اتاق های کافه وقتی اومد بیرون لباسش عوض شده بود و لباس خدمتکار پوشیده بود ولی هنوز مثل یه ماه سفید می درخشید
که دیدم رفت سر یه میز که یه پسره نشسته بود داشتم عصبی میشدم که خودش رفت و دیدم با دوتا قهوه اومد اما اون پسره که یه نفر بود داشتم از عصبانیت منفجر می شدم اومد بلند شم تا دستش رو بگیرم ببرمش بیرون بهش اعتراف کنم تا دیر نشده که یهو کوک دستم رو گرفت منم همچنان داشتم بهش نگاه میکردم که دیدم یکی از قهوه هارو داد به پسره اون یکی رو هم برد سر یه میز دیگه و داد به یه خانم فکر کنم زیادی حساس شدم من چند روز پشت سر هم تعقیبش کردم اما تاحالا ندیدنمبا یه پسر قرار بزاره
ا/ت ویو :
همینجوری که داشتم کار هارو انجام میدادم هی به تهیونگ نگاه می کردم اون داشت منو نگاه میکرد
که یهو دیدم هانا و لیا اومدن تو و نشستن پشت یه میز رفتم پیششون
هانا : سلام دوست جون
لیا : ما اومدیم ببینیم تو چجوری کارمی کنی ، شاید ماهم استخدام کردیم که تنها نباشی
ا/ت : خب باشه حالا چی میخورین براتون بیارم ؟
که یهو ...ادامه دارد
پارت : ۸
و رسوندمش خونه و خودمم رفتم شرکت
ا/ت ویو :
نمیدونم چرا قلبم داشت تند تند میزد شاید بخاطر اینکه خیلی جذابه هوفففف
رفتم یه صبحانه خوردم و رفتم کافه
۲۰ مین بعد
رسیدم کافه دیدم تهیونگ هم اینجاست و دارن با چند نفر دیگه حرف میزنن
تهیونگ ویو :
رفتم شرکت که یادم افتاد امروز توی کافه جلسه داریم نگاه به آدرس کافه کردم اما اینجا کافه ای که ا/ت توش کار میکنه
بهتر میتونم دوباره ببینمش
رفتم کافه که دیدم اعضا نشستن داشتیم حرف میزدیم که دیدم ا/ت اومد تو و رفت تو یکی از اتاق های کافه وقتی اومد بیرون لباسش عوض شده بود و لباس خدمتکار پوشیده بود ولی هنوز مثل یه ماه سفید می درخشید
که دیدم رفت سر یه میز که یه پسره نشسته بود داشتم عصبی میشدم که خودش رفت و دیدم با دوتا قهوه اومد اما اون پسره که یه نفر بود داشتم از عصبانیت منفجر می شدم اومد بلند شم تا دستش رو بگیرم ببرمش بیرون بهش اعتراف کنم تا دیر نشده که یهو کوک دستم رو گرفت منم همچنان داشتم بهش نگاه میکردم که دیدم یکی از قهوه هارو داد به پسره اون یکی رو هم برد سر یه میز دیگه و داد به یه خانم فکر کنم زیادی حساس شدم من چند روز پشت سر هم تعقیبش کردم اما تاحالا ندیدنمبا یه پسر قرار بزاره
ا/ت ویو :
همینجوری که داشتم کار هارو انجام میدادم هی به تهیونگ نگاه می کردم اون داشت منو نگاه میکرد
که یهو دیدم هانا و لیا اومدن تو و نشستن پشت یه میز رفتم پیششون
هانا : سلام دوست جون
لیا : ما اومدیم ببینیم تو چجوری کارمی کنی ، شاید ماهم استخدام کردیم که تنها نباشی
ا/ت : خب باشه حالا چی میخورین براتون بیارم ؟
که یهو ...ادامه دارد
- ۴۶.۴k
- ۲۵ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط