راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»
دیدگاه ها (۱)

فصل اول_آغاز سرنوشت

فصل دوم _ آمادگی برای ماموریت

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

پارت 1

قسمت هجده

وقتی یوکی بالاخره از دنیای شیاطین بیرون آمد، هنوز گوش‌های گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط