لطفا حمایت کنید
(لطفا حمایت کنید❤)
P:6
رسیدم خونه لباسامو
عوض کردم و رفتم رو تختم...........
خدایا لینو چرا اینکارو میکرد چرا نمیزاشت
ازش جدا شم وایییی چرا اینجوری نگاهم میکرد
چرا هرجا میرفتم دنبالم بود......... اهههههه
هیییییی ......... بگیر بخواب صبح
باید بری مدرسه...............
.
از خواب بلند شدم و اماده شدم رفتم مدرسه
تو راه همش تو فکر دیشب بودم که چرا لینو
دیشب اینکارو میکرد...........
وایی اصلا نفهمیدم کیه رسیدم. به ایستگاه
اتوبوس....... سوار اتوبوس شدم و رسیدم
رفتم داخل مدرسه رفتم طبقه ی بالا داخل کلاس
(و کلا در طول کلاس فکر دیشب بودم که چرا لینو دیشب این کارو میکرد اصلا از درس هیچی نفهمیدم تا زنگ تفریح خورد)
رفتم تو حیاط مدرسه و روی یکی از نیمکت ها نشستم که لینو داشت مثل دیشب بهم نگاه میکرد
بهش اصلا نگاهم نکردم
که لینو داشت میومد سمتم و کنارم نشست
و بهم گفت
لینو: دیشب بخاطر من رفتی خونه
لیا: نه کی گفته خسته شدم رفتم خونه
لینو: اها چون هنوز شمع کیکشو فوت نکرده بود
لیا: حالا هرجور میخوای فکر کن
لینو: خیله خب
لیا: ولی دیشب چرا مثل دیوونه ها میکردی
لینو: یعنی چی
لیا: مثل دیوونه ها چسبیده بودی به من
لینو: عه اخه خیلی هیکل خوبی داری
یهو هی بهم نزدیک میشد
لیا: منظورت چیه
لینو: هیچی اگه دوست داری بیا خونه ی
ما کسی نیست تنهام و الآنم میخوام از کام شیرینت بکشم دیشب نزاشتی ولی الان تلافی میکنم تا کسی ندیده اتیشم و بخوابون تا کسی ندیده
و هی نزدیک تر میشد اینکارش این حرفاش عین خاری دور گردنم داشت خفم میکرد
لیا: یعنی چی درمورد من چی فکر کردی (با بغض و داد)
بلند شدم و اونم بلند شد
لینو: چته دختر مگه من چی گفتم
یهو زدم تو گوشش نفهمیدم چجوری ولی زدم
یهو همه ی بچه ها جمع شدن
لیا: ههویییی تو کی درمورد من اینجوری
فکر میکنی
لینو: چی میگی من که چیزی نگفتم
لیا: اها چیزی نگفتی نگفتی
خونمون کسی نیست میتونی بیای اونجا نگفتی میخوام از کام شیرینت بکشم نگفتی بیا اتیشمو خاموش کن تا کسی ندیده (با لکنت و بغض)
سون: لینو این داره چی میگه
لینو: داره دروغ میگه میخواد خودشو بندازه به من
لیا: چرا دروغ میگی تو الان به من نگفتی
لینو: دروغ نگو دختره ی هرزه
لیا: یعنی چی ولم کنین(گریه و هق هق)
همینجوری داشتم گریه میکردم رفتم از
بالا کیفمو برداشتم و رفتم طرف خونه
همینجوری گریه میکردم که رسیدم به
پرورشگاه که چویی جون جلوم ظاهر
شدههه.........
.
چویی جلوم ظاهر شدههه
چویی: چیزی شده
اشکامو پاک کردم و گریمو نگه داشتم
لیا: خوبم
چویی: مطمئنی
نمیدونم چرا یهو زدم زیر گریه
لیا: نمیدونم (گریه و هق هق)
چویی: چیشد عزیزم بیا بریم داخل
باهم داشتیم مرفتیم داخل که یک ماشین
شیک و باکلاس اروم از جلو پرورشگاه رد شد
حالا ولش نمیدونم رفتیم داخل پرورشگاه
و اونجا برا چویی همچیو تعریف کردم
چویی: میخای بیام مدرست
لیا: نه ولش
چویی: اخه
لیا: عه ولش کن نمیخواد
چویی: باشه عزیزم
.
و رفتم لباسامو عوض کردم............ و اون
شب چیزی، نخوردم و یسر رفتم تو تختم
همه ی بچه ها خواب بودن من زیر پتو
داشتم گریه میکردم که
جیمین اومد؟ جیمین یکی از بچه ها ی
پرورشگاه...............
جیمین: چیزی شده
لیا: نه چیزی نشده (با حالت بغضی)
جیمین: مطمئنی چیزی نشده
یهو دوباره بغضم ترکید و زدم زیر گریه
لیا: نمیدونم (با گریه)
و همچیو برا جیمین تعریف کردم
جیمین: یعنی به تو اینجوری گفت
لیا: اره(گریه)
جیمین: ادم چقدر میتونه بیشعور باشه
لیا: اره(گریه)
جیمین:حالا بگیر بخواب صبح باید بری مدرسه
لیا: باشه تو هم برو بخواب
جیمین: نمیخای پیشت بمونم
لیا: نه برو بخواب
جیمین: باشه عشقم شب بخیر
آیسان: شب بخیر (با حالت بغضی)
اون شب تا صبح گریه کردم و
صبحشم نرفتم مدرسه..............
****
ویو لینو
وایی چرا اینجوری بهش گفتم 🤦🏻♂️
سون: لینو اون دختر راس میگفت
لینو: دیوونه ای من چرا باید به اون
بگم تو بی اعتمادی
سون: ولی اون دختر
لینو: ولشششش
سون: باشه عزیزم
وایی این سون چقدر بهم اعتماد داره
نمیدونه من چه گوهی خوردم (تو دلش)
یهو لیا داشت از سالن مدرسه میومد میرفت بیرون
و داشت گریه میکرد وایی خدایا من با
این دختر چیکار کردم (تو دلش)
ومنم سوار ماشین شدم
تو راه لیا رو دیدم که داشت گریه
میکردو میرفت دنبالش کردم................ که رسیدیم به یک
پرورشگاه................... 🙂
ادامه دارد: ❤
(بخاطر تعخیر معذرت میخوام ✨)
P:6
رسیدم خونه لباسامو
عوض کردم و رفتم رو تختم...........
خدایا لینو چرا اینکارو میکرد چرا نمیزاشت
ازش جدا شم وایییی چرا اینجوری نگاهم میکرد
چرا هرجا میرفتم دنبالم بود......... اهههههه
هیییییی ......... بگیر بخواب صبح
باید بری مدرسه...............
.
از خواب بلند شدم و اماده شدم رفتم مدرسه
تو راه همش تو فکر دیشب بودم که چرا لینو
دیشب اینکارو میکرد...........
وایی اصلا نفهمیدم کیه رسیدم. به ایستگاه
اتوبوس....... سوار اتوبوس شدم و رسیدم
رفتم داخل مدرسه رفتم طبقه ی بالا داخل کلاس
(و کلا در طول کلاس فکر دیشب بودم که چرا لینو دیشب این کارو میکرد اصلا از درس هیچی نفهمیدم تا زنگ تفریح خورد)
رفتم تو حیاط مدرسه و روی یکی از نیمکت ها نشستم که لینو داشت مثل دیشب بهم نگاه میکرد
بهش اصلا نگاهم نکردم
که لینو داشت میومد سمتم و کنارم نشست
و بهم گفت
لینو: دیشب بخاطر من رفتی خونه
لیا: نه کی گفته خسته شدم رفتم خونه
لینو: اها چون هنوز شمع کیکشو فوت نکرده بود
لیا: حالا هرجور میخوای فکر کن
لینو: خیله خب
لیا: ولی دیشب چرا مثل دیوونه ها میکردی
لینو: یعنی چی
لیا: مثل دیوونه ها چسبیده بودی به من
لینو: عه اخه خیلی هیکل خوبی داری
یهو هی بهم نزدیک میشد
لیا: منظورت چیه
لینو: هیچی اگه دوست داری بیا خونه ی
ما کسی نیست تنهام و الآنم میخوام از کام شیرینت بکشم دیشب نزاشتی ولی الان تلافی میکنم تا کسی ندیده اتیشم و بخوابون تا کسی ندیده
و هی نزدیک تر میشد اینکارش این حرفاش عین خاری دور گردنم داشت خفم میکرد
لیا: یعنی چی درمورد من چی فکر کردی (با بغض و داد)
بلند شدم و اونم بلند شد
لینو: چته دختر مگه من چی گفتم
یهو زدم تو گوشش نفهمیدم چجوری ولی زدم
یهو همه ی بچه ها جمع شدن
لیا: ههویییی تو کی درمورد من اینجوری
فکر میکنی
لینو: چی میگی من که چیزی نگفتم
لیا: اها چیزی نگفتی نگفتی
خونمون کسی نیست میتونی بیای اونجا نگفتی میخوام از کام شیرینت بکشم نگفتی بیا اتیشمو خاموش کن تا کسی ندیده (با لکنت و بغض)
سون: لینو این داره چی میگه
لینو: داره دروغ میگه میخواد خودشو بندازه به من
لیا: چرا دروغ میگی تو الان به من نگفتی
لینو: دروغ نگو دختره ی هرزه
لیا: یعنی چی ولم کنین(گریه و هق هق)
همینجوری داشتم گریه میکردم رفتم از
بالا کیفمو برداشتم و رفتم طرف خونه
همینجوری گریه میکردم که رسیدم به
پرورشگاه که چویی جون جلوم ظاهر
شدههه.........
.
چویی جلوم ظاهر شدههه
چویی: چیزی شده
اشکامو پاک کردم و گریمو نگه داشتم
لیا: خوبم
چویی: مطمئنی
نمیدونم چرا یهو زدم زیر گریه
لیا: نمیدونم (گریه و هق هق)
چویی: چیشد عزیزم بیا بریم داخل
باهم داشتیم مرفتیم داخل که یک ماشین
شیک و باکلاس اروم از جلو پرورشگاه رد شد
حالا ولش نمیدونم رفتیم داخل پرورشگاه
و اونجا برا چویی همچیو تعریف کردم
چویی: میخای بیام مدرست
لیا: نه ولش
چویی: اخه
لیا: عه ولش کن نمیخواد
چویی: باشه عزیزم
.
و رفتم لباسامو عوض کردم............ و اون
شب چیزی، نخوردم و یسر رفتم تو تختم
همه ی بچه ها خواب بودن من زیر پتو
داشتم گریه میکردم که
جیمین اومد؟ جیمین یکی از بچه ها ی
پرورشگاه...............
جیمین: چیزی شده
لیا: نه چیزی نشده (با حالت بغضی)
جیمین: مطمئنی چیزی نشده
یهو دوباره بغضم ترکید و زدم زیر گریه
لیا: نمیدونم (با گریه)
و همچیو برا جیمین تعریف کردم
جیمین: یعنی به تو اینجوری گفت
لیا: اره(گریه)
جیمین: ادم چقدر میتونه بیشعور باشه
لیا: اره(گریه)
جیمین:حالا بگیر بخواب صبح باید بری مدرسه
لیا: باشه تو هم برو بخواب
جیمین: نمیخای پیشت بمونم
لیا: نه برو بخواب
جیمین: باشه عشقم شب بخیر
آیسان: شب بخیر (با حالت بغضی)
اون شب تا صبح گریه کردم و
صبحشم نرفتم مدرسه..............
****
ویو لینو
وایی چرا اینجوری بهش گفتم 🤦🏻♂️
سون: لینو اون دختر راس میگفت
لینو: دیوونه ای من چرا باید به اون
بگم تو بی اعتمادی
سون: ولی اون دختر
لینو: ولشششش
سون: باشه عزیزم
وایی این سون چقدر بهم اعتماد داره
نمیدونه من چه گوهی خوردم (تو دلش)
یهو لیا داشت از سالن مدرسه میومد میرفت بیرون
و داشت گریه میکرد وایی خدایا من با
این دختر چیکار کردم (تو دلش)
ومنم سوار ماشین شدم
تو راه لیا رو دیدم که داشت گریه
میکردو میرفت دنبالش کردم................ که رسیدیم به یک
پرورشگاه................... 🙂
ادامه دارد: ❤
(بخاطر تعخیر معذرت میخوام ✨)
- ۳۷۳
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط