در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
درمن غزلی درد کشیدوسر زا رفت
سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه ی قبله نما رفت
در بین غزل نام تو را داد زدم داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت
بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت؟
من بودم وزاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت
با شانه شبی راهی, زلفت شدم اما
من گم شدم وشانه پی, کشف طلا رفت
در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند
ناخوانده چرا آمدوناخوانده چرا رفت؟
می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت!!


" محمد سلمانی"
دیدگاه ها (۲)

در گير تو بودم که نمازم به قضا رفتدرمن غزلي درد کشيدوسر زا ر...

.در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدرمن غزلی درد کشیدوسر زا ...

در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

در گیر تو بودم ...که نمازم به قضا رفت . درمن غزلی درد کشید و...

در گير تو بودم که نمازم به قضا رفتدرمن غزلي درد کشيد و سر زا...

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدر من غزلی درد کشید و سرِ ز...

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدر من غزلی درد کشید و سرِ ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط