Nameعشق و جدایی

Name:عشق و جدایی
Part:46


ویو بورا

چشمام داشت تمام اون پیام رو برنداز می کرد....
ناشناس:خب....فکر کنم امروز روز خوبی برای اشکار کردن گذشتته....مگه نه..؟
تمام بد*نم به لرزه درومد...یعنی اون می دونه....؟
گوشی رو دودستی چسبیدم و پیام داد...
+شما؟
بعد از چند مین صدای پیامش اومد...انلاین بود...
ناشناس:کسی که همه چیز رو در رابطه باهات میدونه....دوست داری بدونی مگه نه؟
من باید اونو ببینم....گذشته من... چیزی که به الانم بستگی داره...
+بگو
ناشناس:نمیشه دیگه...ادرس رو برات می فرستم سریع بیا...
+از کجا معلوم بهم بگی؟
ناشناس :من سر حرفم هستم...من مثل کوک نیستم...
با این حرفش انگار اشنایتی روی کوک داره تعجب کردم تا خواستم حرفه دیگه این بزنم ادرس رو فرستاد...و بلاکم کرد...یعنی باید برم..؟ ولی اگر هم نرم گذشتم چی میشه...؟خانوادم...یا بقیه چیزای دیگه...
اروم از جام بلند شدم و لباسم رو پوشیدم...تا خواستم از اتاقم بیرون برم یاد یوری افتادم باید الان چی کار کنم..؟ نگاهمو به پنجره دادم...ارتفاعش کم بود...ولی بازم نمی تونستم بپرم...ولی چاره دیگه این هم نداشتم...پاهام رو از لبه پنجره پایین فرستادم و اروم به پایین رفتم فاصلم با زمین کم بود...دستام رو از لبه پنجره رها کردم...با برخوردم با زمین نا*له کمی از زیر لبم خارج شد و اروم بلند شدم و به سمت ادرس راه افتادم پیاده تقریبا بیست دقیقه راه بود....توانایی اون قدر راه رفتن رو نداشتم پس سورا به ماشین شدم و بعد از ده دقیقه به مقصد رسیدم....
یه جاده بود...
مثل ملک شخصی بود دور تا دورش حصار بود...
چشمام رو چرخوندم و همه جاشو دیدم حدودا چند کیلومتر جلو ترم یه خونه چوبی قدیمی بود....با دیدینش یکم ترسیدم....ولی اروم قدم هامو به جلو بردم و راهی خونه شدم....


ویو کوک

پشت سر شوگا ماشین رو به حرکت در اوردم چند مین توی راه بودیم که به مقصد رسیدیم اولش چند مین نشسته بودیم توی ماشین ولی خبری از نامجون نبود...چندین مین گذشت که چندید ماشین پشت ما قرار گرفتن....
از اینه کنار ماشین به ماشین اولی چشم دوختم که درش باز شد...اون نامجون بود...خیلی وقت بود ندیده بودمش تغییر کرده بود.....از کنار ماشینم عبور کرد و نیم نگاهی بهم انداخت...شوگا از ماشین پیاده شد و با هم چند کلمه ای حرف زدن که نامجون به سمت کلبه ای قدم برداشت...یونگی با دست بهم اشاره داد تا پیاده شم اروم پام رو روی اسفالت گذاشتم با هم به سمت کلبه قدم برداشتیم...قبل از این که وارد بشیم جیمین اروم و خونسرد زیر گوشم گفت...
&کوک...فقط اروم باش بقیش با من...
یه جورایی این حرف جیمین باعث شد یه تکیه گاهی داشته باشم و همین خیالم رو راحت می کرد...


ویو نویسنده


×خب...اول از همه براتون دوتا سوپرایز دارم...
٪نامجون..ما اومدیم اینجا که حرف بزنیم...
×(پوسخند)معلومه..معلومه...ولی این دوتا خیلی‌ چیز جالبیه...ولی اگر دوست ندارین مشکلی نیست(دستاش رو به حالت تسلیم بالا میبره)....
&خب بگو..(جدی)
×راستش رو بخوام بگم.....کوک واقعا سلیقت توی ز*یر خوا*ب عالیه...(پوسخند)
٪نامجون بسته...(عصبی و جدی)
×راستش رو میگم...تو هنوز خیلی چیزا رو در رابطه با اون نمی دونی...مخصوصا گذشتس...چیزی در رابطه با گذشتس می دونی...یا فقط چون شبیه اون بود دوست داشتن کنار باشی..؟(جدی و به حالت تمسخر)
-نامجون...
×(پوسخند)..
-تو اونو از من گرفتی....حتی با این که خودت هم دوستش داشتی....
×کوک...خیلی ساده لوحی... واقعا..(خندید)
-چ...چی؟
×تو فکر کردی...من اونو‌ کشتم...یا فروختمش..؟ نه.. نه.. اشتباه فکر نکن....اون الان زندست..زندگی بدی هم نداره...ولی...(پوسخند)...به سرعت برای من میشه....

ویو کوک‌

حرفایی که میزد برام اصلا قابل درک نبود...من خودم بدن بی جون و کوچولوش رو توی بدنم گرفته بودم... امکان نداره..پاهام سست شد و با زانو به زمین افتادم...
×اوه..اوه...انگار سوپرایزم هم رسید...(خندیدن)


شرط:
۵۰لایک
۲۰بازنشر
۲فالو
۳۰کامنت
دیدگاه ها (۵)

خوشگلا بانو فالوشه💫https://wisgoon.com/rosaline_mh

Name:عشق و جداییPart:45 ویو کوک-خب می شنوم...٪راستش کوک....ن...

دورد گلای من چطورین خوبین؟..خب توی این پست هر کی ازم سوالی د...

part36 عشق پنهان《ویو ات》با حرفش خشکم زد فکر نمی کردم انقدر ع...

part:27name:عشق و جداییویو بورا رفتم پایین کوک یه کت بلند چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط