من و بابام رفته بودیم مهمونی، حوصله م سر رفت بهش مسیج داد

من و بابام رفته بودیم مهمونی، حوصله م سر رفت بهش مسیج دادم ”بابا پاشو بریم”! وسط صحبتش بود گوشیشو برداشت همه هم منتظر بودن که صحبتشو ادامه بده، بلند گفت: عه تویی؟ باشه باباجان الان میریم...!!!
دیدگاه ها (۳)

خداییش خیلی حال میده ها! فامیلیت صالح باشه بعد اسم بچه ات رو...

خواهرزادم کلاس اوله تکلیفشون اینه: از ۱ تا ۹۰ بنویسن، حالا ا...

آخرین خبر از جهنم: مجازات زنانی که در این دنیا ساپرت تنگ و م...

یکی از قابلیت های مهمی که هر دختری باید داشته باشه اینه که ب...

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

مربی موتور سوار

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_68گوشیشو به سمتم گرفت آروم ل...

رمان آرام باش

فیک تهیونگ

part:19

P¹⁰The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط