بی صبر منتظرِ آن تن خسته
بی صبر منتظرِ آن تن خسته
که از در تو بیاید با یک لبخند
با حس گریز از یک روز خسته
خاموش شد نبضم ...
ولی
تو نیامدی به این منزل ...
هر روز به آینه نگاه کردم
بی پلک زدن ، مات و خیره
به پنجره
به شمعدانی های توی راه پله
چشم دوختم به راهی که می آیی
چشم دوختم به خیابان و کوچه پس کوچه
هرروز به زندگی گفتم
جلو نروصبر کن ؛ تو حتما می آیی ...
کسی پرسید می آید؟
تشر زدم ، ساکتش کردم تا صدایش نرسد به تو
که مبادا تو نیایی ...
خاموش شد نبضم
ولی تو ...
نیامده رفتی
کارت کوچکی مانده بود لای در
نوشته بودی آمدم اما نبودی !
که از در تو بیاید با یک لبخند
با حس گریز از یک روز خسته
خاموش شد نبضم ...
ولی
تو نیامدی به این منزل ...
هر روز به آینه نگاه کردم
بی پلک زدن ، مات و خیره
به پنجره
به شمعدانی های توی راه پله
چشم دوختم به راهی که می آیی
چشم دوختم به خیابان و کوچه پس کوچه
هرروز به زندگی گفتم
جلو نروصبر کن ؛ تو حتما می آیی ...
کسی پرسید می آید؟
تشر زدم ، ساکتش کردم تا صدایش نرسد به تو
که مبادا تو نیایی ...
خاموش شد نبضم
ولی تو ...
نیامده رفتی
کارت کوچکی مانده بود لای در
نوشته بودی آمدم اما نبودی !
- ۸۷۶
- ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط