چند پارتی
چند پارتی
پارت ۱
صدایِ خشخشِ برگهای پاییزی زیر پاهام، تنها چیزی بود که سکوتِ حیاط مدرسه رو میشکست. ساعت ۷:۳۰ صبح بود و هنوز خیلی زود بود، ولی من همیشه زود میاومدم تا… تا بتونم اون رو ببینم.
جونگکوک رو میگم.
تکیه داده بود به دیوارِ آجری انتهای حیاط، همونجایی که نورِ خورشید مستقیم میتابید روی صورتش. هندزفری تو گوشش بود و با یه خودکار، بیهدف روی دستش خط میکشید. اون پیرسینگِ ابروش زیرِ نور میدرخشد و هر بار که پلک میزد، انگار قلبِ من یک ضربه رو جا میانداخت.
از دور نگاهش میکردم. اون حتی نمیدونست من وجود دارم. یعنی، میدونست، چون همکلاسی بودیم، اما… اون هیچوقت «من» رو ندیده بود. برای اون، من فقط یکی از اون دخترهایِ معمولیِ ردیفِ وسط بودم که هیچوقت دستش رو برای جواب دادن بالا نمیبرد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عادی رفتار کنم. کیفم رو روی شونهم جابهجا کردم و خواستم از کنارش رد بشم. وقتی نزدیکش رسیدم، بویِ ملایمِ عطرِ تلخش پیچید توی بینیم. لعنتی، چرا همیشه بویِ بارون و قهوه میداد؟
همین که خواستم رد بشم، دستش رو از جیبش درآورد و هندزفریش رو درآورد. نگاهش… اون نگاهِ سرد و بیتفاوتش برای یک ثانیه روی من موند. انگار داشت از تو بدنم رد میشد.لرزش خفیفی تو دستم حس کردم. سرم رو انداختم پایین و تندتر قدم برداشتم، اما قبل از اینکه کاملاً ازش دور بشم، صدایی شنیدم که باعث شد سر جام میخکوب بشم.
صدایِ خشدار و بمِ اون: «هی… تو.»
قلبم تو گلوم میکوبید. چرخیدم سمتش، در حالی که سعی میکردم نفسم رو حبس کنم. «م… من؟»
اون یه لبخندِ کج زد، لبخندی که نه مهربون بود و نه شیطنتآمیز. فقط… پوچ بود. «آره، تو. اون کتابِ تاریخ رو داری؟»
فقط یه سوالِ ساده بود. نه اعتراف، نه علاقه، نه حتی توجه. فقط یه همکلاسی که کتاب لازم داشت. من فقط یه ابزار بودم. با این حال، وقتی کتاب رو از کیفم درآوردم و به دستش دادم، انگشتهای سردش پوستِ دستم رو لمس کرد.
یک لحظه، فقط یک لحظه کوتاه، اون به چشمهای من خیره شد. و من، در اون لحظه فهمیدم که چقدر احمقم که فکر میکردم میتونم عاشقِ کسی بشم که هیچوقت «نور» رو تو چشمهای بقیه نمیبینه
پارت ۱
صدایِ خشخشِ برگهای پاییزی زیر پاهام، تنها چیزی بود که سکوتِ حیاط مدرسه رو میشکست. ساعت ۷:۳۰ صبح بود و هنوز خیلی زود بود، ولی من همیشه زود میاومدم تا… تا بتونم اون رو ببینم.
جونگکوک رو میگم.
تکیه داده بود به دیوارِ آجری انتهای حیاط، همونجایی که نورِ خورشید مستقیم میتابید روی صورتش. هندزفری تو گوشش بود و با یه خودکار، بیهدف روی دستش خط میکشید. اون پیرسینگِ ابروش زیرِ نور میدرخشد و هر بار که پلک میزد، انگار قلبِ من یک ضربه رو جا میانداخت.
از دور نگاهش میکردم. اون حتی نمیدونست من وجود دارم. یعنی، میدونست، چون همکلاسی بودیم، اما… اون هیچوقت «من» رو ندیده بود. برای اون، من فقط یکی از اون دخترهایِ معمولیِ ردیفِ وسط بودم که هیچوقت دستش رو برای جواب دادن بالا نمیبرد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عادی رفتار کنم. کیفم رو روی شونهم جابهجا کردم و خواستم از کنارش رد بشم. وقتی نزدیکش رسیدم، بویِ ملایمِ عطرِ تلخش پیچید توی بینیم. لعنتی، چرا همیشه بویِ بارون و قهوه میداد؟
همین که خواستم رد بشم، دستش رو از جیبش درآورد و هندزفریش رو درآورد. نگاهش… اون نگاهِ سرد و بیتفاوتش برای یک ثانیه روی من موند. انگار داشت از تو بدنم رد میشد.لرزش خفیفی تو دستم حس کردم. سرم رو انداختم پایین و تندتر قدم برداشتم، اما قبل از اینکه کاملاً ازش دور بشم، صدایی شنیدم که باعث شد سر جام میخکوب بشم.
صدایِ خشدار و بمِ اون: «هی… تو.»
قلبم تو گلوم میکوبید. چرخیدم سمتش، در حالی که سعی میکردم نفسم رو حبس کنم. «م… من؟»
اون یه لبخندِ کج زد، لبخندی که نه مهربون بود و نه شیطنتآمیز. فقط… پوچ بود. «آره، تو. اون کتابِ تاریخ رو داری؟»
فقط یه سوالِ ساده بود. نه اعتراف، نه علاقه، نه حتی توجه. فقط یه همکلاسی که کتاب لازم داشت. من فقط یه ابزار بودم. با این حال، وقتی کتاب رو از کیفم درآوردم و به دستش دادم، انگشتهای سردش پوستِ دستم رو لمس کرد.
یک لحظه، فقط یک لحظه کوتاه، اون به چشمهای من خیره شد. و من، در اون لحظه فهمیدم که چقدر احمقم که فکر میکردم میتونم عاشقِ کسی بشم که هیچوقت «نور» رو تو چشمهای بقیه نمیبینه
- ۳۹۴
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط