رمانواندیلاوپارت
#رمان_وان_دی_لاو_پارت_۶:
(ی ساعتی صب کنین بعد بیاین بخونین ویرایش تموم نشدع😀 )اگ اخرش نوشته بود پایان پارت ششم ینی تموم شدع ..
*****************************************************************
مهسا:
جلسه دیگه داشت تموم می شد...ولی هنوز نگام میکرد...منم دیگه تحملم داش تموم می شد...
لحظه به لحظه قلبم بیشتر تیر می کشید...به شدت گرمم شده بود و احساس خفگی داشتم...
تحملم دیگه داشت به آخراش می رسید که به تهیه کننده گفتم:فرد!من الان میام!
سریع از جام بلند شدمو بدون توجه به نگاهای چارلی و تام رفتم بیرون...ی دو نفرم اومدن دنبالم که اگ خبرنگارا باز اومدن مشکلی پیش نیاد...ولی خدا رو شکر انگار خبر نگارا نبودن..
به اونا (بادیگارد بودن)گفتم:شما میتونین برگردین...من خودم میام..
یکم تامل کردنو بعد رفتن...من به سمت دسشویی دویدم چون دیگه وااااقعن طاقتم طاق شده بود...
**************
توی آینه ی دسشویی به صورتم نگا کردم..مث گچ سفید شده بودم..
از ترس بود؟؟؟یا هیجان دیدن دوباره ی تام؟؟؟؟
هیجان.....هه
تیر کشیدن قلبم شدت گرف..آب و باز کردم و چن مشت به صورتم زدم...آبش خیلی سرد بود و به جای اینکه حالمو بهتر کنه باعث شد بیشتر احساس تشنج کنم..
دستو پام می لرزید و حالم اصلا خوب نبود...اولین بار نبود که اینجوری می شدم...
دستمو تو جیبم بردمو قوطی آسپرینمو درآوردم..
درشو باز کردمو ی حبه از قرصاشو درآوردم...دستو پام شدیدا می لرزید...عرق سردی به تنم نشسته بود..
یهو کنترلمو از دست دادمو افتادم زمین...چشام سیاهی می رفت و اون تیکه سنگم بدتر از همیشه تیر می کشید..💔
دستمو به سمت قوطی دراز کردم...
دستم نمی رسید...یکمه دیگه...
نمی تونم...نه ...نمی تونم...😢
یهو صدای وحشتزده ی چارلی به گوشم خورد :چت شدهههههه😱 😱 😱 😱 😱 😱 😱
تندی اومد سرمو از رو زمین بلند کرد..بزور گفتم:
چارلی...قر....قرصمو.....قرصمو بزار ....زیر ...زبونم....
چارلی تندی سرمو تو بغلش گرفت و قرصو زیر زبونم گذاشت.....
********************
چن دیقه بعد حالم بهتر شده بود....سرم هنوز روی پای چارلی بود و اونم داشت موهامو نوازش می کرد..
سرمو از رو پاش بلند کردم و گفتم:
مر...سی....بهتره...بریم..
بلند شدم...اونم بلند شد..
نگام کرد و جدی گف:چن وقته؟؟؟
گفتم:چارلی...ازت خواهش میکنم به جان و دینا چیزی نگو...
چارلی داد زد:گفتم چن وقتهههههه😠 😠 😠 😠 😠 😠
اولین بار بود که سرم داد میزد...با بغض نگاش کردمو هیچی نگفتم...
اشک و که تو چشام دید آرومتر ولی با همون لحن محکم گفت:واسم تعریف میکنی...البته بعد از جلسه...
با بهت گفتم:اما....
چارلی:اما بی اما!
بعد خیلی جدی گف:در این صورته کع به جان و دینا نمیگم...
یه قطره اشک ع چشام افتاد...دوس نداشتم جلوش گریه کنم واسه همین سریع پاکش کردمو گفتم :به اونا نگو...منم...منم بهت همه چیو میگم😢
بغض راه گلومو بسته بود..بهش گفتم:تو برو من ی چن دیقه دیگه میام...
خواست جبهه بگیره ک نگاش کردمو با التماس گفتم:خواهش میکنم...
با چشای غمگین نگام کرد و رف بیرون...
وقتی اون رف دیگه پاهام طاقت نیاورد...روی دو زانو افتادم و داد زدم:
دیگه خستممممممممممممممممم خدااااااااااااااااا خستمممممممممم💔 💔 💔 💔
****************************
دسشویی بیرون ساختمون بودم واسه همین خیالم راحت بود که کسی صدامو نشنیده...
بعد از جلسه ی دفه تام گف:
مهسا....ی لحظه...
ب سمتش برگشتم و خیلی رسمی گفتم:بله؟؟؟
گف:تو خوبی؟؟؟رنگت مث گچ سفید شده...چیزیت شده؟؟؟
بغض گلومو گرفته بود..تو چشاش زل زدم...مث قبلنا...
تو دلم گفتم:حرف دلمو از نگاهم بخون...زود بگو میدونم خوب نیسی...بگووو...بگووو لعنتییییییییی....😢 😢 😢
اما چیزی که به زبون آوردم این بود:ممنون از لطفت آره خوبم..
تو چشام زل زد و گف:اما چشمات اینو نمیگه...😔
قلبم داشت از جا کنده میشد...سعی کردم ظاهرمو حفظ کنم و با پوزخند ساختگی گفتم:
مگه چشمام چیو دارن میگن؟؟؟😏
گفت:تو چت شده...ی دفه سرد شدی و گفتی...(ی ذره جلو اومد...چشماش غم داشت😔 )
گفتی دیگه منو نمیخوای...
دوسال تموم ازم دوری کردی...هرموقع میخاستم ببینمت ازم فرار میکردی...
نزدیکتر اومد....با دلخوری و غم گف:من بهت خیانت نکردم...اونطوری که تو فک می کنی نیس...
نزدیکتر اومد:
من هنوزم فقط ❤ تو❤ رو دوس
(ی ساعتی صب کنین بعد بیاین بخونین ویرایش تموم نشدع😀 )اگ اخرش نوشته بود پایان پارت ششم ینی تموم شدع ..
*****************************************************************
مهسا:
جلسه دیگه داشت تموم می شد...ولی هنوز نگام میکرد...منم دیگه تحملم داش تموم می شد...
لحظه به لحظه قلبم بیشتر تیر می کشید...به شدت گرمم شده بود و احساس خفگی داشتم...
تحملم دیگه داشت به آخراش می رسید که به تهیه کننده گفتم:فرد!من الان میام!
سریع از جام بلند شدمو بدون توجه به نگاهای چارلی و تام رفتم بیرون...ی دو نفرم اومدن دنبالم که اگ خبرنگارا باز اومدن مشکلی پیش نیاد...ولی خدا رو شکر انگار خبر نگارا نبودن..
به اونا (بادیگارد بودن)گفتم:شما میتونین برگردین...من خودم میام..
یکم تامل کردنو بعد رفتن...من به سمت دسشویی دویدم چون دیگه وااااقعن طاقتم طاق شده بود...
**************
توی آینه ی دسشویی به صورتم نگا کردم..مث گچ سفید شده بودم..
از ترس بود؟؟؟یا هیجان دیدن دوباره ی تام؟؟؟؟
هیجان.....هه
تیر کشیدن قلبم شدت گرف..آب و باز کردم و چن مشت به صورتم زدم...آبش خیلی سرد بود و به جای اینکه حالمو بهتر کنه باعث شد بیشتر احساس تشنج کنم..
دستو پام می لرزید و حالم اصلا خوب نبود...اولین بار نبود که اینجوری می شدم...
دستمو تو جیبم بردمو قوطی آسپرینمو درآوردم..
درشو باز کردمو ی حبه از قرصاشو درآوردم...دستو پام شدیدا می لرزید...عرق سردی به تنم نشسته بود..
یهو کنترلمو از دست دادمو افتادم زمین...چشام سیاهی می رفت و اون تیکه سنگم بدتر از همیشه تیر می کشید..💔
دستمو به سمت قوطی دراز کردم...
دستم نمی رسید...یکمه دیگه...
نمی تونم...نه ...نمی تونم...😢
یهو صدای وحشتزده ی چارلی به گوشم خورد :چت شدهههههه😱 😱 😱 😱 😱 😱 😱
تندی اومد سرمو از رو زمین بلند کرد..بزور گفتم:
چارلی...قر....قرصمو.....قرصمو بزار ....زیر ...زبونم....
چارلی تندی سرمو تو بغلش گرفت و قرصو زیر زبونم گذاشت.....
********************
چن دیقه بعد حالم بهتر شده بود....سرم هنوز روی پای چارلی بود و اونم داشت موهامو نوازش می کرد..
سرمو از رو پاش بلند کردم و گفتم:
مر...سی....بهتره...بریم..
بلند شدم...اونم بلند شد..
نگام کرد و جدی گف:چن وقته؟؟؟
گفتم:چارلی...ازت خواهش میکنم به جان و دینا چیزی نگو...
چارلی داد زد:گفتم چن وقتهههههه😠 😠 😠 😠 😠 😠
اولین بار بود که سرم داد میزد...با بغض نگاش کردمو هیچی نگفتم...
اشک و که تو چشام دید آرومتر ولی با همون لحن محکم گفت:واسم تعریف میکنی...البته بعد از جلسه...
با بهت گفتم:اما....
چارلی:اما بی اما!
بعد خیلی جدی گف:در این صورته کع به جان و دینا نمیگم...
یه قطره اشک ع چشام افتاد...دوس نداشتم جلوش گریه کنم واسه همین سریع پاکش کردمو گفتم :به اونا نگو...منم...منم بهت همه چیو میگم😢
بغض راه گلومو بسته بود..بهش گفتم:تو برو من ی چن دیقه دیگه میام...
خواست جبهه بگیره ک نگاش کردمو با التماس گفتم:خواهش میکنم...
با چشای غمگین نگام کرد و رف بیرون...
وقتی اون رف دیگه پاهام طاقت نیاورد...روی دو زانو افتادم و داد زدم:
دیگه خستممممممممممممممممم خدااااااااااااااااا خستمممممممممم💔 💔 💔 💔
****************************
دسشویی بیرون ساختمون بودم واسه همین خیالم راحت بود که کسی صدامو نشنیده...
بعد از جلسه ی دفه تام گف:
مهسا....ی لحظه...
ب سمتش برگشتم و خیلی رسمی گفتم:بله؟؟؟
گف:تو خوبی؟؟؟رنگت مث گچ سفید شده...چیزیت شده؟؟؟
بغض گلومو گرفته بود..تو چشاش زل زدم...مث قبلنا...
تو دلم گفتم:حرف دلمو از نگاهم بخون...زود بگو میدونم خوب نیسی...بگووو...بگووو لعنتییییییییی....😢 😢 😢
اما چیزی که به زبون آوردم این بود:ممنون از لطفت آره خوبم..
تو چشام زل زد و گف:اما چشمات اینو نمیگه...😔
قلبم داشت از جا کنده میشد...سعی کردم ظاهرمو حفظ کنم و با پوزخند ساختگی گفتم:
مگه چشمام چیو دارن میگن؟؟؟😏
گفت:تو چت شده...ی دفه سرد شدی و گفتی...(ی ذره جلو اومد...چشماش غم داشت😔 )
گفتی دیگه منو نمیخوای...
دوسال تموم ازم دوری کردی...هرموقع میخاستم ببینمت ازم فرار میکردی...
نزدیکتر اومد....با دلخوری و غم گف:من بهت خیانت نکردم...اونطوری که تو فک می کنی نیس...
نزدیکتر اومد:
من هنوزم فقط ❤ تو❤ رو دوس
- ۲۴.۳k
- ۰۱ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط