ازدواج اجباری
ازدواج اجباری
part : 10
همه تو حال نشسته بودیم که صدای زنگ در آمد .
مادر جون رفت سمت در در رو باز کرد که با یکی مواجه شدم آمد نزدیک تر که دیدم مامان و بابان با دیدن مامانم یاد گذشته افتادم .
زمانی که منو تا صبح مثل سگ میزد چرا چون غذا اشتباهی میریخت رو فرش یا چون اتاقم کثیف بود با کمربند منو میزد الانم بخاطر همینه که حالم ازش بهم میخوره .
همینطور که داشتم فکر میکردم دیدم بابام داره بهم نزدیک میشه .
ب.مل : دخترم نمیخوای بیای بغلم (لبخند مهربون)
ملودی : چرا بابایی الان میام (لبخند)
بابام بغلم کرد بغلش بوی آرامش میده از بغلش آمدم بیرون بابام رفت سمت کوک و مادر کوک شروع کرد به احوال پرسی منم تو همین موقعه چشمم خورد به مامانم که داشت با اون نگاه مرموزش که فقط برای من بود نگاهم میکرد. شروع کرد به حرف زدن (نکته مادر ملودی فقط جلوی دیگران با ملودی خوبه )
م.مل : دخترم نمیای بغل مامان(لبخند زورکی )
ملودی: حتما (لبخند ضایع)
رفتم بغلش برعکس بابام این بغل بوی درد ، افسردگی و ناراحتی میده جوری که دلم میخواست از اینجا فرار کنم از بغل همدیگه آمدیم بیرون که کوک شروع کرد به حرف زدن .
کوک: ملودی ما بریم طبقه بالا لباس هامون رو عوض کنیم ؟
ملودی : باشه بریم
منو کوک پله ها رو طی کردیم رسیدیم به اتاق وارد اتاق شدیم که......
خمارییییی 😁
شرط نداره فردا پارت جدید رو میزارم. بوس💋
part : 10
همه تو حال نشسته بودیم که صدای زنگ در آمد .
مادر جون رفت سمت در در رو باز کرد که با یکی مواجه شدم آمد نزدیک تر که دیدم مامان و بابان با دیدن مامانم یاد گذشته افتادم .
زمانی که منو تا صبح مثل سگ میزد چرا چون غذا اشتباهی میریخت رو فرش یا چون اتاقم کثیف بود با کمربند منو میزد الانم بخاطر همینه که حالم ازش بهم میخوره .
همینطور که داشتم فکر میکردم دیدم بابام داره بهم نزدیک میشه .
ب.مل : دخترم نمیخوای بیای بغلم (لبخند مهربون)
ملودی : چرا بابایی الان میام (لبخند)
بابام بغلم کرد بغلش بوی آرامش میده از بغلش آمدم بیرون بابام رفت سمت کوک و مادر کوک شروع کرد به احوال پرسی منم تو همین موقعه چشمم خورد به مامانم که داشت با اون نگاه مرموزش که فقط برای من بود نگاهم میکرد. شروع کرد به حرف زدن (نکته مادر ملودی فقط جلوی دیگران با ملودی خوبه )
م.مل : دخترم نمیای بغل مامان(لبخند زورکی )
ملودی: حتما (لبخند ضایع)
رفتم بغلش برعکس بابام این بغل بوی درد ، افسردگی و ناراحتی میده جوری که دلم میخواست از اینجا فرار کنم از بغل همدیگه آمدیم بیرون که کوک شروع کرد به حرف زدن .
کوک: ملودی ما بریم طبقه بالا لباس هامون رو عوض کنیم ؟
ملودی : باشه بریم
منو کوک پله ها رو طی کردیم رسیدیم به اتاق وارد اتاق شدیم که......
خمارییییی 😁
شرط نداره فردا پارت جدید رو میزارم. بوس💋
- ۴۰۶
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط