ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.58
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اون حرفای کوتاه تو راهرو، برگشتم تو اتاق و در رو بستم. این بار قفل هم کردم. نشستم روی تخت و زانوهام رو بغل کردم. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. اشکها یکی یکی اومدن و این بار نشستم گریه کردم.
نمیخواستم صدام بره بیرون، برای همین صورتم رو فرو کرده بودم تو بالش. شانههام میلرزید. همهچیز با هم قاطی شده بود. پیامهایی که یهو قطع شدن، رد دست روی پنجره، حرفای دیشب جونگ کوک، و حالا این ازدواج اجباری.
چند دقیقه همینطور گریه کردم تا وقتی که نفسم گرفت. بعد بلند شدم و رفتم جلوی آینه. چشمهام قرمز و باد کرده بود. صورتم پف کرده بود. با آب سرد شستم، ولی باز هم معلوم بود که گریه کردم.
نشستم لب پنجره. پرده رو کامل نکشیدم، فقط یه کم کنار زدم. بیرون تاریک شده بود و نور پروژکتورها میتابید. هیچی غیرعادی دیده نمیشد، ولی دیگه به ظاهر اعتماد نداشتم.
یهو از راهرو صدای قدم اومد. سنگین و تند. احتمالاً جونگ کوک بود. صدا اومد نزدیک در اتاق من و چند ثانیه وایستاد. من نفسم رو حبس کردم. منتظر بودم در بزنه یا چیزی بگه، ولی هیچی نگفت. بعد قدمهاش ادامه پیدا کرد و رفت سمت پلهها.
(تو دلم)
+ حتی حال در زدن هم نداره... فقط رد میشه و میره. انگار من هوا هستم.
دوباره اشک اومد تو چشمهام. این بار آرومتر گریه کردم. نشستم روی زمین، پشتم به دیوار، و سرم رو گذاشتم رو زانوهام. نمیدونستم باید از کی عصبانی باشم. از بابام؟ از بابای اون؟ از خود جونگ کوک؟ یا از این زندگی که هیچوقت انتخابش نکرده بودم؟
گوشیم رو چک کردم. هنوز هیچ پیام جدیدی نبود. سکوت کامل. انگار اون تهدیدها و شمارش معکوس، مال یه شب دیگه بودن.
بلند شدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم. چراغ رو خاموش کردم. تو تاریکی به سقف خیره شدم و سعی کردم گریه نکنم، ولی هر چند دقیقه یکبار بغضم میترکید.
از اتاق بغلی هیچ صدایی نمیومد. جونگ کوک احتمالاً مثل من بیدار بود، ولی با عصبانیت. من با اشک.
و هیچکدوم نمیدونستیم فردا قراره چطور به هم نگاه کنیم..............
ادامه دارد.............
ببخشید دیر شد
۲ پارت اضافه تر میزارم
Forbidden Weakness
p.58
(روایت از زبان ا.ت)
---
بعد از اون حرفای کوتاه تو راهرو، برگشتم تو اتاق و در رو بستم. این بار قفل هم کردم. نشستم روی تخت و زانوهام رو بغل کردم. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. اشکها یکی یکی اومدن و این بار نشستم گریه کردم.
نمیخواستم صدام بره بیرون، برای همین صورتم رو فرو کرده بودم تو بالش. شانههام میلرزید. همهچیز با هم قاطی شده بود. پیامهایی که یهو قطع شدن، رد دست روی پنجره، حرفای دیشب جونگ کوک، و حالا این ازدواج اجباری.
چند دقیقه همینطور گریه کردم تا وقتی که نفسم گرفت. بعد بلند شدم و رفتم جلوی آینه. چشمهام قرمز و باد کرده بود. صورتم پف کرده بود. با آب سرد شستم، ولی باز هم معلوم بود که گریه کردم.
نشستم لب پنجره. پرده رو کامل نکشیدم، فقط یه کم کنار زدم. بیرون تاریک شده بود و نور پروژکتورها میتابید. هیچی غیرعادی دیده نمیشد، ولی دیگه به ظاهر اعتماد نداشتم.
یهو از راهرو صدای قدم اومد. سنگین و تند. احتمالاً جونگ کوک بود. صدا اومد نزدیک در اتاق من و چند ثانیه وایستاد. من نفسم رو حبس کردم. منتظر بودم در بزنه یا چیزی بگه، ولی هیچی نگفت. بعد قدمهاش ادامه پیدا کرد و رفت سمت پلهها.
(تو دلم)
+ حتی حال در زدن هم نداره... فقط رد میشه و میره. انگار من هوا هستم.
دوباره اشک اومد تو چشمهام. این بار آرومتر گریه کردم. نشستم روی زمین، پشتم به دیوار، و سرم رو گذاشتم رو زانوهام. نمیدونستم باید از کی عصبانی باشم. از بابام؟ از بابای اون؟ از خود جونگ کوک؟ یا از این زندگی که هیچوقت انتخابش نکرده بودم؟
گوشیم رو چک کردم. هنوز هیچ پیام جدیدی نبود. سکوت کامل. انگار اون تهدیدها و شمارش معکوس، مال یه شب دیگه بودن.
بلند شدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم. چراغ رو خاموش کردم. تو تاریکی به سقف خیره شدم و سعی کردم گریه نکنم، ولی هر چند دقیقه یکبار بغضم میترکید.
از اتاق بغلی هیچ صدایی نمیومد. جونگ کوک احتمالاً مثل من بیدار بود، ولی با عصبانیت. من با اشک.
و هیچکدوم نمیدونستیم فردا قراره چطور به هم نگاه کنیم..............
ادامه دارد.............
ببخشید دیر شد
۲ پارت اضافه تر میزارم
- ۱.۴k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط