شاگرد لوس من

شاگرد لوس من
پارت 3
تهیونگ وارد اتاق شد و روی صندلی کنار کوک نشست .
ته: سلام ، من کیم تهیونگ معلم جدید شما هستم ارباب جوان .
کوک: سلام ، منم جئون جونگکوک هستم ، اقای کیم میشه یه لطفی در حق من بکنید؟!
ته: بله بفرمایید چیکار میتونم بکنم؟!
کوک: لطفا رسمی حرف زدن رو کنار بزارید و راحت باشید و منو کوک صدا بزنید .
ته: وای اخه.....
میخواست حرفش رو ادامه بده که با دوتا گوی نم داری مواجه شد و قطعا نمی‌خواست اونارو خیس بکنه پس دیگه ادامه نداد .
ته: قبوله ، ولی به یه شرط اینکه شما هم با من راحت باشید و من رو هرچی که دوست دارید صدا بزنید .
کوک: قبوله ته✨

ته توی ذهنش:
خب اگه ازش میپرسیدن میگفت از این لقب خوشش نمیاد ولی چیکار کنه ای لقب از اون دهن انگار که با ارزش بود درست مثل خودش .
ته: خب کوک حالا که آشنا شدیم نظرت چیه یه سری هم به کتاب ها بزنیم؟!
کوک: قبوله (با ذوق فراوان)

کوک تقریباً از درس خوندن متنفر بود ولی نمیدونست چش شده و چرا انقدر ذوق داشت برای چیزی که هیچوقت دوسش نداشته .
کوک به همراه ته از اتاق خارج شدن و با هم به سمت اتاق تدریس رفتن و وارد اتاق شدن و شروع کردن به درس خوندن و نوشتن .
ته به کوک چند تا تمرین ساده داده بود تا حل کنه و جواب رو نشونش بده .
سکوتی بینشون بود که ته تصمیم گرفت اون سکوت رو بشکنه ‌.
ته: کوک نباید اونجوری بنویسی باید اینجوری بنویسی .
اما کوک انگار یه بچه پنج ساله بود و هی داشت اشتباه می‌نوشت و به قدری کاغذ رو پاک کرده بود که کم مونده بود کاغذ پاره بشه
بازم داشت پاک میکرد که یهو یه دست سرد و کشیده روی دست های خودش که در حال نوشت بود حس کرد ، اما یچیز خیلی متعجب کننده بود ، تضاد خیلی زیاد بین اون دست ها و نفس های داغش روی گردن کوک . (بفهمید چه حالتی ان دا)
همون لحظه کوک یه لرز کوچیکی کرد و ته متوجهش شد .
ته: نترس نمیخوام که بخورمت(با پوزخند)
کوک: اوه متاسفم دست خودم نبود(خجالتی)
ته: خب پس فکر کنم من بهتره برم خونه خودم ، راستی داشت یادم میرفت میشه شمارت رو بدی میخوام چندتا تکلیف برات بفرستم (همش بهونَست دوستان بخدا📿)
کوک: باشه و اروم شمارش رو زیر لب زمزمه وار بهش گفت .

ویو ته:
چه راحت شمارش رو داد فکر کنم واقعا باور کرد که فقط برای تکالیف شمارش رو گرفتم ، اما شکلات کوچولو یه روزی مال من میشی.

(ساعت 11 ظهر)
ته از عمارت خارج شد و به سمت عمارت خودش راه افتاد فاصله اون دوتا عمارت یه ساعت بود و ته داشت کل همین یه ساعت رو فقط به اون شکلات کوچولوی خودش فکر میکرد .
وارد عمارت شد و رفت داخل اتاق خودش و رو تختش دراز کشید .
یکی از ندیمه ها در زد و جوابی نشنید پس خواست در رو باز کنه که دید قفله پس مزاحم ارباب نشد و فقط از اونجا دور شد .

ویو ته:
رو تخت دراز کشیده بودم یه حس کردم وارد رات شدم اما به این زودی اخه هنوز چند روز مونده ، وای نکنه که.....
ته: فردا نمیتونم برم پیش شکلات کوچولوم ممکنه گرگم بی‌قراری کنه و یه کار نخواسته بکنه ، هوف الان باید چیکار کنم .
یهو یاد شماره ای که بادیگارد زنگ زده بود افتاد ، بهش زنگ زد و بادیگارد گوشی رو برداشت .
شروع مکالمه:
بادیگارد: سلام اقای کیم چیزی شده؟!
ته: میشه گوشی رو بدید به آقای جئون(دستوری)
پ.ک: سلام چیزی شده؟(سرد)
ته: من فردا نمیتونم برای تدریس ارباب جوان بیام میشه یه روز مرخصی بدید؟
پ.ک: من اصلا دوست ندارم که پسرم از چیزی عقب بمونه یا بهش فشار وارد بشه پس اگه مشکلی دارین میتونید استعفا بدید .
ته که نمیخواست شکلات کوچولوش رو یا به عبارت دیگه جفتش رو از دست بده کمی مکث کرد و گفت ،
ته: آمم ، نه کارم زیاد مهم نیست فردا 7 اونجا هستم و تلفن رو قطع کرد .
پایان مکالمه .

(پرش رمانی به صبح ساعت 6)
ویو ته:
پاشدم رفتم سمت سرویس کارامو انجام دادم و بعد رفتم و چند تا قرص کاهنده خوردم و سوار ماشین شدم و به سمت عمارت حرکت کردم .
رسیدم سلام دادم و رفتم سمت اتاق تدریس و دیدم که کوک هم همونجاست رفتم سمتش تا تدریس رو شروع کنم که با رایحه شکلات شیرین که مشامم خورد مکث کردم انگار که کوک هم وارد هیت شده بود .
رایحه اش داشت دیوونم میکرد و باعث بی قراری گرگم شده بود که یهو........
.
.
.
.
.
خب بچه ها بعد قرن ها پارت جدید گذاشتم گیگیلی 🌷🌜
شرط ها:
Like:50
Comment:55
#شیپ.فیک.اسمات.تهکوک
دیدگاه ها (۳۰)

سلام ، بچه ها نظر بدید راجب فیک بنظرتون به پارت اسمات نزدیکش...

شاگرد لوس منپارت 2 ویو بادیگارد؛شماره ای که اقای جئون گفت رو...

( خون آشام تشنه به خون )پارت دوم ویو راوی : وقتی که رفت داخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط