روانیدوستداشتنیمن

#روانی_دوست_داشتنی_من
P:6
(ویو ا.ت)

قول میدم تو زندگی بعدیتم پیدات کنم و دوباره عاشقت شم....بهم قول نده....منظورت چیه؟....دارم میگم دوباره سراغم نیا...

با ترس از خواب بیدار شدم
نفس نفس میزدم و به شدت عرق کرده
این خواب ها زندگیم رو بهم زده بودن
از ۱۸ سالگی به بعد نتونستم راحت بخوابم
دیگه نمیتونم نادیدشون بگیرم

چشمم به ساعت خورد که 5:35 دقیقه رو نشون میداد به سرعت به سمت حمام رفتم لباسام رو در آوردم ( 🔥) و وان رو پر آب گرم کردم
وقتی از دمایه آب مطمعن شدم داخل آب نشستم سعی کردم زیاد به اون خواب ها فکر نکنم ولی از ذهنم بیرون نمی‌رفت

20مین بعد

از حمام بیرون اومدم لباسامو پوشیدم و موهام خشک کردم
بعدشم برای اردو تو جنگل چند دست لباس با پاور بانک شارژر عطر و هوله برداشتم و داخل ساک قرار دادم

به ساعت نگاه کردم که ایندفعه 6:05 دقیقه رو نشون میداد از اتاقم بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم در یخچالو باز کردم و وسایلی که میخاستم در آوردم وشروع به درست کردن نودلِ کیمچی کردم
بعد از ۲۰ دقیقه آماده شد کمی ازش رو خوردم و بقیشم تو یخچال گزاشتم چون تو اکثر وقت ها گشادیم میاد غذا درست کنم

زیاد اهل آرایش نبودم پس فقط یه میکاپ لایت کردمو و از خونه بیرون اومدم سوار ماشین شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم و بعد از 15 مین رسیدم

یه راست به سمت اتاق فلیکس پا تند کردم
به ساعت گوشیم نگاه کردم که ساعت 7:15
رو نشون میداد میخاستم دوباره درو باز کنم ولی با افتظاهی که دفعه ی قبل به بار آوردم پشیمون شدم گفتم در زدن گزینه ی بهتریه میخاستم در بزنم که در خودش باز شد و فلیکس تو چهارچوب در نمایان شد
فلیکس :سلام
ا.ت:سلام
دیگه مثل دیروز خجالت نمی‌کشیدم و دوباره به اون ا.ت مغرور و زبون دراز تبدیل شده بودم
فلیکس : ساعت هنوز 9 نشده اینجا پیکار میکنی
ا.ت:اومدم تا بریم چندتا اسکن و آزمایش انجام بدی و بعدش بریم
فلیکس:باشه بریم
هم قدم و دقیقا کنار هم راه میرفتیم تا به اتاق سی تی اسکن رسیدیم
باهم وارد اتاق شدیم لباس هایه مخصوص رو به فلیکس دادم و بعدش از اتاق بیرون رفتم تا لباس عوض کنه(میموندی حالا 😐 ) و بعد از ۱۰ دقیقه دوباره رفتم تو اتاق وسایل رو تنظیم کردم و فلیکس هم رویه تخت مخصوص دراز کشید وقتی از درست بودن تنظیمات مطمعن شدم دستگاه رو روشن کردم
20 مین بعد
بلاخاره تموم شد
مشکلی وجود نداشت بعد از آزمایش خون
و تست اعتیاد کارمون تموم شد
ساعت 9:00 رو نشون میداد پس با فلیکس به سمت بیرون رفتیم ساک رو از تو اتاقم برداشتم و بعد هم به اتاق فلیکس رفتیم تا وسایل اون رو برداریم برا همین دیر شد وقتی رسیدیم اتوبوس پر شده بود رئیس که در حال حرف با راننده بود با دیدن ما به سمتمون اومد

رئیس: ا.ت دیگه برای شما جا نیست
دیدگاه ها (۲)

ادامه پارت ۶رئیس: ا.ت دیگه برای شما جا نیستا.ت: خب پس منو فل...

#مافیای_من P:26(ویو ا.ت)صبح با تابش نور شدید خورشید چشمامو ب...

#روانی_دوست_داشتنی_من P:5(ویو ا.ت)آروم دستمو از رو چشمام بر...

کھ گفتم: تو واقعا منو دوس داری؟ دستش رو از زیر بند لباسم رد ...

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

فیک مافیای سیاه من part 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط