پارت ۳۰

پارت ۳۰

"نههه بچم، بچمو از زیر دست و پا نجات بدین!"

صدای کوبیده شدن سم اسب به زمین و فریاد و شعار های مردم انقدر بلند بود که کسی صدای زن را نشنید.
زنی که کودکش ناخوداگاه بین جمعیت کشیده بود و خودش نمیتوانست کاری انجام دهد.
نه با نوزادی که به کمرش بسته شده بود.
تنها کاری که میتوانست انجام دهد التماس بود که شاید معجزه ای رخ دهد و دختر کوچکش از میان پاها و سم اسب ها نجات پیدا کند:"خواهش میکنم، یکی دستشو بگیره. توروخدا بکشیدش بیرون."
زن شیون کنان موهایش را میکشید، گلویش از فریاد میسوخت.
ولی کسی نمیشنید.
جیغ بچه بین فریاد ها گم میشد
ولی کسی نمیشنید.

جنگ هر جا که میرفت فاجعه به بار میاورد.
گیاهان نابود میشدند، خیلی از افراد بی دلیل میمردند.
بی گناه دفن میشدند و کسی نمیفهمید
همین الان هم که ارتش به مرز اوچیها نزدیک شده بود، خیلی از خانواده های ساکن منطقه قتل عام شده بودند.
بیمارستان ها پر از افراد زخمی
جای جای زمین پر از لکه های قرمز و بدن های بی جان

Hi:"نه ساکورا همینجوری نرو! بذار منم باهات بیام"
S.k:"نه هیناتا تو که نمیتونی، باید اینجا بمونی مراقب باشی مردمت قاطی جنگ نشن."
ساکورا سعی میکرد هیناتا را که شنل او را گرفته بود ارام کند.
کیف پزشکی اش روی ارنجش اویزان بود در حالی که با دو دستش، دست رنگ پریده ی هیناتا را قاب کرده بود.
هیناتا هنوز پارچه ی شنل او را توی مشتش میفشرد، سعی میکرد او را قانع کند:"نجی اینجاست، پدرم هست. بدون اسب که نمیتونی بری."
ساکورا با ابروهای در هم رفته نگاهش را گرفت.
چی باید میگفت؟ حق با هیناتا بود.
با کله توی خطر رفتن کار او نبود. باید سنجیده عمل میکرد، اگر میخواست مردم را نجات دهد.
همینطور، نگران نگه داشتن هیناتا تنها در قصر، چیزی را ته دلش میپیچاند. همه به اندازه کافی مشکلات داشتند.

S.k:"بیا بریم. ولی قول بده نزدیک هم بمونیم، خب؟"

Sa:"زدن داغون کردن، گفتی چی؟"
Sh:"دارن میرسن به مرز، چیکار کنم؟"
شیسویی جلوی ساسکه زانو زده بود.
تکه های چرم و فلز زره اش روی ارنج و ساق پاهایش برق میزدند، فرفری های موهایش از زیر کلاهخودش بیرون زده بودند.
او اولین کسی بود که فوگاکو در کل افراد قصر بهش اعتماد داشت.
سرگروه ارشد ارتش. شیسویی این افتخار را در کمتر از بیست سالگی ثبت کرده بود، همه از مهارت جنگی او خبردار بودند. لازم نبود بلند گفته شود.
Sa:"دستپاچه نشو. فعلا اولویتمون مردم لب مرزن. گروهبان اول رو با گروهش بفرست اونجا."
Sh:"این خیلی ریسکه. بیشتر از هزار نفر بنظر میان"
Sa:"نه، فعلا نمیتونیم لب مرز جنگ راه بندازیم. میدونی چند نفر اونجا زندگی میکنن؟"
شیسویی چشم هایش را تنگ کرد. از طرفی حق با ساسکه بود. ولی...:"میخوای بذاری بیان جلوتر؟ اگه از مرز بیان تو که بیچاره ایم."
Sa:"گروهبان اولو بفرست فعلا، دومی رو اماده نگه دار. بیشترشون مردم عادی ان، ارتش که نیستن"
Sh:"خودم با گروه دوم برم؟"
Sa:"...."

Sa:"برو."

جیرایا انگشتش را جلوی صورت ناروتو گرفت، محکم و قاطع:"نه بچه تو هیچ جا نمیای‌. اره، مهارت جنگیت عالیه ولی پادشاهی."
N:"من باید برم مردممو اروم کنم نمیتونم همینجا بشینم که."
ناروتو مثل جوجه اردکی که دنبال مادرش میرود، فقط جیرایا را دنبال میکرد.
پیرمرد مو بلند از هر جای اتاق بخش های زره اش را میپوشید در حالی که ابروهایش با هر کلمه ای که از دهان ناروتو بیرون می آمد بیشتر توی هم میرفت.
این پسر کی میخواست به حرف ها گوش کند؟
J:"من دارم میرم همینکارو بکنم، نه یعنی نه ناروتو."
ناروتو حالا رسما داشت التماس میکرد، جلوی جیرایا که داشت چکمه هایش را میپوشید ایستاد:"توروخدا. قول میدم تو دست و پات نباشم، خودت بهم یاد دادی."
از انطرف، سوناده داشت تماشا میکرد.
برای اولین بار برقی از نگرانی توی چشم هایش بود، چون میدانست ناروتو در حال رد کردن خط قرمز هاست.
Ts:"ناروتو، به حرفش گوش کن. صلاحتو میدونه"
N:"...ولی اخه"
"بس کن دیگه،" صدای جیرایا بلند شد. احتمالا اولین باری که با این لحن صحبت کرده بود.
ناروتو همانجا خشکش زد.
J:"میدونم میخوای چیکار کنی، داری برای ساسکه میری. با کله تو دل خطر رفتن که دوست داشتن محسوب نمیشه."
ناروتو برای چند لحظه، فقط نگاه کرد.
چشم هایش روی صورت جیرایا چرخیدند. چین و چروک های ظریف صورتش، اخمش.
او خیلی بیشتر تجربه داشت، خیلی بیشتر احساسات را درک میکرد.
و ناروتو کم کم احساس بدی گرفت. غر زدن وسط جنگ مثل یک بچه ی جیغ جیغو اصلا کار درستی بنظر نمیرسید.
چشم های آبی اش روی فرش سر خوردند، شاید بهتر بود این را به بزرگتر هایی که مثل پدر و مادرش بودند میسپرد تا اینکه سعی کند خودش همه چیز را برگرداند.
___________
بچه ها یه مدتیه مرضم گرفته همتونو ببینم🌝 نه مثلا عکسیا، حضوری مثلا ببینم قشنگ.🎀
دیدگاه ها (۴۷)

پارت ۳۲ملافه های سفید، کاکاشی وقتی چشمش را باز کرد اول ان ها...

پارت ۲۸ساسکه داشت دنبال جیرایا میرفت.نسیم خنک شبانه زیر لباس...

پارت ۲۷ساسکه دراز کشید روی تخت، بدنش کمی از فشار به تشک فنری...

پارت ۱۲برگشت ساسکه به قلعه، با اتفاقات خوشایندی همراه نبود. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط