بر فراز ابرهای های سرنوشتپارت
《بر فراز ابرهای های سرنوشت》پارت ⁸
《روز مدرسه》
°ویو هیتومی°
•داشتم دنبال کلاسم میگشتم؛ بالاخره کلاسم رو پیدا کردم و رو صندلی ای که شمارم یعنی ۲۰ روش بود نشستم، دوتا صندلی جلوتر همون یارو بمب متحرک جلوم نشسته بود؛ آخه چرا باید با اون همکلاسی میشدم؟! خلاصه یه پسر مو آبی اومد و بهش داشت تذکر میداد که پاش رو روی میز نزاره..یه دقیقه بعدش یه پسر مو سبز از در اومد داخل. یادم افتاد همونیه که من و یوکی با یه دختر مو قهوهای شیپش کردیم، حواسم به اون پسره پرت شد که یهو...•
یوکی: ببخشید کلاس ۱_A درست اومدم؟
ایدا: از پنجره نیا تو!
یوکی: آم، ببخشید!
هیتومی: یوکی جان برادر من از پنجره میای داخل آخه؟!
یوکی: امروز هیجان زده بودم آخه دلم خواست با کوسهم بیرون از ساختمون دنبال کلاس بگردم😅
هیتومی: عجب🌚
آیزاوا: من بهتون سه دقیقه وقت دادم، ولی ساکت نشدید
بچه های کلاس: {این کیه؟ یاخدا!}
ایزوکو: {معلمه؟ اگه معلمه یعنی از قهرمان های حرفه ایه؟ ولی من همچین آدم هَپَلیای رو نمیشناسم!}
یوکی: {چرا انقدر آشنا میزنه؟؟}
آیزاوا: من معلم کلاس شمام...اسم آیزاوا شوتا هستش
بچه ها: {اون معلم کلاس ماست؟؟؟!!}
یوکی: {شوتا...شوتا...عمو شوتااا !!!! ماشالا تغییر کرده درست نشناختمش!}
آیزاوا: میدونم خیلی یهوییه.. ولی لطفا این لباسا رو بپوشید و بیاید حیاط...
ایزوکو: {یعنی چیکارمون داره؟؟}
《داخل حیاط》
همه: آزمون برآورد کوسه؟؟!!
اوراراکا: پس مراسم ورودی و جشن معارف چی میشه؟؟!!
آیزاوا: شما الان تو یو.ای هستید و وقت این بچه بازیا رو ندارید《و یکم از این توضیح ها داد》
آیزاوا: شما قراره توی ۸ تا آزمون شرکت کنید...و نفر آخر اخراج میشه..
یوکی: {وات د هل عمو چرا انقدر بی رحم شدی یه رحمی به ما بکن🥲}
هیتومی: {خب به نام نامی یزدان قراره تر بزنیم😩}
دنکی: یعنی چی؟؟ نفر آخر اخراج میشه؟!
سرو: آره این عادلانه نمیشه!
آیزاوا: به هر حال بیاید آزمون ها رو شروع کنیم
《آزمون اول: دویدن ۵۰ متر》
°ویو یوکی°
•آزمون دوندگی بود، من و هیتومی کنار همدیگه قرار بود بدوییم؛ اون کلاس هایی که رفتم بیهوده نبود، تا گفت شروع من شروع کردم به دویدن و ۵۰ متر رو توی ۷.۲۳ ثانیه دویدم..•
یوکی: هوف...آخیش
هیتومی: داداش تو چیکار کردی تو این چند ماه انقدر بدنت آماده شده؟؟!《هیتومی: ۲۱.۳ ثانیه》
یوکی: کلاس میرفتم چیز خاصی نیست😅
آیزاوا: هممم...{خیلی آشناس...}
《آزمون پرش، یوکی با کوسهی ابرش خودش رو پرت کرد اون سمت، هیتومی هم با یخ خودشو پرت کرد》
《بیشتر آزمون ها رو رد میکنیم و میرسیم به آزمون پرتاب، اوراراکا توپ رو پرتاب میکنه و بینهایت میگیره، بعدش همون اتفاقایی که تو انیمه افتاد واسه ایزوکو میوفته چون حال ندارم دو ساعت سناریوشو بنویسم، بعدش نوبت میرسه به یوکی》
یوکی: خب! اینم از.....اینن!
《یوکی با کوسهش توپ رو هل میده به جلو و توپ روی ۶۹۳.۵ متر میوفته، چون فشار زیادی هم به کوسه و خودش وارد کرد سردرد زیادی گرفت با زانو افتاد زمین》
یوکی: آخ..
هیتومی: خوبی؟؟!
آیزاوا: چیزی شده؟ {چرا یهو اینطوری شد؟...}
یوکی: من..حالم خوبه..فقط باید برم یکم آب بخورم😁..
هیتومی: مطمئنی؟..
یوکی: آره..{هنوز به هیتومی راجع به این قضیه نگفتم.. و نباید کسی بفهمه..}
《یوکی تنهایی میره یواشکی از تو کیف کوچیکش قرص درمیاره و میخوره و حالش بهتر میشه و بقیه ی آزمون ها رو هم ادامه میده... بعد آزمون ها》
آیزاوا: خب...من چون حال ندارم اسمانونو تک تک بخونم یجا اسماتونو با رتبتونو میارم خودتون ببینید...
《رتبه ها میان》
یوکی: {عاااا... نفر شیشم شدم هم باز خوبه}
ایزوکو: {نفر آخر.......اخراج شدم....}
آیزاوا: و خب راجع به اخراج.... شوخی کردم! اخراجی در کار نیست
همه: وات؟!
آیزاوا: خالی بستم حالا میتونید برید سر کلاستون..
یوکی: {هنوزم مثل همون ۱۶ سالگیتی عمو🗿}
.
.
.
.
.
.
.
منتظر پارت بعد باشید خوشگلا🎀🎀
《روز مدرسه》
°ویو هیتومی°
•داشتم دنبال کلاسم میگشتم؛ بالاخره کلاسم رو پیدا کردم و رو صندلی ای که شمارم یعنی ۲۰ روش بود نشستم، دوتا صندلی جلوتر همون یارو بمب متحرک جلوم نشسته بود؛ آخه چرا باید با اون همکلاسی میشدم؟! خلاصه یه پسر مو آبی اومد و بهش داشت تذکر میداد که پاش رو روی میز نزاره..یه دقیقه بعدش یه پسر مو سبز از در اومد داخل. یادم افتاد همونیه که من و یوکی با یه دختر مو قهوهای شیپش کردیم، حواسم به اون پسره پرت شد که یهو...•
یوکی: ببخشید کلاس ۱_A درست اومدم؟
ایدا: از پنجره نیا تو!
یوکی: آم، ببخشید!
هیتومی: یوکی جان برادر من از پنجره میای داخل آخه؟!
یوکی: امروز هیجان زده بودم آخه دلم خواست با کوسهم بیرون از ساختمون دنبال کلاس بگردم😅
هیتومی: عجب🌚
آیزاوا: من بهتون سه دقیقه وقت دادم، ولی ساکت نشدید
بچه های کلاس: {این کیه؟ یاخدا!}
ایزوکو: {معلمه؟ اگه معلمه یعنی از قهرمان های حرفه ایه؟ ولی من همچین آدم هَپَلیای رو نمیشناسم!}
یوکی: {چرا انقدر آشنا میزنه؟؟}
آیزاوا: من معلم کلاس شمام...اسم آیزاوا شوتا هستش
بچه ها: {اون معلم کلاس ماست؟؟؟!!}
یوکی: {شوتا...شوتا...عمو شوتااا !!!! ماشالا تغییر کرده درست نشناختمش!}
آیزاوا: میدونم خیلی یهوییه.. ولی لطفا این لباسا رو بپوشید و بیاید حیاط...
ایزوکو: {یعنی چیکارمون داره؟؟}
《داخل حیاط》
همه: آزمون برآورد کوسه؟؟!!
اوراراکا: پس مراسم ورودی و جشن معارف چی میشه؟؟!!
آیزاوا: شما الان تو یو.ای هستید و وقت این بچه بازیا رو ندارید《و یکم از این توضیح ها داد》
آیزاوا: شما قراره توی ۸ تا آزمون شرکت کنید...و نفر آخر اخراج میشه..
یوکی: {وات د هل عمو چرا انقدر بی رحم شدی یه رحمی به ما بکن🥲}
هیتومی: {خب به نام نامی یزدان قراره تر بزنیم😩}
دنکی: یعنی چی؟؟ نفر آخر اخراج میشه؟!
سرو: آره این عادلانه نمیشه!
آیزاوا: به هر حال بیاید آزمون ها رو شروع کنیم
《آزمون اول: دویدن ۵۰ متر》
°ویو یوکی°
•آزمون دوندگی بود، من و هیتومی کنار همدیگه قرار بود بدوییم؛ اون کلاس هایی که رفتم بیهوده نبود، تا گفت شروع من شروع کردم به دویدن و ۵۰ متر رو توی ۷.۲۳ ثانیه دویدم..•
یوکی: هوف...آخیش
هیتومی: داداش تو چیکار کردی تو این چند ماه انقدر بدنت آماده شده؟؟!《هیتومی: ۲۱.۳ ثانیه》
یوکی: کلاس میرفتم چیز خاصی نیست😅
آیزاوا: هممم...{خیلی آشناس...}
《آزمون پرش، یوکی با کوسهی ابرش خودش رو پرت کرد اون سمت، هیتومی هم با یخ خودشو پرت کرد》
《بیشتر آزمون ها رو رد میکنیم و میرسیم به آزمون پرتاب، اوراراکا توپ رو پرتاب میکنه و بینهایت میگیره، بعدش همون اتفاقایی که تو انیمه افتاد واسه ایزوکو میوفته چون حال ندارم دو ساعت سناریوشو بنویسم، بعدش نوبت میرسه به یوکی》
یوکی: خب! اینم از.....اینن!
《یوکی با کوسهش توپ رو هل میده به جلو و توپ روی ۶۹۳.۵ متر میوفته، چون فشار زیادی هم به کوسه و خودش وارد کرد سردرد زیادی گرفت با زانو افتاد زمین》
یوکی: آخ..
هیتومی: خوبی؟؟!
آیزاوا: چیزی شده؟ {چرا یهو اینطوری شد؟...}
یوکی: من..حالم خوبه..فقط باید برم یکم آب بخورم😁..
هیتومی: مطمئنی؟..
یوکی: آره..{هنوز به هیتومی راجع به این قضیه نگفتم.. و نباید کسی بفهمه..}
《یوکی تنهایی میره یواشکی از تو کیف کوچیکش قرص درمیاره و میخوره و حالش بهتر میشه و بقیه ی آزمون ها رو هم ادامه میده... بعد آزمون ها》
آیزاوا: خب...من چون حال ندارم اسمانونو تک تک بخونم یجا اسماتونو با رتبتونو میارم خودتون ببینید...
《رتبه ها میان》
یوکی: {عاااا... نفر شیشم شدم هم باز خوبه}
ایزوکو: {نفر آخر.......اخراج شدم....}
آیزاوا: و خب راجع به اخراج.... شوخی کردم! اخراجی در کار نیست
همه: وات؟!
آیزاوا: خالی بستم حالا میتونید برید سر کلاستون..
یوکی: {هنوزم مثل همون ۱۶ سالگیتی عمو🗿}
.
.
.
.
.
.
.
منتظر پارت بعد باشید خوشگلا🎀🎀
- ۲۰۴
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط