روباه کوچولوی من

روباه کوچولوی من
پارت یک 😜
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو دازای
داشتم مثل همیشه دنبال شکار میگشتن * داخل جنگل * که به یه چیز نارنجی برخوردم . خیلی کوچولو و ضعیف بود . برش داشتم . میشه گفت هیچ وزنی نداشت . هیچ وزنی . با دیدن صورتش یه حسی داخلم به وجود اومد . قلبم میگفت کمکش کن . مغزم میگفت بدرد نمی خوره . بعد گفتم اگر خوبش کنم شاید غذای لذیذی شد . پس بردمش به عمارت . به سمت مطب راه افتادم .
^^ در مطب
دازای : هعی یوسانو میتونی خوبس کنی
یوسانو : کاری نداره بزارش رو تخت .
^^ بعد خوب کردنش
برگشتم به سمت اتاقم و اون کوچولو دستم بود .
گذاشتمش رو تخت و بهش نگاه کردم . فکر کنم امگا هست . نه . نمی دونم . تو همین فکرا بودم که دیدم بدن ظریفش تکون میخوره .
چویا : تو کی هستییی
دازای : ممن دازایم اوسامو دازای و تو
چویا : نمیگم
دازای : تو الان داخل عمارت منی . و من هر کاری میتونم بکنم .
فکر کنم ترسید .
چویا : چویا هستم .
دازای : خب چویا . بریم غذا بخوریم ؟
چویا : گشنه نیستم .
دازای : راه بیفت .
چویا : نمیام
یه قلاده برداشتم و بستم گردنش . و با زنجیر به سمت خودم کشیدمش .
ولی ...... کلشو از قلاده در اورد .
به یه روباه تبدیل شد و بعد دوباره به حالت قبل برگشت .
دازای : پس یه روباهی من یه گرگینم
انگار با گفتن گرگینه ترسش صد برابر شد .
چویا : م....می....میشه ..... برم......خونه
دازای : نه ما گرگا یه رسم داریم وقتی چیزی پیدا کنیم مال ما میشه . پس تو الان مال منی .
چویا : منن...... میخوام .....هق.....برم.....هق..‌....خونه.....هق..‌‌‌‌‌.....
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بچه خوبیما 🤧
دیدگاه ها (۹)

رمان جدید درخواستی😩درد نگیری 🤣.......☆توضیحات 🥹☆شخصیت ها ᮫᜔݁...

رمان سوم 😏پارت بیست و چهارم 😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ویو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط