عشق ناگهانی
عشق ناگهانی
p:11
ویو ات:
داشتم با گوشیم ور میرفتم که دیدم ساعت ۴ئه سریع رفتم حموم و یه دوش ۳۰ مینی گرفتم( من فقط ۴۵ دقیقه دارم آب و تنظیم میکنم😑) و اومدم بیرون سریع موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم وقتی که آماده شدم همون لحظه گوشیم زنگ خورد جیمین بود با ذوق رفتم و جواب دادم
مکالمه:
جیمین: سلام خوشگله
ات: سلام جیمینییی
جیمین: خانمی بیا پایین که منتظرم
ات: باشه اومدم
پایانننننن
ویو ادمین گللللل:
ات و جیمین باهم کلی دور زدن و خوشحال و خندون بودن و باهم بیشتر آشنا شدن
( به علت کون گشادی ادمین میریم ساعت ۱۲ شب🗿)
ویو ات:
داشتیم توی ماشین باهم دور میزدیم که نگاهم افتاد به ساعت آخ دیر شد من باید برم( عزیزم سیندرلایی؟) به جیمین گفتم:
ات: جیمین من دیگه باید برم
جیمین: چرا تازه داشتیم خوش میگذروندیم که
ات: میدونم ولی دیر وقته
جیمین: باشه فرشته پس من میرسونمت
ات: مرسییییی
جیمین: خواهش میکنم گیلاس بانو
ات: جیمین از صبح تاحالا واسم هزار تا لقب گذاشتی
( این مکالمه ادامه دارد...🗿)
جیمین: خبببب فرشته به قصرش رسید
جیمین سریع پیاده شد و در و واسه ات باز کرد
ات هم تشکر کرد و هم و بغل کرد
وقتی ات تو بغل جیمین بود جیمین گفت:
خانمم فردا هستی بیام دنبالت؟
ات: اگه تو بخوای هستم
جیمین: باشه پس من فردا ساعت ۸ شمارو به رستوران_______ دعوت میکنم( خودتون یه اسمی بزارید)
ات: باشه پس خدافظ تا فردا شب
جیمین: خدافظ الهه
ادامه دارد...🗿
p:11
ویو ات:
داشتم با گوشیم ور میرفتم که دیدم ساعت ۴ئه سریع رفتم حموم و یه دوش ۳۰ مینی گرفتم( من فقط ۴۵ دقیقه دارم آب و تنظیم میکنم😑) و اومدم بیرون سریع موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم وقتی که آماده شدم همون لحظه گوشیم زنگ خورد جیمین بود با ذوق رفتم و جواب دادم
مکالمه:
جیمین: سلام خوشگله
ات: سلام جیمینییی
جیمین: خانمی بیا پایین که منتظرم
ات: باشه اومدم
پایانننننن
ویو ادمین گللللل:
ات و جیمین باهم کلی دور زدن و خوشحال و خندون بودن و باهم بیشتر آشنا شدن
( به علت کون گشادی ادمین میریم ساعت ۱۲ شب🗿)
ویو ات:
داشتیم توی ماشین باهم دور میزدیم که نگاهم افتاد به ساعت آخ دیر شد من باید برم( عزیزم سیندرلایی؟) به جیمین گفتم:
ات: جیمین من دیگه باید برم
جیمین: چرا تازه داشتیم خوش میگذروندیم که
ات: میدونم ولی دیر وقته
جیمین: باشه فرشته پس من میرسونمت
ات: مرسییییی
جیمین: خواهش میکنم گیلاس بانو
ات: جیمین از صبح تاحالا واسم هزار تا لقب گذاشتی
( این مکالمه ادامه دارد...🗿)
جیمین: خبببب فرشته به قصرش رسید
جیمین سریع پیاده شد و در و واسه ات باز کرد
ات هم تشکر کرد و هم و بغل کرد
وقتی ات تو بغل جیمین بود جیمین گفت:
خانمم فردا هستی بیام دنبالت؟
ات: اگه تو بخوای هستم
جیمین: باشه پس من فردا ساعت ۸ شمارو به رستوران_______ دعوت میکنم( خودتون یه اسمی بزارید)
ات: باشه پس خدافظ تا فردا شب
جیمین: خدافظ الهه
ادامه دارد...🗿
- ۵۱۶
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط