──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁹²
جونگ‌کوک توی حیاط بود.
اما..اما تنش غرق خون بود.
گودِ زیر چشمهاش و رنگِ مثل گچ شده صورتش باعث شد خون توی رگ‌هام یخ بزنه.
دستشو انداخته بود دور گردن راننده و داشت با کمکش به سمت عمارت میومد.
چندتا از افراد‌ها رو هم میشد دید که همشون زخمی و خسته به نظر می‌رسیدن.
چه اتفاقی براشون افتاده؟
برای چند ثانیه فقط به چهره رنگ پریده جونگ‌کوک خیره موندم.
بعد بدون اینکه حتی به چیزی فکر کنم،از پنجره فاصله گرفتم و خودمو سریع به پایین رسوندم.
وقتی از پله ها پایین می‌اومدم متوجه شدم دارن جونگ‌کوک رو میبرن اتاقش.
یه دکتر هم همراهشون وارد اتاق شد.
چرا..چرا انقدر دلشوره دارم؟
چرا قلبم انقدر تند می‌زنه؟
یعنی حالش خوبه؟
هوفی کشیدم و دستمو گذاشتم روی پیشونیم.
با سروصداهایی که توی عمارت پیچیده بود لحظه‌ای بعد جیان،مین‌هیوک و دوهیون هم اومدن توی محوطه اصلی عمارت.
تهیونگ و گرگ پیر هم که طبق معمول مأموریت بودن.
جیان با کفشِ پاشنه بلندش هی اینور و اونور می‌رفت.
و همش به درِ اتاق جونگ‌کوک چشم می‌دوخت.
دوهیون گوشه دامنم رو گرفت و کشید.
با چشم‌های اشکیش گفت:عمو جونگ‌کوکی خوب میشه؟
آروم خم شدم و اشکاشو پاک کردم.
به زور لبخندی زدم و سرمو تکون دادم.
_عمو قوی تر از این حرف‌هاست،اتفاقی براش نمی‌افته
دوهیون سرشو تکون داد و لبخندی زد.
یهو دکتر از اتاق جونگ‌کوک اومد بیرون.
عرق روی پیشونیش رو با دستمال پاک کرد و نگاهشو بین ما چرخوند.
_اقای جئون گفتن میخوان خانم رزا رو ببینن
انگار فقط منتظر این جمله بودم.
به طرف دکتر قدم برداشتم و روبه‌روش وایسادم.
+آقای دکتر..اون،اون حالش خوبه؟
دکتر لحظه‌ای مکث کرد و نفسشو کلافه داد بیرون.
اما تا خواست لب بزنه با صدای یکی از نگهبان ها چرخید.
_اقای دکتر یه لحظه..
دکتر از من فاصله گرفت و به طرف نگهبان رفت.
میخواستم به سمت اتاق جونگ‌کوک برم که با جمله‌ای که از دهن دکتر خارج شد وایسادم.
_متاسفم..اگه شرایطش همین‌طور بمونه،احتمالاً بیشتر از یه روز دووم نمیاره
با شنیدن اون جمله..
انگار همه‌چیز برای چند ثانیه از حرکت وایساد.
«بیشتر از یه روز دووم نمیاره..»
نفسم توی سینه حبس شد.
نه..
نه، امکان نداشت.
اشک بی‌اختیار از چشم‌هام سرازیر شد.
حتی نفهمیدم کی از کنار نگهبان رد شدم.
فقط می‌دونستم باید جونگ‌کوک رو ببینم.
همین حالا.
در اتاقش رو باز کردم.
چند نفر اطراف تخت وایساده بودن.
جونگ‌کوک روی تخت دراز کشیده بود.
چشم‌هام که بهش افتاد،دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
آروم نزدیک تخت رفتم.
لب‌هام می‌لرزید...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۶۴)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹¹من رینا بودم.وارث اصلی اون خانواده.و ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁰قلبم محکم به سینه می‌کوبید.+منظورت چی...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁶تهیونگ جلو اومد،دستشو روی شونه‌ی پسرش...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁵یهو با گرمایی که روی زانوم احساس کردم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط