تهیونگ رو روی تخت نشوند و تمام وسایلش رو توی ساک ریخت و لباس ...
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁴
تهیونگ رو روی تخت نشوند و تمام وسایلش رو توی ساک ریخت و لباس هاشو عوض کرد و لباس های ساده پوشید.
-زودباش پاشو بریم
تهیونگ و ساکش رو برداشت و از بالکن بیرون پرید...
...
ساعت دو نصفه شب بود و هنوز داشت از قصر دور میشد در حالی که تهیونگ توی بغلش خوابیده بود.
-یعنی انقدر خسته بودی که اینجوری خوابت برده؟
وقتی به اندازه کافی دور شد اروم پایین اومد... وسط جنگلی دور از قصر فرشتگان و شیاطین...
کلبه ای چوبی که خیلی وقت پیش ها ساخته بود تا هروقت که نخواست کسی بدونه کجاس بیاد اینجا.
توی کلبه رفت و تهیونگ رو روی تخت گذاشت.
-اگر پیدامون کنن قطعا میکشنت شکوفه گیلاس من...
...
با نور افتابی که داشت چشم هاش رو کور میکرد بیدار شد و وقتی چرخید با ندیدن تهیونگ چشم هاش گرد شد و از جاش پاشد که متوجه بوی سوختگی شد. سمت اشپزخونه رفت و تهیونگ رو دید که پای گاز داره به غذای سیاه شده نگاه میکنه.
-تهیونگ؟!
-کوکییی! غذای رنگی درست کردم! با رنگ تو ست شده!
جونگکوک خندید.
-خنگول کوچولو برو اونور تا خودتو این خونه رو باهم اتیش نزدی
و خودش مشغول صبحانه درست کردن شد در حالی که تهیونگ روی اوپن چوبی نشسته بود و پاهاش رو تاب میداد.
-بوی خوبی میدهه
-هوم... بیا...
و صبحانه رو روی میز گذاشت و از توی یخچال برای خودش شیرموزی در اورد.
-اییی
-چیه؟
-موز بدمزس!!
جونگکوک شونه بالا انداخت...
-من که دوس دارم... تو میتونی اینو بخوری...
و یه بطری شیرموز به تهیونگ داد.
-این چیه؟
-شیر توتفرنگی
تهیونگ یه نفس همش رو خورد.
-نام نامم توت فرنگی نیست که! ولی خوشمزسسس
-تو که گفتی شیرموز دوست نداری
-بی تر ادب!!!
جونگکوک خندید و مشت هایی که تهیونگ به سینش میزد رو گرفت.
-خوشت اومد نه؟
-شاااید
جونگکوک یه قلپ دیگه شیرموز خورد.
-پس تو مزه اینو میدی هوم؟...
تهیونگ اخم کرد.
-نه!!
جونگکوک خندید و نوک بینی تهیونگ زد.
-کوچولو بامزه...
~~~~~~~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
بچه ها خیلیاتون پرسیده بودین که دوتاشو میزارم یا نه و باید بگم اره هردوش با هم اپ میشه
تهیونگ رو روی تخت نشوند و تمام وسایلش رو توی ساک ریخت و لباس هاشو عوض کرد و لباس های ساده پوشید.
-زودباش پاشو بریم
تهیونگ و ساکش رو برداشت و از بالکن بیرون پرید...
...
ساعت دو نصفه شب بود و هنوز داشت از قصر دور میشد در حالی که تهیونگ توی بغلش خوابیده بود.
-یعنی انقدر خسته بودی که اینجوری خوابت برده؟
وقتی به اندازه کافی دور شد اروم پایین اومد... وسط جنگلی دور از قصر فرشتگان و شیاطین...
کلبه ای چوبی که خیلی وقت پیش ها ساخته بود تا هروقت که نخواست کسی بدونه کجاس بیاد اینجا.
توی کلبه رفت و تهیونگ رو روی تخت گذاشت.
-اگر پیدامون کنن قطعا میکشنت شکوفه گیلاس من...
...
با نور افتابی که داشت چشم هاش رو کور میکرد بیدار شد و وقتی چرخید با ندیدن تهیونگ چشم هاش گرد شد و از جاش پاشد که متوجه بوی سوختگی شد. سمت اشپزخونه رفت و تهیونگ رو دید که پای گاز داره به غذای سیاه شده نگاه میکنه.
-تهیونگ؟!
-کوکییی! غذای رنگی درست کردم! با رنگ تو ست شده!
جونگکوک خندید.
-خنگول کوچولو برو اونور تا خودتو این خونه رو باهم اتیش نزدی
و خودش مشغول صبحانه درست کردن شد در حالی که تهیونگ روی اوپن چوبی نشسته بود و پاهاش رو تاب میداد.
-بوی خوبی میدهه
-هوم... بیا...
و صبحانه رو روی میز گذاشت و از توی یخچال برای خودش شیرموزی در اورد.
-اییی
-چیه؟
-موز بدمزس!!
جونگکوک شونه بالا انداخت...
-من که دوس دارم... تو میتونی اینو بخوری...
و یه بطری شیرموز به تهیونگ داد.
-این چیه؟
-شیر توتفرنگی
تهیونگ یه نفس همش رو خورد.
-نام نامم توت فرنگی نیست که! ولی خوشمزسسس
-تو که گفتی شیرموز دوست نداری
-بی تر ادب!!!
جونگکوک خندید و مشت هایی که تهیونگ به سینش میزد رو گرفت.
-خوشت اومد نه؟
-شاااید
جونگکوک یه قلپ دیگه شیرموز خورد.
-پس تو مزه اینو میدی هوم؟...
تهیونگ اخم کرد.
-نه!!
جونگکوک خندید و نوک بینی تهیونگ زد.
-کوچولو بامزه...
~~~~~~~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
بچه ها خیلیاتون پرسیده بودین که دوتاشو میزارم یا نه و باید بگم اره هردوش با هم اپ میشه
- ۱۱.۵k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط