#ازدواج_اجباری
#ازدواج_اجباری
پارت11
ات: م.میشع ولم کنی *ترسیده
ته: اوم ....نه .....الان ||میخوامت...هومم نیازت دارم.
ات: چ..چی م..میگی ب..برو ک.کنار ن..نزدیک...جیغ ...میزنمااااا*لرزش
ته: اوممم بیبی فک نکنم کسی صداتو بشنوه*از کمرش میگیره
ات: گ..گفتم..برو..انور*دستشو پس میزنه*
تو الان مستی ...برو اونور..میخوام برم پیش جونگهی
ته: نو نو باید بزاری کار من تموم بشه*مست
ویو راوی
تهیونگ میومد جلو ات از ترسش تکون نمیخورد به محض اینکه به ات رسید ات اومد فرار کنه ولی تهیونگ دستشو دور کمر باریک ات گذاشت و به اولین فرصت چسبوندش به در و شروع به بوس_یدن لبا~ش کرد. و بعد انداختش روی تخ/ت و ات از هوش میره.
پرش زمانی به ۴ صبح
ویو ات
با درد بدی بلند شدم اشک تو چشمام جمع شد اما نمیزارم بفهمه بلند شدم رو تختی رو جمع کردم لباسمو پوشیدم و رفتم تو اتاق جونگهی دیدم خابه توی همون اتاق رفتم حموم و شروع به گریه بی صدا کردم. آخه چرا اینکارو کرد وقتی منو عذاب میده من ..من نمیخواستم یه زن باشم من میخواستم دختر بمونم 😭 چرا منننن انقدر بی ارزشم بابام منو داد به این .
بعد حموم
ویو ات
لباسم رو پوشیدم تقریبا یه ربع 6بود دیدم جونگهی بلند شده
ات: صب بخیر
جونگهی: صبح بخیر اتی*لبخند
ات: حتما گشنته بیا بریم بهت صبحونه بدم
*توی اشپز خونه*
ات: خوب صبحونت تموم شد برو تو اتاق مامان جون تا من صبحونه رو اماده کنم
جونگهی: چشم
ویو ات
تقریبا همه چی اماده شده بود بدون اینکه صداشون کنم خودشون اومدن تهیونگ اومد بیرون منم سرمو انداختم پایین و از میز فاصله کرفتم اومدم برم ولی مچ دستمو کشید و گفت:
ته: میشینی با ما صبحونه میخوری*جدی
ات: د..دستمو ..و..ول کن*دستشو میکشه بیرون
ویو ات
نشستن کنار کسی که بزور باهات رابطه برقرار کرده خیلی سخت و عذاب اوره بزور دو لقمه خوردم و اومدم بلند شم
ته: چیزی نخوردی بشین خودم بهت میدم*سرد
ات: نمیخورم دی..*لقمه رو تو دهنش جا میکنه
ته: وقتی میگم بخور یعنی بخور*جدی
بعد از صبحانه
ته: خوب دیگه من میرم باند خدافظ
ویو ات
تهیونگ رفت و منم موندم با یه عالمه ظرف ظرف ها رو شستم و گذاشتم خشک بشن رفتم روی مبل نشستم و تو فکر فرو رفتم اینکه باید به مامانم بگم یا به پدرم اصلا زن عمو چی به وقتش میگم باید حساب این عو~ضی رو بزارم کف دستش انقدر تو فکر بودم که کم کم چشمام گرم شد و سیاهی....
ویو ته
رفتم باند کارای زیادی نداشتم نشسته بودم تا اعضا بیان چون شب عمارت میمونن:
کوک: ته تو فعلا راه بیوفت ما نیم ساعت دیگه میایم
ته: پس چرا منو علاف کردین اهههه*کلافه
ویو ته
سوار ماشینم شدم و حرکت کردم به سمت عمارت کیلید رو انداختم تو که با عمارت غرق در سکوت مواجه شدم. عجیبه ات هیچوقت این موقع ها نمیخوابه بقیه کجان؟
ته: هی ...بلند شو ات ......اتتت...ای بابا نمیخوای بلند شییی*داد
ات: اومممممم....چیشده*کیوت
ته: نگاه به موهات کردی مثل جنگل امازون شده
ات: چیمیگی مرتیکه خیارر*خابالوو
ته: میگم....بلند....شو*شمرده
زینگگگگگگگگگگگگگ مثلا صدای در عمارت
ته: حتما اعضان
اعضا سلامممممممممم
ته: ایششش این همه دست گل چیه؟
اعضا: واسه ات شی
ات: واییییییییییییییییییییییی اینا برای منههههههههههههههههههههه مرسیییییییییییییییییییییییییییی*جیغ
ته: اروم تر گوشام کر شد
ات: ممنونمممممم خیلی خیلی خیلی ممنونم*بغلشون میکنه
جیمین: خواهش میکنم آبجی کوچولوم
ات: جیمینی از توهم ممنونم *بغلش میکنه
ته:بسه دیگه اه هی ممنونم ممنونم ایش میبینم که غذا درست نکردی
کوک: تهههه انقدر سخت نگیر پیتزا سفارش دادم
ته: خیلی خوب بابا*میره تو اتاقش تا لباساشو عوض کنه*
ات: خوب من میرم
کوک: کجاااااااا پلیستیشن تهیونگ رو بیار بازی کنیم
ات: اوم میرم پاپکرن درست کنم
ادامه دارد..
بچه ها ببخشید از اونجلیی که ۱۰۲۰۰۰۳۰۰۵۶ تا عکسو ویدیو دارم بنر قیک رو گم کردم
پارت11
ات: م.میشع ولم کنی *ترسیده
ته: اوم ....نه .....الان ||میخوامت...هومم نیازت دارم.
ات: چ..چی م..میگی ب..برو ک.کنار ن..نزدیک...جیغ ...میزنمااااا*لرزش
ته: اوممم بیبی فک نکنم کسی صداتو بشنوه*از کمرش میگیره
ات: گ..گفتم..برو..انور*دستشو پس میزنه*
تو الان مستی ...برو اونور..میخوام برم پیش جونگهی
ته: نو نو باید بزاری کار من تموم بشه*مست
ویو راوی
تهیونگ میومد جلو ات از ترسش تکون نمیخورد به محض اینکه به ات رسید ات اومد فرار کنه ولی تهیونگ دستشو دور کمر باریک ات گذاشت و به اولین فرصت چسبوندش به در و شروع به بوس_یدن لبا~ش کرد. و بعد انداختش روی تخ/ت و ات از هوش میره.
پرش زمانی به ۴ صبح
ویو ات
با درد بدی بلند شدم اشک تو چشمام جمع شد اما نمیزارم بفهمه بلند شدم رو تختی رو جمع کردم لباسمو پوشیدم و رفتم تو اتاق جونگهی دیدم خابه توی همون اتاق رفتم حموم و شروع به گریه بی صدا کردم. آخه چرا اینکارو کرد وقتی منو عذاب میده من ..من نمیخواستم یه زن باشم من میخواستم دختر بمونم 😭 چرا منننن انقدر بی ارزشم بابام منو داد به این .
بعد حموم
ویو ات
لباسم رو پوشیدم تقریبا یه ربع 6بود دیدم جونگهی بلند شده
ات: صب بخیر
جونگهی: صبح بخیر اتی*لبخند
ات: حتما گشنته بیا بریم بهت صبحونه بدم
*توی اشپز خونه*
ات: خوب صبحونت تموم شد برو تو اتاق مامان جون تا من صبحونه رو اماده کنم
جونگهی: چشم
ویو ات
تقریبا همه چی اماده شده بود بدون اینکه صداشون کنم خودشون اومدن تهیونگ اومد بیرون منم سرمو انداختم پایین و از میز فاصله کرفتم اومدم برم ولی مچ دستمو کشید و گفت:
ته: میشینی با ما صبحونه میخوری*جدی
ات: د..دستمو ..و..ول کن*دستشو میکشه بیرون
ویو ات
نشستن کنار کسی که بزور باهات رابطه برقرار کرده خیلی سخت و عذاب اوره بزور دو لقمه خوردم و اومدم بلند شم
ته: چیزی نخوردی بشین خودم بهت میدم*سرد
ات: نمیخورم دی..*لقمه رو تو دهنش جا میکنه
ته: وقتی میگم بخور یعنی بخور*جدی
بعد از صبحانه
ته: خوب دیگه من میرم باند خدافظ
ویو ات
تهیونگ رفت و منم موندم با یه عالمه ظرف ظرف ها رو شستم و گذاشتم خشک بشن رفتم روی مبل نشستم و تو فکر فرو رفتم اینکه باید به مامانم بگم یا به پدرم اصلا زن عمو چی به وقتش میگم باید حساب این عو~ضی رو بزارم کف دستش انقدر تو فکر بودم که کم کم چشمام گرم شد و سیاهی....
ویو ته
رفتم باند کارای زیادی نداشتم نشسته بودم تا اعضا بیان چون شب عمارت میمونن:
کوک: ته تو فعلا راه بیوفت ما نیم ساعت دیگه میایم
ته: پس چرا منو علاف کردین اهههه*کلافه
ویو ته
سوار ماشینم شدم و حرکت کردم به سمت عمارت کیلید رو انداختم تو که با عمارت غرق در سکوت مواجه شدم. عجیبه ات هیچوقت این موقع ها نمیخوابه بقیه کجان؟
ته: هی ...بلند شو ات ......اتتت...ای بابا نمیخوای بلند شییی*داد
ات: اومممممم....چیشده*کیوت
ته: نگاه به موهات کردی مثل جنگل امازون شده
ات: چیمیگی مرتیکه خیارر*خابالوو
ته: میگم....بلند....شو*شمرده
زینگگگگگگگگگگگگگ مثلا صدای در عمارت
ته: حتما اعضان
اعضا سلامممممممممم
ته: ایششش این همه دست گل چیه؟
اعضا: واسه ات شی
ات: واییییییییییییییییییییییی اینا برای منههههههههههههههههههههه مرسیییییییییییییییییییییییییییی*جیغ
ته: اروم تر گوشام کر شد
ات: ممنونمممممم خیلی خیلی خیلی ممنونم*بغلشون میکنه
جیمین: خواهش میکنم آبجی کوچولوم
ات: جیمینی از توهم ممنونم *بغلش میکنه
ته:بسه دیگه اه هی ممنونم ممنونم ایش میبینم که غذا درست نکردی
کوک: تهههه انقدر سخت نگیر پیتزا سفارش دادم
ته: خیلی خوب بابا*میره تو اتاقش تا لباساشو عوض کنه*
ات: خوب من میرم
کوک: کجاااااااا پلیستیشن تهیونگ رو بیار بازی کنیم
ات: اوم میرم پاپکرن درست کنم
ادامه دارد..
بچه ها ببخشید از اونجلیی که ۱۰۲۰۰۰۳۰۰۵۶ تا عکسو ویدیو دارم بنر قیک رو گم کردم
- ۳۰۳
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط