فروختهشده
#فروخته.شده
#پارت3
-------------------------------------------------------
ا.ت با ترس و وحشت به پاهاش نگاه کرد در حالی که بدنش از ترس می لرزید و قلبش از ترس تند تند میزد.
ا.ت نتونست زیاد تو شک بمونه چون صدای باز شدن قفل در به گوش رسید، ا.ت با سرعت زیر تخت قایم شد تا شاید اینجوری آسیب نبینه.
بلاخره بعد چند ثانیه در باز شد و ا.ت می تونست پاهای دوتا مرد رو از زیر تخت ببیند.
ویو سانزو و ران:
به محض اینکه رسیدم به عمارت پیاده شدن و ران ا.ت رو پرنسسی بغل کرد در حالی که سانزو جلوی ران وارد عمارت شد و مستقیم رفت به اتاق مایکی.
ران ا.ت رو به یه اتاق برد و پاهاش رو با زنجیر بست و بعدش به سمت اتاق مایکی رفت و به محض اینکه ران رسید مایکی سوال کرد.
مایکی:گزارش؟
مایکی دست هاشو زر چونه اش گذاشته بود و با سردی به ران و سانزو نگاه می کرد در حالی که هر دو با احترام بهش نگاه می کردن.
سانزو:طبق چیزی که حدس زد بودید پدر ا.ت همه چیزش رو صرف این قمار کرد و در آخر باخت و برای پرداخت نصف بدهی دخترش رو به ما فروخت.
مایکی:دخترش الان کجاست؟
ران:من ایشون رو توی یکی از اتاق های عمارت گذاشتم و فعلاً بخاطر شکی که بهش وارد شده بیهوش شده.
مایکی:من ببر اونجا ران و سانزو برو به بقیه کار ها برس.
ران: چشم
سانزو :باشه
مایکی از روی صندلی بلند شد و به ران نگاه کرد، ران شروع کرد جلوی مایکی رو به اون اتاق هدایت کردن و وقتی رسیدن کلید هارو از جیبش در آورد و در رو باز کرد و بعدش آروم بازش کرد که دید ا.ت ناپدید شده.
مایکی: فرار کرده؟
مایکی به اطراف نگاه می کنه که چشمش می خوره به زنجیر که نصفش زیر تخت بود هرچند واکنش خاصی نشون نمیده.
ران:نه قربان
ران به سمت تخت میره و زنجیر که معلوم بود رو محکم می کشه که ا.ت از زیر تخت کشیده میشه زیر پای مایکی.
ا.ت با تعجب به مایکی نگاه می کنه. چشم هاش به شکل آهو مانند گشاد شد بود و دهنش از ترس یکم باز شده بود اما چیزی که جالب بود این بود که برعکس بقیه ای دختر ها بخاطر زندگیش التماس نکرد فقد ساکت نگاه می کرد.
مایکی با دیدن این رفتار ا.ت چشم برق خیلی کمی زد و بعدش بدون اینکه خودش بفهمه زانو زد و به چشم های ا.ت نگاه کرد.
مایکی:اسمت چیه؟
صدای مایکی صاف و یکدست بود خیلی آروم و بی روح انگار از دنیای مرده ها اومده بود.
ا.ت آب دهنش قورت داد و تمام شجاعتش جمع کرد و با صدای که به زور از زمزمه بالاتر بود حرف زد.
ا.ت:ا.ت ا.ف هستم....
مایکی:ا.ت ا.ف ها؟
مایکی آروم بلند شد و با سر به ران اشاره کرد که پاهای ا.ت رو باز کنه. ران هم بدون هیچ سوالی به سمت ا.ت رفت و پاهاش رو باز کرد.
ا.ت به محض اینکه پاهاش باز شد صاف ایستاده و شروع کرد به بازی کردن با لبه ای تیشرت گشایدی که پوشیده بود.
مایکی:بهت تو حق انتخاب میدم.
ا.ت با شنیدن حرف های مایکی چشم های گشاد شد و با تعجب دوباره بهش نگاه کرد.
مایکی: یا می کشمت یا خدمتکار این عمارت میشی
جملهای آخر بدون هیچ احساسی از دهن مایکی بیرون آورد و بیشتر از اینکه شبیه انتخاب باشه شبیه تهدید بود.
ا.ت بدون فکر کردن با انگشت های عدد رو نشون داد که یعنی گزینه دوم رو انتخاب کرد.
مایکی:خیلی خب پس از فردا شروع به کار کردن می کنی.
مایکی بدون هیچ حرفی به سمت در رفت و ران هم پشت سرش اومده و در رو بست و بعد قفل کرد.
#پارت3
-------------------------------------------------------
ا.ت با ترس و وحشت به پاهاش نگاه کرد در حالی که بدنش از ترس می لرزید و قلبش از ترس تند تند میزد.
ا.ت نتونست زیاد تو شک بمونه چون صدای باز شدن قفل در به گوش رسید، ا.ت با سرعت زیر تخت قایم شد تا شاید اینجوری آسیب نبینه.
بلاخره بعد چند ثانیه در باز شد و ا.ت می تونست پاهای دوتا مرد رو از زیر تخت ببیند.
ویو سانزو و ران:
به محض اینکه رسیدم به عمارت پیاده شدن و ران ا.ت رو پرنسسی بغل کرد در حالی که سانزو جلوی ران وارد عمارت شد و مستقیم رفت به اتاق مایکی.
ران ا.ت رو به یه اتاق برد و پاهاش رو با زنجیر بست و بعدش به سمت اتاق مایکی رفت و به محض اینکه ران رسید مایکی سوال کرد.
مایکی:گزارش؟
مایکی دست هاشو زر چونه اش گذاشته بود و با سردی به ران و سانزو نگاه می کرد در حالی که هر دو با احترام بهش نگاه می کردن.
سانزو:طبق چیزی که حدس زد بودید پدر ا.ت همه چیزش رو صرف این قمار کرد و در آخر باخت و برای پرداخت نصف بدهی دخترش رو به ما فروخت.
مایکی:دخترش الان کجاست؟
ران:من ایشون رو توی یکی از اتاق های عمارت گذاشتم و فعلاً بخاطر شکی که بهش وارد شده بیهوش شده.
مایکی:من ببر اونجا ران و سانزو برو به بقیه کار ها برس.
ران: چشم
سانزو :باشه
مایکی از روی صندلی بلند شد و به ران نگاه کرد، ران شروع کرد جلوی مایکی رو به اون اتاق هدایت کردن و وقتی رسیدن کلید هارو از جیبش در آورد و در رو باز کرد و بعدش آروم بازش کرد که دید ا.ت ناپدید شده.
مایکی: فرار کرده؟
مایکی به اطراف نگاه می کنه که چشمش می خوره به زنجیر که نصفش زیر تخت بود هرچند واکنش خاصی نشون نمیده.
ران:نه قربان
ران به سمت تخت میره و زنجیر که معلوم بود رو محکم می کشه که ا.ت از زیر تخت کشیده میشه زیر پای مایکی.
ا.ت با تعجب به مایکی نگاه می کنه. چشم هاش به شکل آهو مانند گشاد شد بود و دهنش از ترس یکم باز شده بود اما چیزی که جالب بود این بود که برعکس بقیه ای دختر ها بخاطر زندگیش التماس نکرد فقد ساکت نگاه می کرد.
مایکی با دیدن این رفتار ا.ت چشم برق خیلی کمی زد و بعدش بدون اینکه خودش بفهمه زانو زد و به چشم های ا.ت نگاه کرد.
مایکی:اسمت چیه؟
صدای مایکی صاف و یکدست بود خیلی آروم و بی روح انگار از دنیای مرده ها اومده بود.
ا.ت آب دهنش قورت داد و تمام شجاعتش جمع کرد و با صدای که به زور از زمزمه بالاتر بود حرف زد.
ا.ت:ا.ت ا.ف هستم....
مایکی:ا.ت ا.ف ها؟
مایکی آروم بلند شد و با سر به ران اشاره کرد که پاهای ا.ت رو باز کنه. ران هم بدون هیچ سوالی به سمت ا.ت رفت و پاهاش رو باز کرد.
ا.ت به محض اینکه پاهاش باز شد صاف ایستاده و شروع کرد به بازی کردن با لبه ای تیشرت گشایدی که پوشیده بود.
مایکی:بهت تو حق انتخاب میدم.
ا.ت با شنیدن حرف های مایکی چشم های گشاد شد و با تعجب دوباره بهش نگاه کرد.
مایکی: یا می کشمت یا خدمتکار این عمارت میشی
جملهای آخر بدون هیچ احساسی از دهن مایکی بیرون آورد و بیشتر از اینکه شبیه انتخاب باشه شبیه تهدید بود.
ا.ت بدون فکر کردن با انگشت های عدد رو نشون داد که یعنی گزینه دوم رو انتخاب کرد.
مایکی:خیلی خب پس از فردا شروع به کار کردن می کنی.
مایکی بدون هیچ حرفی به سمت در رفت و ران هم پشت سرش اومده و در رو بست و بعد قفل کرد.
- ۴۰۹
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط