پارت۲۳
پارت۲۳
Love
از یه ترف درد پاش
دیگه نتونست تحمل کنه چشماش بسته شود و .......سیاهی..
ویو جیسونگ وقتی چشمامو باز کردم سرم درد میکرد
یه بهتره بگم تمام بدنم درد میکرد به بدنم نگاه کردم همه جایه بدم جایه کیس مارک و کبودی بود
و ی خدا یه من چیکار کردن باهام
اخرین چیزی که یادمه وست اون کار کثیفی که اون پسر داشت باهام میکرد بهوش اومدم
و اون گفت
مینهو:هه.... گفتی تسلیمم نمیشی درسته .....علان که زیرمی نظرت عوض نشود؟
و دوباره سیاهی
به گریه افتاده بودم
درد داشتم.... انقدر زیاد که احساس میکردم همین الان میمیرم
صدایه دوش اب میاد
این اتاق اندازه سه تایه اتاق منه
هوفف
در باز شود اون پسر کاملن لخت اومد بیرون و منو دید پوزخندی زد و بلند کرد لباسان رو دراورد
جون مخالفت کردن رو نداشتم
فقط گریه کردم
منو برد داخل حموم شروع کرد شستن بدنم
که احساس کرد یه چیزی داره از سوراخم میاد بیرون میخاستم سرمو برگردونم که گفت
مینهو:ششششششس...... اب منه
و ادامه داد به شستنم
وقتی از حموم اومدیم بیرون
لباس تنم کرد
و بهم عطر زد موهام رو واسم مرتب کرد موهایه فرمو از جلویه چشمام کنار زد و گفت باید بریم پایین محمون داریم عزیزم
براید استایل بغلم کرد
وقتی به پایین رسیدم اون شخص رو دیدم
اون.... اون
چان هیونگ بود
چرا
سریع از بغل اون پریدم رو زمین رویه زمین سینه خیز میرفتم تا رسیدم به چان هیونگ
هیونگم با افتخار بهم نگاه میکرد
حطماً اومده دنبالم و میخاد منو ببره و از این پسره یه انتقام سخت بگیره( ارزو بر جوانان عیب نیست😂)
ولی وایسا ببینم چرا گیتارمو اورده؟
رفتم نزیدیکش و پایین پاش نشستم
جیسونگ: داداشی چه خوب شود اومدی دنبالم این روانی منو میخاد شکنجه بده
ویو نویسنده
چان نگاه عصبیش رو داد به مینهو و بعد گفت
چان:مینهو؟. بهت گفتم بعد ازدواججیسونگ با تعجب به برادرش نگاه کرد
اونا داشتنچی میگفتن؟
ازدواج دیگه چیه؟
چرا داداشم نمیره این یارو رو بکشه؟
مینهو: اره ولی گفتم اگه پسر خوبی باشه
داداشت همین اول کاری فرار کرد که
چان نگاه تعجبیش رو به جیسونگ داد و گفت
چان:جیسونگ؟. راست میگه؟
فرار کردی؟
از همسرت؟
جیسونک:داداش چی داری میگی؟ منو ازینحا ببر بدنم درد میکنه
چان نگاهشو به مینهو داد و گفت
چان:تو بهش بگو
مینهو پوزخندی زد رویه مبل نشست و جیسونگ رو رویه پاش گذاشت
مینهو: ببین عزیزم داداشت ترو داده به من
تا دوستیه قدیمیمون دوباره برگرده
علان اومده وسایلت رو بده و بره
جیسونگ باورش نمیشود
داداشش چیکار کرده بود؟
وقتی به خودش اومد هیونگش رفته بود هنوز رو پایه مینهو بود و مینهو داشت خوابش میبرد
پایان فلش بک
مینهو : خب اینجوری شود دیگه
بعدشم من بهت قول دادم کتکت نزنم و توهم عاشقم شودی
جیسونگ دیگه گریه نمیکرد
و خوابش برده بود
Love
از یه ترف درد پاش
دیگه نتونست تحمل کنه چشماش بسته شود و .......سیاهی..
ویو جیسونگ وقتی چشمامو باز کردم سرم درد میکرد
یه بهتره بگم تمام بدنم درد میکرد به بدنم نگاه کردم همه جایه بدم جایه کیس مارک و کبودی بود
و ی خدا یه من چیکار کردن باهام
اخرین چیزی که یادمه وست اون کار کثیفی که اون پسر داشت باهام میکرد بهوش اومدم
و اون گفت
مینهو:هه.... گفتی تسلیمم نمیشی درسته .....علان که زیرمی نظرت عوض نشود؟
و دوباره سیاهی
به گریه افتاده بودم
درد داشتم.... انقدر زیاد که احساس میکردم همین الان میمیرم
صدایه دوش اب میاد
این اتاق اندازه سه تایه اتاق منه
هوفف
در باز شود اون پسر کاملن لخت اومد بیرون و منو دید پوزخندی زد و بلند کرد لباسان رو دراورد
جون مخالفت کردن رو نداشتم
فقط گریه کردم
منو برد داخل حموم شروع کرد شستن بدنم
که احساس کرد یه چیزی داره از سوراخم میاد بیرون میخاستم سرمو برگردونم که گفت
مینهو:ششششششس...... اب منه
و ادامه داد به شستنم
وقتی از حموم اومدیم بیرون
لباس تنم کرد
و بهم عطر زد موهام رو واسم مرتب کرد موهایه فرمو از جلویه چشمام کنار زد و گفت باید بریم پایین محمون داریم عزیزم
براید استایل بغلم کرد
وقتی به پایین رسیدم اون شخص رو دیدم
اون.... اون
چان هیونگ بود
چرا
سریع از بغل اون پریدم رو زمین رویه زمین سینه خیز میرفتم تا رسیدم به چان هیونگ
هیونگم با افتخار بهم نگاه میکرد
حطماً اومده دنبالم و میخاد منو ببره و از این پسره یه انتقام سخت بگیره( ارزو بر جوانان عیب نیست😂)
ولی وایسا ببینم چرا گیتارمو اورده؟
رفتم نزیدیکش و پایین پاش نشستم
جیسونگ: داداشی چه خوب شود اومدی دنبالم این روانی منو میخاد شکنجه بده
ویو نویسنده
چان نگاه عصبیش رو داد به مینهو و بعد گفت
چان:مینهو؟. بهت گفتم بعد ازدواججیسونگ با تعجب به برادرش نگاه کرد
اونا داشتنچی میگفتن؟
ازدواج دیگه چیه؟
چرا داداشم نمیره این یارو رو بکشه؟
مینهو: اره ولی گفتم اگه پسر خوبی باشه
داداشت همین اول کاری فرار کرد که
چان نگاه تعجبیش رو به جیسونگ داد و گفت
چان:جیسونگ؟. راست میگه؟
فرار کردی؟
از همسرت؟
جیسونک:داداش چی داری میگی؟ منو ازینحا ببر بدنم درد میکنه
چان نگاهشو به مینهو داد و گفت
چان:تو بهش بگو
مینهو پوزخندی زد رویه مبل نشست و جیسونگ رو رویه پاش گذاشت
مینهو: ببین عزیزم داداشت ترو داده به من
تا دوستیه قدیمیمون دوباره برگرده
علان اومده وسایلت رو بده و بره
جیسونگ باورش نمیشود
داداشش چیکار کرده بود؟
وقتی به خودش اومد هیونگش رفته بود هنوز رو پایه مینهو بود و مینهو داشت خوابش میبرد
پایان فلش بک
مینهو : خب اینجوری شود دیگه
بعدشم من بهت قول دادم کتکت نزنم و توهم عاشقم شودی
جیسونگ دیگه گریه نمیکرد
و خوابش برده بود
- ۱.۹k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط