رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۷۵
پایینتر رفتم و سرمو به مبل تکیه دادم.
چرا واسه به دست آوردن من اینکارا رو میکنه؟
یعنی میشه دوستم داشته باشه؟
لبخند محوي زدم و نگاهمو اطراف چرخوندم.
ولی دلم براش تنگ شده بود، دلم واسه این خونه،
واسه شیطونیامونو و کلکل کردنامون تنگ شده
بود.
لبخندم جمع شد و جاشو به یه دنیا غم داد.
چرا احمق بازي درآوردي مطهره؟ خودت بهتر می
دونستی که با مهرداد خوشبختتري چون دلت،
فکرت پیششه.
چرا ایمان بدبختو امیدوار کردي؟
با صداي ماشین توي حیاط سریع بلند شدم و به سمت پنجرهی تمام قد هال رفتم.
پرده رو کنار زدم که دیدم ماشینو زیر سایهبون
پارك کرد.
با یه پاکت توي دستش پیاده شد و به این سمت
اومد که سریع پرده رو انداختم.
دستمو روي قلبم گذاشتم.
بازم استرسم گرفته بود.
صداي چرخش کلید توي در اومد و پس بندش در باز
شد که به سمتش رفتم.
با نزدیک شدنم بهم نگاه کرد و همونطور که
کفششو درمیاورد با نیش باز گفت: اومدي
استقبالم؟
صورتم جمع شد.
_برو گمشو، چیکار کردي؟ ایمان راضی شد؟
به سمتم اومد و پاکتو به سمتم گرفت که ازش
گرفتم.
بازش کردم که شناسنامهم و صفتهها رو داخلش
دیدم.
اخمی بین ابروهام افتاد و شناسنامه رو برداشتم.
اون هم تموم مدت دست به جیب به صورتم خیره
شد.
قبل از اینکه شناسنامه رو باز کنم بهش نگاه کردم و
گفتم: اینجوري بهم زل نزن.
سرشو کمی کج کرد و لبخندش عمیقتر شد.
-چشمامه دلم میخواد بهت نگاه کنم.
سعی کردم لبخند نزنم و جدي باشم.
پاکتو به صورتش چسبوندم که خندید و مچمو
گرفت و دستمو پایین آورد.
خواست دستمو ببوسه که سریع مچمو از تو دستش
بیرون کشیدم.
_محرمت نیستم.
پوفی کشید که چشم غرهاي بهش رفتم و شناسنامه
رو باز کردم.
ورق زدم اما با چیزي که دیدم با بهت بهش نگاه
کردم.
-این چطور..
بازم به صفحه نگاه کردم.
با ناباوري گفتم: این امکان نداره که اینقدر سریع...
چونمو گرفت و سرمو بالا آورد.
-با پول همه چیز حل میشه خانمم، امضاي تو و
ایمانو گرفتم و رفتم دادگاه و همه چیو حل کردم.
به مهر طلاق توي شناسنامهم نگاه کردم.
_خوشحال شدي شناسنامهم اینجوري خراب شد؟
-تو چی؟ خوشحال شدي که اسم اون ایمان لندهور جاي من رفت تو شناسنامهت؟
سرمو بالا آوردم و با چشمهاي پر از اشک خیره
نگاهش کردم.
شناسنامه و پاکتو از دستم گرفت و با اخمهاي در هم گفت: میرم یه المثنیشو واست میگیرم، خوش
ندارم اسمشو تو شناسنامهت ببینم.
با همون حالت گفتم: چجوري ایمانو راضی کردي؟
بهم نگاه کرد.
-ترفنداي خودمو دارم، لازم نیست بدونی، حالا هم
برو به مامانت زنگ بزن بهشون بگو.
-ایمانو چیکار کردي؟
خواست حرفی بزنه که صداي گوشیم بلند شدم.
چرخیدم و به سمت مبل رفتم.
برش داشتم و با دیدن شمارهی ایمان روش زوم
شدم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۶دستم رو دکمهی سبز رفت اما یه دفعه...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۷_مثلا میخوای چکار کنی؟مچهامو آزاد...

نیما ادم بدمون:)نیما جذابه قراره برینه تو داستان گلای من:)

ایمان مظلوم:(

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

ارباب منPart11لیا:از خاب بیدار شدم چاعان پیشم نبود بلند شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط