جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را


کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را


به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را


بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را


چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را


سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را


نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را


به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را


نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را
دیدگاه ها (۱)

توی یک جمع نشسته بودم بی حوصله بودم طبق عادت همیشگی مجله را ...

آن روزها نام مرا حتی نمی دانستمن عاشقش بودم ولی گویا نمی دان...

درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت: شنیده ام مالی در...

به شب و پنجره بسپار که بر می گردم عشق را زنده نگــه دار کـه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط