اسم : عشقی در تاریکی جنگل
اسم : عشقی در تاریکی جنگل
پارت ۶
(از زبان راوی ) ،
الستور در مورد یه شیع حرف زد ولی جزئیات رو کامل نگفت که برای چی و چرا ... لوسیفر واقعا کنجکاو بود بفهمد که اون شیع چیه
لوسیفر توی کل مسیر سوال میپرسید ، سوال های مختلف؛ چند جایی نزدیک بود به دردسر بیوفته و اگه الستور نجاتش نمیداد خوراک خرس ها و ببر ها میشد ...
دو روز گذشته بود ...
هوا داشت تاریک میشد و همه حیوانات در بین بوته ها یا بالای درختان قایم میشدن تا صبح خسته کنندشون رو فراموش کنن لوسیفر کیف رو پرت کرد و روی زمین ولوشد ... بعد از چند ساعت طولانی راه رفتن دیگه نای حرکت کردن نداشت الستور با دیدن این واکنش سرش را پایین انداخت و افسوس خورد « فقط چند کیلومتر راه اومدیم ... خواصی باش پس نیافتی »
و کنار یه درخت کنار لوسیفر نشست ...
لوسیفر خوابش برد و صدای خر و پف بامزه ای رو در میآورد
الستور کتابی رو در آورد که نسبتاً قدیمی بود و نقشه راه توی اون کتاب بود ...
لوسیفر قلت زد و یکی از دستاش روی پاهای الستور افتاد
صدای جیغ رادیویی برای لحظه کوتاهی دور الستور به صدا در اومد ولی بعد خاموش شد ..
لوسیفر زیر لب توی خواب حرف میزد « نه ... نه کار من نبود ...»
الستور شوکه میشه ... ولی بی حرکت میمونه و به لوسیفر توی خواب نگاه میکنه
شب گذشت و خورشید دوباره از لای درختان بلند خودش رو نشون داد ... و به طبیعت روز جدیدی را خبر داد ..
الستور زود تر بیدار شد ،بلند شد و دما هوا رو با پوستش اندازه گرفت ... چند قدم جلو رفت قبل از رفتن برگشت و به لوسیفر گفت « من میرم چیزی برای خوردن پیدا کنم ... وقتی برگشتم آماده باش تا راه بیفتیم ...»
الستور رفت لوسیفر برای لحظه ای نشست ولی ...
آلستور چند قارچ خوراکی پیدا کرد و توی کیف کمری اش گذاشت و برگشت ...ولی با صحنه مواجه شد که باعث شد سیم های توی سرش جرقه بزند و از عصبانیت آتیش بگیرد ... ولی ؛ آلستور خشمش رو کنترل کرد
لوسیفر هنوز خواب بود و چرت میزد آلستور رفت بالای سر لوسیفر و دستش رو روی شانه لوسیفر گذاشت و تکان داد « هی ! بیدار شو ... مگه نگفتم آماده شو باید بریم !!»
لوسیفر قلت زد و گفت « ولم کن یارو ، خوابم میاد » لوسیفر در جا پرید و نشست از حرف خودش پشیمان شد وقتی برگشت با صورت متعجب و در هم آلستور روبه رو شد
الستور تکرار کرد « یارو !؟ جالبه ...»
الستور بلند شد و اون طرف تر وایساد و منتظر لوسیفر ماند تا خودش را مرطب کند و بلاخره راه بیفتند ...
ادامه دارد ...
پارت ۶
(از زبان راوی ) ،
الستور در مورد یه شیع حرف زد ولی جزئیات رو کامل نگفت که برای چی و چرا ... لوسیفر واقعا کنجکاو بود بفهمد که اون شیع چیه
لوسیفر توی کل مسیر سوال میپرسید ، سوال های مختلف؛ چند جایی نزدیک بود به دردسر بیوفته و اگه الستور نجاتش نمیداد خوراک خرس ها و ببر ها میشد ...
دو روز گذشته بود ...
هوا داشت تاریک میشد و همه حیوانات در بین بوته ها یا بالای درختان قایم میشدن تا صبح خسته کنندشون رو فراموش کنن لوسیفر کیف رو پرت کرد و روی زمین ولوشد ... بعد از چند ساعت طولانی راه رفتن دیگه نای حرکت کردن نداشت الستور با دیدن این واکنش سرش را پایین انداخت و افسوس خورد « فقط چند کیلومتر راه اومدیم ... خواصی باش پس نیافتی »
و کنار یه درخت کنار لوسیفر نشست ...
لوسیفر خوابش برد و صدای خر و پف بامزه ای رو در میآورد
الستور کتابی رو در آورد که نسبتاً قدیمی بود و نقشه راه توی اون کتاب بود ...
لوسیفر قلت زد و یکی از دستاش روی پاهای الستور افتاد
صدای جیغ رادیویی برای لحظه کوتاهی دور الستور به صدا در اومد ولی بعد خاموش شد ..
لوسیفر زیر لب توی خواب حرف میزد « نه ... نه کار من نبود ...»
الستور شوکه میشه ... ولی بی حرکت میمونه و به لوسیفر توی خواب نگاه میکنه
شب گذشت و خورشید دوباره از لای درختان بلند خودش رو نشون داد ... و به طبیعت روز جدیدی را خبر داد ..
الستور زود تر بیدار شد ،بلند شد و دما هوا رو با پوستش اندازه گرفت ... چند قدم جلو رفت قبل از رفتن برگشت و به لوسیفر گفت « من میرم چیزی برای خوردن پیدا کنم ... وقتی برگشتم آماده باش تا راه بیفتیم ...»
الستور رفت لوسیفر برای لحظه ای نشست ولی ...
آلستور چند قارچ خوراکی پیدا کرد و توی کیف کمری اش گذاشت و برگشت ...ولی با صحنه مواجه شد که باعث شد سیم های توی سرش جرقه بزند و از عصبانیت آتیش بگیرد ... ولی ؛ آلستور خشمش رو کنترل کرد
لوسیفر هنوز خواب بود و چرت میزد آلستور رفت بالای سر لوسیفر و دستش رو روی شانه لوسیفر گذاشت و تکان داد « هی ! بیدار شو ... مگه نگفتم آماده شو باید بریم !!»
لوسیفر قلت زد و گفت « ولم کن یارو ، خوابم میاد » لوسیفر در جا پرید و نشست از حرف خودش پشیمان شد وقتی برگشت با صورت متعجب و در هم آلستور روبه رو شد
الستور تکرار کرد « یارو !؟ جالبه ...»
الستور بلند شد و اون طرف تر وایساد و منتظر لوسیفر ماند تا خودش را مرطب کند و بلاخره راه بیفتند ...
ادامه دارد ...
- ۲۱۱
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط