The originals
The originals
18 Part
کوک:*چون پامو شکونده بودن نمیتونستم تکون بخورم.تا ترمیم پنج دقیقه مونده* لیا؟!... لیا خواهش میکنم بیدار شو..لیاا..لیا چشماتو باز کن...لیااا *گریه*
یونگی:*وارد شدن و شکه شدن*چیشده *اروم*
کوک: کشتنش!
یونگی:..*نشستن کنار کوک و لیا*..*لمس کردن صورت لیا* حالا میخوای چیکار کنیم
کوک: بچمو پس میگیرم از اونا..حتی شده بخاطر لیا
یونگی: بیا قبل از اینکه دیر بشه بریم
کوک: *لیا رو گذاشتم رو تخت تطهیر کلیسا و با یونگی از اونجا خارج شدیم
لیا
یهو چشمامو باز کردم
احساس عجیبی داشتم احساس میکردم قدرتم بیشتر از حد اندازه است..احساس قدرت داشتم یا به قولی دورگه بودن
یهو یادم افتاد خون بچه خون کوکه
و چون گرگینه ام میتونم به خون اشام تبدیل بشم و دورگه بشم (ولی بچه سه رگه است)
یهو یاد بچه افتادم و با وحشت دنبال بقیه راه افتادم
کوک:( لیا رو دیدم که اومدع پیشمون.. دورگه بودنش رو حس کردم)..لیا..! *بغلش کردم* خوشحالم اینجایی
لیا: وقت نداریم باید بچه رو پیدا کنیم
لیا:*رسیدیم به محل قربانی کردن
بچه همچنان گریه میکرد
خنجر قربانی کردن رو بالا سرش نگه داشته بودند و ورد میخوندن تا به نیاکان اهدا کنن*دستتون بهش بخوره پاره تون میکنم *مونیک و تیا برامون توهم ایجاد کردن تا وقت بخرن
همونطور که باهاش میجنگیدیم یهو مایکل و افرادش اومدن و با توهم ها میجنگیدن*
کوک: *گرفتن جنوفرا و کتک زدن اون
لیا هم با مونیک مشغول بود و یونگی هم با تیا*
مایکل: بچه رو برداشتم و از اونجا خارج شدم*
کوک: مایکلللل
18 Part
کوک:*چون پامو شکونده بودن نمیتونستم تکون بخورم.تا ترمیم پنج دقیقه مونده* لیا؟!... لیا خواهش میکنم بیدار شو..لیاا..لیا چشماتو باز کن...لیااا *گریه*
یونگی:*وارد شدن و شکه شدن*چیشده *اروم*
کوک: کشتنش!
یونگی:..*نشستن کنار کوک و لیا*..*لمس کردن صورت لیا* حالا میخوای چیکار کنیم
کوک: بچمو پس میگیرم از اونا..حتی شده بخاطر لیا
یونگی: بیا قبل از اینکه دیر بشه بریم
کوک: *لیا رو گذاشتم رو تخت تطهیر کلیسا و با یونگی از اونجا خارج شدیم
لیا
یهو چشمامو باز کردم
احساس عجیبی داشتم احساس میکردم قدرتم بیشتر از حد اندازه است..احساس قدرت داشتم یا به قولی دورگه بودن
یهو یادم افتاد خون بچه خون کوکه
و چون گرگینه ام میتونم به خون اشام تبدیل بشم و دورگه بشم (ولی بچه سه رگه است)
یهو یاد بچه افتادم و با وحشت دنبال بقیه راه افتادم
کوک:( لیا رو دیدم که اومدع پیشمون.. دورگه بودنش رو حس کردم)..لیا..! *بغلش کردم* خوشحالم اینجایی
لیا: وقت نداریم باید بچه رو پیدا کنیم
لیا:*رسیدیم به محل قربانی کردن
بچه همچنان گریه میکرد
خنجر قربانی کردن رو بالا سرش نگه داشته بودند و ورد میخوندن تا به نیاکان اهدا کنن*دستتون بهش بخوره پاره تون میکنم *مونیک و تیا برامون توهم ایجاد کردن تا وقت بخرن
همونطور که باهاش میجنگیدیم یهو مایکل و افرادش اومدن و با توهم ها میجنگیدن*
کوک: *گرفتن جنوفرا و کتک زدن اون
لیا هم با مونیک مشغول بود و یونگی هم با تیا*
مایکل: بچه رو برداشتم و از اونجا خارج شدم*
کوک: مایکلللل
- ۱۸.۴k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط