تهیونگ که تا اون لحظه ساکت نشسته بود، بیمقدمه و با لحنی
تهیونگ که تا اون لحظه ساکت نشسته بود، بیمقدمه و با لحنی سرد گفت:
«سوزی... خفه شو و صبحونتو بخور.»
صدای قاشقها روی میز برای لحظهای قطع شد. همه ساکت شدن.
سوزی که انتظار همچین برخوردی رو نداشت، با چشمانی پر از تحقیر به تهیونگ نگاه کرد، لبهاش رو محکم به هم فشرد و بدون اینکه چیزی بگه، از جاش بلند شد.
سوزی: «لازمه اینطوری باهام حرف بزنی؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«برو.»
سوزی با قدمهایی تند و صورت برافروخته از جمع خارج شد و به سمت اتاقش رفت. در اتاق با صدای بلندی بسته شد. جو میز صبحانه دوباره سنگین شد.
نامجون که شاهد ماجرا بود، با صدایی آرام اما جدی گفت:
«تیهونگ، لازم نبود اینطوری باهاش حرف بزنی. هرچی باشه اونم احساس داره.»
تیهونگ بدون اینکه جواب بده، از جاش بلند شد و به سمت اتاقی که سوزی توش بود، رفت.
در رو که باز کرد، سوزی با چشمایی خیس از اشک بهش نگاه کرد. اما به محض دیدن تهیونگ شروع کرد بلند گریه کردن و با جیغ گفت:
«چرا همیشه با من اینطوری رفتار میکنی؟ مگه من چی کار کردم؟!»
تهیونگ فقط نگاهش میکرد، سکوتش سنگینتر از هر کلمهای بود.
سوزی با عصبانیت بلند شد، خودش رو انداخت روی تخت و گفت:
«همیشه فقط به آسا نگاه میکنی! حتی وقتی من پیشت هستم انگار نامرئیم!»
تهیونگ نگاهش را از سوزی برنگرفت، اما چهرهاش کمکم از بیتفاوتی به عصبانیت تبدیل شد. با صدایی سرد و گرفته گفت:
«بس کن سوزی... این بحث رو تمومش کن. تو خودتو توی این موقعیت گذاشتی، نه من.»
سوزی با صدای بلندتر جیغ زد: «تو هیچوقت نخواستی ببینی من چقدر دوستت دارم!»
تهیونگ که دیگر تحملش تمام شده بود، قدمی جلو رفت و با لحن محکمتری گفت:
«کسی که عشق رو با اجبار قاطی میکنه، فقط خودش رو کوچیک میکنه... من از اول هم چیزی نگفتم، چون نخواستم دلت بشکنه.»
و بعد بدون اینکه منتظر واکنش سوزی بماند، از اتاق بیرون رفت.
«سوزی... خفه شو و صبحونتو بخور.»
صدای قاشقها روی میز برای لحظهای قطع شد. همه ساکت شدن.
سوزی که انتظار همچین برخوردی رو نداشت، با چشمانی پر از تحقیر به تهیونگ نگاه کرد، لبهاش رو محکم به هم فشرد و بدون اینکه چیزی بگه، از جاش بلند شد.
سوزی: «لازمه اینطوری باهام حرف بزنی؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
«برو.»
سوزی با قدمهایی تند و صورت برافروخته از جمع خارج شد و به سمت اتاقش رفت. در اتاق با صدای بلندی بسته شد. جو میز صبحانه دوباره سنگین شد.
نامجون که شاهد ماجرا بود، با صدایی آرام اما جدی گفت:
«تیهونگ، لازم نبود اینطوری باهاش حرف بزنی. هرچی باشه اونم احساس داره.»
تیهونگ بدون اینکه جواب بده، از جاش بلند شد و به سمت اتاقی که سوزی توش بود، رفت.
در رو که باز کرد، سوزی با چشمایی خیس از اشک بهش نگاه کرد. اما به محض دیدن تهیونگ شروع کرد بلند گریه کردن و با جیغ گفت:
«چرا همیشه با من اینطوری رفتار میکنی؟ مگه من چی کار کردم؟!»
تهیونگ فقط نگاهش میکرد، سکوتش سنگینتر از هر کلمهای بود.
سوزی با عصبانیت بلند شد، خودش رو انداخت روی تخت و گفت:
«همیشه فقط به آسا نگاه میکنی! حتی وقتی من پیشت هستم انگار نامرئیم!»
تهیونگ نگاهش را از سوزی برنگرفت، اما چهرهاش کمکم از بیتفاوتی به عصبانیت تبدیل شد. با صدایی سرد و گرفته گفت:
«بس کن سوزی... این بحث رو تمومش کن. تو خودتو توی این موقعیت گذاشتی، نه من.»
سوزی با صدای بلندتر جیغ زد: «تو هیچوقت نخواستی ببینی من چقدر دوستت دارم!»
تهیونگ که دیگر تحملش تمام شده بود، قدمی جلو رفت و با لحن محکمتری گفت:
«کسی که عشق رو با اجبار قاطی میکنه، فقط خودش رو کوچیک میکنه... من از اول هم چیزی نگفتم، چون نخواستم دلت بشکنه.»
و بعد بدون اینکه منتظر واکنش سوزی بماند، از اتاق بیرون رفت.
- ۶.۹k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط