p

p³⁵

قسمت ۳۵ : بازگشت به ریشه‌ها

ویو ا/ت
صبحی آرام بود، ولی درون من مثل همیشه طوفانی.
نور روی زمین بازی می‌کرد، صدای خنده‌اش مثل نوری نرم توی خونه می‌پیچید.
وی کنار پنجره ایستاده بود، به دوردست خیره شده بود.
مدت‌ها بود اون نگاه رو می‌شناختم — نگاهی که همیشه قبل از یه تصمیم بزرگ می‌اومد.

+"وی... چی شده؟"

اون نفس عمیقی کشید.
_"اینجا، دیگه امن نیست. از دیشب، چند رد از خون جدید پیدا کردم... اونا ما رو بو کشیدن."

یه سکوت سنگین بینمون افتاد.
بعد وی ادامه داد:
_"باید بریم. هممون. برگردیم جایی که همه‌چیز شروع شد."

قلبم فرو ریخت.
+"کره...؟"

اون سرشو تکون داد.
_"آره. اونجا، هنوز بقایای خاندان قدیم من هستن. اگه بخوایم از نور محافظت کنیم، باید از دل تاریکی بگذریم... از ریشه‌هامون."


---

ویو شوگا
وقتی تصمیمش رو شنیدم، لبخند تلخی زدم.
÷ "کره؟ بعد از این‌همه سال؟"
وی گفت:
_"اگه بخوای چیزی رو از گذشته پاک کنی، باید برگردی بهش."

جونگکوک با تکیه به دیوار گفت:
× "و اگه اونجا هنوز دشمن مونده باشه؟"

شوگا آتیش سیگارش رو خاموش کرد.
÷ "اون وقت، این‌بار فرار نمی‌کنیم. این‌بار تمومش می‌کنیم."


---

ویو جونگکوک
منم با تصمیم وی موافق بودم.
چیزی توی نیویورک داشت تغییر می‌کرد — بوی خون، بوی مرگ، دوباره همه‌جا پخش شده بود.
نور هم هر روز قوی‌تر می‌شد.
گاهی موقع خواب، دیوارها با نفس‌کشیدنش می‌لرزیدن.

× "شاید وقتشه برگردیم به اونجا که باید، نه جایی که پنهون شدیم."

وی لبخند محوی زد.
_"کره فقط خاک نیست، جونگکوک. اون حافظه‌ی ماست... و خونمون هنوز اونجاست."


---

ویو ا/ت
جمع کردن وسایل سخت نبود — فقط خاطرات بودن که دل کندن ازشون درد داشت.
خونه‌ای که توش آرامش رو یاد گرفته بودم، حالا قرار بود دوباره جا بمونه.

نور اومد کنارم، با چشم‌های دوتا رنگش نگام کرد.
*"مامان... می‌ریم جایی که بابا ازش اومده؟"
+"آره عزیزم، کره. اونجا خونه‌ی واقعی پدرته."

اون خندید.
*"اونجا آسمونش قرمزه؟"
وی جواب داد:
_"نه... ولی اگه بخوای، می‌تونی نورش رو قرمز کنی."

هممون خندیدیم، اما ته دلم می‌دونستم اون حرف یه پیش‌گویی‌ه، نه شوخی.


---

ویو وی (تهیونگ)
پرواز شبانه آماده بود.
شوگا همه‌چیز رو با نام جعلی هماهنگ کرده بود.
جونگکوک آخرین چک امنیتی رو انجام داد.
و من... فقط به زمین نگاه می‌کردم، به شهری که با خاکستر و خون ساخته شده بود.

_"نیویورک، پایان تاریکی ما بود... کره، شاید آغاز نوره."

نور توی بغلم بود.
نفس گرمش روی گردنم افتاد و گفت:
*"بابا... وقتی رسیدیم، من می‌خوام بیدار شم."

یه لرزه از ستون فقراتم گذشت.
_"بیدار شی؟"

اون فقط خندید، همون لبخند مرموزش.
*"آره... چون خوابم تموم شده."

و درست همون لحظه، چراغ‌های فرودگاه برای یک ثانیه خاموش و روشن شدن...
شوگا با تعجب گفت:
÷ "چی شد؟ برق قطع شد؟"

وی زیر لب گفت:
_"نه... اون بود."


---

📌 پایان قسمت ۳۵
🩸 منتظر باش!
لایک که کلا پنج قسمت دیگه از ادامه این فیک مونده درخواستی دارید بگید 🌈
دیدگاه ها (۶)

p³²قسمت ۳۲ : صدای دیوارهاویو ا/تمه صبح، روی پایگاه سنگینی می...

p³⁶قسمت ۳۶ : بازگشت به خاک خونویو ا/تهواپیمای شبانه روی باند...

p³⁴قسمت ۳۴ : بیداری نورویو ا/تسه سال گذشته بود...سه سال بدون...

p³³قسمت ۳۳ : آخرین جنگویو ا/تآسمونِ بروکلین سرخ شده بود.شهر ...

DarkBlaze p۹:ویو مایک :جنا رو می خواستم ببرم خونم ........وی...

پارت14ا.ت ویو وقتی از ماشین باهم پیاده شدیم و دست همو گرفتیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط