ساده به دستت نیاورده بودم

ساده به دستت نیاورده بودم
که یک روز
بغضم را همسفرت کنم
چمدانت را به دستت بدهم
و به خدا بسپارمت
ساده به دستم نیاورده بودی
که از سر ایوانت بپرم
به روی خودت نیاوری
و دیگر
هیچ گاه
روی هره برف گرفته
برایم خورده نان نریزی
برو....
ولی نگو مرا نمی شناسی
سایه واژه هایم
همیشه بر سر اندوه توست
وقتی هنوز
نیمه های شب
از خواب می پری
و نمی دانی
گنجشکی
که روزی عاشقت بود
چرا در سینه ات بال بال می زند؟
چمدانت را برندار
قبل از رفتن
مرا در آغوش بگیر!!!!!!!!!
دیدگاه ها (۱)

من از برهنگـــانِتن فروش بیزار نیستماز پوشیدگانشــــرف فروش ...

نخواه فراموشت کنمآخر کدام درخت زمستانیدر کدام بهمن خانه تکان...

دلم می خواهد هِی تو را صدا کنمتا که خسته شوی وُبگویی: کوفت و...

صد سال که چیزی نیستروزهای تنهایی ام را پیش هم اگر بچینی تقوی...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط