۳ ماه بعد :
۳ ماه بعد :
با متیو رفتیم بیرون اون پسر خوبیه بالاخره اینو فهمیدم . امروز تولد متیو عه . وارد کافه ای شدیم و نشستیم . سفارشمونو آوردن و مشغول جشن گرفتن شدیم . برا گوشیم پیام اومد .
متیو : کیه عروسک
دیانا : فلورا عه میگه عاشق شده . حسودیت شد
متیو : من تورو دارم توت فرنگی .
و انگشتشو رو کیک و بعد رو بینیم کشید
دیانا : نکننن بعدش ناخونک نزن الان وقت کادوعه .
متیو : چی برام گرفتی
دیانا : دیگه دیگه
و باکسی رو بهش دادم
متیو : ادکلن پسرونه با رایحه توت فرنگی
دیانا : دادم برات درست کنن
متیو : اممم ساعت مچی و از این دستبند های عاشقانه .
فلورا دوباره پیام داد
ا.ت : فلوراعه میگه ۲تایی دارن میرن (مکث) عه دارن میان اینجا
متیو : کی میرسن
ا.ت : نمیدونم
نیم ساعت بعد :
دیانا : فلورا پیام داد گفت اومدن داخل .
رستوران ۲ طبقه بود . میخواستم پارتنرشو ببینم . پایین رفتیم به طبقه ی اول و با دیدن پسری که رو به روم بود لیوانم از دستم افتاد .
دیانا : تئودور
تئو : دیانا
به متیو نگاه کردم و سیلی ای نثارش کردم . به سمت تئو رفتم چشم هایی که اشک توشون جمع شده بود . سیلی ای نثار اونم کردم . رستوران تقریبا خالی بود اما جمعیت باقی مونده نگاهمون میکردن
دیانا : میدونی چقدر برایت اشک ریختم تو جلوی چشم من مردی . میگفتی تنها دختر تو قلب منم پس چی شد .
اشکی روی گونش سر خورد .
تئو : منم برات گریه کردم .
متیو : اون نبود
ا.ت : چی
تئو : معجون مرکب ، تو با من خوشبخت نمیشدی دیانا
دیانا : بچمون
تئو : چی
دیانا : بچمون افتاده پسر کوچولومون
چشماش گرد شد . با لکنت ادامه داد
تئو : پسسسر مون
سرتو تکون دادی
متیو : میتونید برگردید . برید باهم حرف بزنید حالا فهمیدم
منو به سمت خودش برگردوند و با گریه ادامه داد
متیو : تنها چیزی که میخواهم خوشحالی توعه
و دست فلورا رو گرفت و مارو تنها گذاشت
۱۰ دقیقه بعد :
تئو : آخرین بوسه ام رو بهم میدی
سرمو تکون دادم و لبامو رو لباش گذاشتم . بوسه ای که با اشک همراه بود
آخرین بوسه ی ما
The end
با متیو رفتیم بیرون اون پسر خوبیه بالاخره اینو فهمیدم . امروز تولد متیو عه . وارد کافه ای شدیم و نشستیم . سفارشمونو آوردن و مشغول جشن گرفتن شدیم . برا گوشیم پیام اومد .
متیو : کیه عروسک
دیانا : فلورا عه میگه عاشق شده . حسودیت شد
متیو : من تورو دارم توت فرنگی .
و انگشتشو رو کیک و بعد رو بینیم کشید
دیانا : نکننن بعدش ناخونک نزن الان وقت کادوعه .
متیو : چی برام گرفتی
دیانا : دیگه دیگه
و باکسی رو بهش دادم
متیو : ادکلن پسرونه با رایحه توت فرنگی
دیانا : دادم برات درست کنن
متیو : اممم ساعت مچی و از این دستبند های عاشقانه .
فلورا دوباره پیام داد
ا.ت : فلوراعه میگه ۲تایی دارن میرن (مکث) عه دارن میان اینجا
متیو : کی میرسن
ا.ت : نمیدونم
نیم ساعت بعد :
دیانا : فلورا پیام داد گفت اومدن داخل .
رستوران ۲ طبقه بود . میخواستم پارتنرشو ببینم . پایین رفتیم به طبقه ی اول و با دیدن پسری که رو به روم بود لیوانم از دستم افتاد .
دیانا : تئودور
تئو : دیانا
به متیو نگاه کردم و سیلی ای نثارش کردم . به سمت تئو رفتم چشم هایی که اشک توشون جمع شده بود . سیلی ای نثار اونم کردم . رستوران تقریبا خالی بود اما جمعیت باقی مونده نگاهمون میکردن
دیانا : میدونی چقدر برایت اشک ریختم تو جلوی چشم من مردی . میگفتی تنها دختر تو قلب منم پس چی شد .
اشکی روی گونش سر خورد .
تئو : منم برات گریه کردم .
متیو : اون نبود
ا.ت : چی
تئو : معجون مرکب ، تو با من خوشبخت نمیشدی دیانا
دیانا : بچمون
تئو : چی
دیانا : بچمون افتاده پسر کوچولومون
چشماش گرد شد . با لکنت ادامه داد
تئو : پسسسر مون
سرتو تکون دادی
متیو : میتونید برگردید . برید باهم حرف بزنید حالا فهمیدم
منو به سمت خودش برگردوند و با گریه ادامه داد
متیو : تنها چیزی که میخواهم خوشحالی توعه
و دست فلورا رو گرفت و مارو تنها گذاشت
۱۰ دقیقه بعد :
تئو : آخرین بوسه ام رو بهم میدی
سرمو تکون دادم و لبامو رو لباش گذاشتم . بوسه ای که با اشک همراه بود
آخرین بوسه ی ما
The end
- ۴۴۷
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط