پارت ۹
پارت ۹
(اسلاید دوم خونه یونگی)
ویو این سوک:
رفتم بیرون یکم مواد غذایی و وسیله و شوینده خریدم چون خونش خالی بود خیلی هم کثیف بود ی چرخی هم تو خیابون زدم نزدیکای ظهر بود داشتم میرفتم خونه که گوشیم زنگ خورد مامانم بود
این سوک:سلام مامان
خانم پارک:این سوک کجایی؟
این سوک:مامان من با یونگی اومدم جینجو
خانم پارک:یعنی چی؟چرا به من نگفتی ها؟
این سوک:مامان خواهش میکنم اروم باش یهویی شد بابا و سام شیک میخواستن یونگی رو بکشن من دیگه نمیتونستم دست رو دست بزارم تا بابا بلایی سر یونگی بیاره برای همین همه چیز رو بهش گفتم اونم گفت اگه الان بمونی سئول و بابات بفهمه که تو همه چیز رو بهم گفتی میکشدت برای همین باهم رفتیم فقط خواهش میکنم نزار بابا بفهمه نمیخوام اتفاقی برای یونگی بیفته
خانم پارک:بابات همش فکر میکنه من میدونم امروز صبح هرچی ازم پرسید گفتم نمیدونم ولی باور نکردو تا تونست منو کتک زد بعدشم رفت بیرون ببینه میتونه پیدات کنه
این سوک:الهی بمیرم برات کاش تو رو هم میبردیم
خانم پارک:نگران نباش عزیزم تو فقط مواظب خودت باش
این سوک:باشه مامان بهت زنگ میزنم خدافظ
خانم پارک:خدافظ فداتشم
خیلی ناراحت شدم بابام چطور دلش میاد رو مامانم دست بلند کنه باید با یونگی حرف بزنم مامانم رو بیاره جینجو
(این سوک رسید خونه)
این سوک:یونگی
یونگی:بله
این سوک:بیدار شدی
یونگی:اره خیلی وقته
این سوک:یونگی مامانم زنگ زد گفت بابام کتکش زده فکر میکنه مامانم منو فراری داده
یونگی:بابات به منم زنگ زد منم جوابش رو ندادم
این سوک:یونگی تروخدا مامانم رو بیار پیشم اون عوضی ی بلایی سر مامانم میاره نگرانشم
یونگی:بزار ببینم اگه موندنی شدیم میارمش چون ممکنه زودتر برگردیم سئول
این سوک:یعنی ممکنه تا هفته دیگه دوباره برگردیم سئول؟
یونگی:اره عزیزم
این سوک:ولی من نگران مامانمم
یونگی:به جیمین میگم روزا بهش سر بزنه
خوبه؟
این سوک:وای عالیه ممنونتم یونگی
یونگی:حالا بیا بریم ی چیزی بخوریم بعد بریم خونه رو تمیز کنیم خیلی وقته اینجا نیومدم کثیف شده
این سوک:میتونی تا دارم ناهار میپزم یکم کارای خونه رو انجام بدی؟
یونگی:اره
(تلفن یونگی زنگ میخوره)
جیمین:سلام یونگی
یونگی:سلام خوبی؟
جیمین:ممنون رسیدی جینجو؟
یونگی:اره چطور؟
جیمین:تا کی میخوای بمونی
یونگی:نمیدونم،تو راه که داشتیم میومدیم سام شیک که باباش دوست بابای این سوکه تصادف کرد افتاد تو دره فکر نکنم باباش جز این پسره کس دیگه ای رو داشته باشه شاید بهتره برگردیم
نه؟
جیمین:نه اصلا اون براش کاری نداره چندتا آدم بگیره بریزه سرت فعلا جینجو بمون
یونگی:اوکی
فقط جیمین تو میتونی مامان این سوک رو بیاری جینجو؟این سوک نگرانشه
جیمین:اره کی بیارمش؟
یونگی:بزار بهت میگم
من دیگه برم خدافظ
جیمین:اوکی خدافظ
این سوک:کی بود؟
یونگی:جیمین بود بهش گفتم مامانت رو بیار جینجو
این سوک میگم بابای تو جز سام شیک کسی رو نداشت درسته؟
این سوک:اره
یونگی:خب یعنی دیگه کسی رو نداره که بخواد بلایی سر من بیاره درسته؟
این سوک:اره میخوای برگردیم کره؟
یونگی:جیمین میگه فعلا صبر کن
این سوک:اوکی،بیا ناهار حاضره
(اسلاید دوم خونه یونگی)
ویو این سوک:
رفتم بیرون یکم مواد غذایی و وسیله و شوینده خریدم چون خونش خالی بود خیلی هم کثیف بود ی چرخی هم تو خیابون زدم نزدیکای ظهر بود داشتم میرفتم خونه که گوشیم زنگ خورد مامانم بود
این سوک:سلام مامان
خانم پارک:این سوک کجایی؟
این سوک:مامان من با یونگی اومدم جینجو
خانم پارک:یعنی چی؟چرا به من نگفتی ها؟
این سوک:مامان خواهش میکنم اروم باش یهویی شد بابا و سام شیک میخواستن یونگی رو بکشن من دیگه نمیتونستم دست رو دست بزارم تا بابا بلایی سر یونگی بیاره برای همین همه چیز رو بهش گفتم اونم گفت اگه الان بمونی سئول و بابات بفهمه که تو همه چیز رو بهم گفتی میکشدت برای همین باهم رفتیم فقط خواهش میکنم نزار بابا بفهمه نمیخوام اتفاقی برای یونگی بیفته
خانم پارک:بابات همش فکر میکنه من میدونم امروز صبح هرچی ازم پرسید گفتم نمیدونم ولی باور نکردو تا تونست منو کتک زد بعدشم رفت بیرون ببینه میتونه پیدات کنه
این سوک:الهی بمیرم برات کاش تو رو هم میبردیم
خانم پارک:نگران نباش عزیزم تو فقط مواظب خودت باش
این سوک:باشه مامان بهت زنگ میزنم خدافظ
خانم پارک:خدافظ فداتشم
خیلی ناراحت شدم بابام چطور دلش میاد رو مامانم دست بلند کنه باید با یونگی حرف بزنم مامانم رو بیاره جینجو
(این سوک رسید خونه)
این سوک:یونگی
یونگی:بله
این سوک:بیدار شدی
یونگی:اره خیلی وقته
این سوک:یونگی مامانم زنگ زد گفت بابام کتکش زده فکر میکنه مامانم منو فراری داده
یونگی:بابات به منم زنگ زد منم جوابش رو ندادم
این سوک:یونگی تروخدا مامانم رو بیار پیشم اون عوضی ی بلایی سر مامانم میاره نگرانشم
یونگی:بزار ببینم اگه موندنی شدیم میارمش چون ممکنه زودتر برگردیم سئول
این سوک:یعنی ممکنه تا هفته دیگه دوباره برگردیم سئول؟
یونگی:اره عزیزم
این سوک:ولی من نگران مامانمم
یونگی:به جیمین میگم روزا بهش سر بزنه
خوبه؟
این سوک:وای عالیه ممنونتم یونگی
یونگی:حالا بیا بریم ی چیزی بخوریم بعد بریم خونه رو تمیز کنیم خیلی وقته اینجا نیومدم کثیف شده
این سوک:میتونی تا دارم ناهار میپزم یکم کارای خونه رو انجام بدی؟
یونگی:اره
(تلفن یونگی زنگ میخوره)
جیمین:سلام یونگی
یونگی:سلام خوبی؟
جیمین:ممنون رسیدی جینجو؟
یونگی:اره چطور؟
جیمین:تا کی میخوای بمونی
یونگی:نمیدونم،تو راه که داشتیم میومدیم سام شیک که باباش دوست بابای این سوکه تصادف کرد افتاد تو دره فکر نکنم باباش جز این پسره کس دیگه ای رو داشته باشه شاید بهتره برگردیم
نه؟
جیمین:نه اصلا اون براش کاری نداره چندتا آدم بگیره بریزه سرت فعلا جینجو بمون
یونگی:اوکی
فقط جیمین تو میتونی مامان این سوک رو بیاری جینجو؟این سوک نگرانشه
جیمین:اره کی بیارمش؟
یونگی:بزار بهت میگم
من دیگه برم خدافظ
جیمین:اوکی خدافظ
این سوک:کی بود؟
یونگی:جیمین بود بهش گفتم مامانت رو بیار جینجو
این سوک میگم بابای تو جز سام شیک کسی رو نداشت درسته؟
این سوک:اره
یونگی:خب یعنی دیگه کسی رو نداره که بخواد بلایی سر من بیاره درسته؟
این سوک:اره میخوای برگردیم کره؟
یونگی:جیمین میگه فعلا صبر کن
این سوک:اوکی،بیا ناهار حاضره
- ۸۲
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط