پارت 4

پارت 4

در عمارت باز شد و جیمین، نامی، جونگکوک و یونگی با دست و لباس خونی وارد شدن. با استرس و شک بهشون زل زده بودم.

ح..حالتون خوبه؟.. چ..چرا ل..لباساتون خونی شده؟

هیچکدومشون جوابم رو ندادن و فقط نشستن.
جیمین نفس کلافه ای کشید

جیمین:‌ چرا بهمون چیزی نگفتی؟
ر..راجع به چ..

میخواستم حرفم رو‌کامل کنم که با داد یونگی سریع ساکت شدم و بغض کردم.

یونگی: *محکم مشتی به میز زد و از ماش بلند شد* خودتو به نفهمی نزنننن... باید به ما نیگفتی
ی..یونگی من... من.. ف..فقط..
نامی: فقط چی؟ *عصبی*
نمیخواستم نگرانتون کنم..
کم کم اشکام شروع به ریختن کردن. ادامه دادم
م..من متاسفم. میدونستم که شما توی این چند روز چون نزدیک تعطیلاته خیلی کار دارید و نمیخوایت نگرانتون کنم
جونگکوک: به نظر ما انقدر احمقیم که متوجه نشدیم این موضوع بحث یکی دو هفته نیست. از اول سال دارن همچین کاری میکنن و تو میتونیستی زودتر بگی.. اون موقع نزدیک تعطیلات نبود، درسته؟

ساکت شدم و فقط‌به زمین خیره شدم.
تهیونگ کلافه دستی به موهاش کشید و بعد اومد جلوی پاهام زانو زد که بتونه راحت تر منو ببینه.

تهیونگ: عشقم.. میدونم سخت بود، ولی او میدونی که ما در هر شرایطی کنار دخترمونیم. درسته؟‌ پس از این به بعد همچی رو به ما بگو، نفسم. باشه؟

اروم سرمو تکون دادم و خودمو تو بغل تهیونگ جا کردم.‌کم کم بقیشون هم اومدن و بغلم کردن.‌

هوسوک: دیگه نگران اون ال*دنگا هم نباش..
چ..چیکارشون کردید؟

جین خنده ای کرد و‌گفت

جین: نترس.. نامجون با مدیرتون صحبت کرد و اون ها رو‌ اخراج کردن.

لبخندی زدم.

مرسی..‌ بابت همه چیز. دوستون دارم.

و اون شب با خیال راحت توی بغل پسرا با ارامش خوابیدم. اینکه دیگه اون بار سنگین روی دوشم برداشته شد باعث شد که خواب راحت تری داشته باشم و بدون استرس چشمام رو روی هم بزارم.

The End
دیدگاه ها (۰)

جهت نظم😅🫠

پارت 3کلاس تموم شده بود. داشتم کتاب هام، آیپدم و وسایل دیگم ...

پارت 2کم کم پسرا با تیپ رسمی برای شرکتشون اومدن پایین. هر کد...

The sun in Lovidse

پارت چهاردهتا درو برای یونگی باز کردم افتادم زمین بیهوش شدم ...

اینم پارت بعد خیلی کیوت شد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط