فصل سوم( شب دردناک )
فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۹۸
جیمین با قدم های آروم سمته همسرش رفت و جلوش ایستاد با صدا آروم و همچنین کمی خوشهالی گفت .... جیمین: میخواستی فرار کنی اره
دخترک سرش را پایین انداخت و آروم گفت .... ات: آره میخواستم ولی نشد .... با خانم اومدم اینجا....
( شاید الان کتکم بزنه شاید دیگه تو روم نگاه هم نکنه ولی تقصیره منه ) با افکارش درگیر بود تا اینکه لمس رو شکم اش باعث خراب شدن افکارش شد جیمین به جلوش زانو زده و دستش را گذاشت رو شکم همسرش
جیمین: نی نی بابایی ... خوش اومدی تو زندگی تاریک من
دختره از این لحن پر از بغض شوهرش بغضش گرفت و به آرامی گفت... ات.؛ معذرت میخواهم نیاید میرفتم
جیمین : نه مادر بچم ! مهم نیست گذشته ها گذشت ... این جمله از دهن آدمی بیرون میرفت که تو گذشته ها زندگی میکرد ولی مهربون های اواخر همه چی رو عوض کرد ....
ات.: تاریک بود ولیدیگه نیست
جیمین بعد از بغل کوتاه ای شکم همسرش جدا شد و جلو ات ایستاد ...
جیمین: خوب مایلی بریم به خونه خودمون
دخترک خنده ای کرد و هردو دست هایش را دوره گردن جیمین حلقه کرد و بوی خوش عطر همسرش را وارو ریه هایش فروغ برد همیشه یکی از بهترین عطر های جهان بود حتی موقه های که اذیتش هم میکرد عاشق این بوی عطر مردانه جیمین شده بود ....
در حیات بزرک عمارت جیمین چنیدن تا از میز را کنار هم گذاشتن
دال: ای بابا جیمین خیلی بدجنس اینا سنگین هست بیا کمکم کن ... جیمین بودنه گوش کردن به حرف دوست اش راهی سمته سالن شد دال عصبی زیر لب گفت.. ( همسرت حامله هست تو چیزهای سنگینی بلند نمیکنی )
میجی: شوهرم باز چرا غور میزنه
دال : یااااا تو چرا بلند شدی فسقلی رو اذیت میکنی
میجی عصبی با دستش زد به بازو دال و گفت ... میجی: هی آروم بگو کسی میشنوه .. دال چهره گیچ الکی به خودش گرفت و گفت
دال: اینکه ما میخواستیم دیشب کاری بکنیم که تو حامله بشی چه اشکالی داره که بقیه بدونن
میجی با چهره خجالت زده به دال نزدیک تر شد و آروم گفت
میجی: واقعا که دال ساکت شو ....
پارت ۲۹۸
جیمین با قدم های آروم سمته همسرش رفت و جلوش ایستاد با صدا آروم و همچنین کمی خوشهالی گفت .... جیمین: میخواستی فرار کنی اره
دخترک سرش را پایین انداخت و آروم گفت .... ات: آره میخواستم ولی نشد .... با خانم اومدم اینجا....
( شاید الان کتکم بزنه شاید دیگه تو روم نگاه هم نکنه ولی تقصیره منه ) با افکارش درگیر بود تا اینکه لمس رو شکم اش باعث خراب شدن افکارش شد جیمین به جلوش زانو زده و دستش را گذاشت رو شکم همسرش
جیمین: نی نی بابایی ... خوش اومدی تو زندگی تاریک من
دختره از این لحن پر از بغض شوهرش بغضش گرفت و به آرامی گفت... ات.؛ معذرت میخواهم نیاید میرفتم
جیمین : نه مادر بچم ! مهم نیست گذشته ها گذشت ... این جمله از دهن آدمی بیرون میرفت که تو گذشته ها زندگی میکرد ولی مهربون های اواخر همه چی رو عوض کرد ....
ات.: تاریک بود ولیدیگه نیست
جیمین بعد از بغل کوتاه ای شکم همسرش جدا شد و جلو ات ایستاد ...
جیمین: خوب مایلی بریم به خونه خودمون
دخترک خنده ای کرد و هردو دست هایش را دوره گردن جیمین حلقه کرد و بوی خوش عطر همسرش را وارو ریه هایش فروغ برد همیشه یکی از بهترین عطر های جهان بود حتی موقه های که اذیتش هم میکرد عاشق این بوی عطر مردانه جیمین شده بود ....
در حیات بزرک عمارت جیمین چنیدن تا از میز را کنار هم گذاشتن
دال: ای بابا جیمین خیلی بدجنس اینا سنگین هست بیا کمکم کن ... جیمین بودنه گوش کردن به حرف دوست اش راهی سمته سالن شد دال عصبی زیر لب گفت.. ( همسرت حامله هست تو چیزهای سنگینی بلند نمیکنی )
میجی: شوهرم باز چرا غور میزنه
دال : یااااا تو چرا بلند شدی فسقلی رو اذیت میکنی
میجی عصبی با دستش زد به بازو دال و گفت ... میجی: هی آروم بگو کسی میشنوه .. دال چهره گیچ الکی به خودش گرفت و گفت
دال: اینکه ما میخواستیم دیشب کاری بکنیم که تو حامله بشی چه اشکالی داره که بقیه بدونن
میجی با چهره خجالت زده به دال نزدیک تر شد و آروم گفت
میجی: واقعا که دال ساکت شو ....
- ۱۸.۵k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط