Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..³³
آینا عقب رفت، پشتش به لبهی صندلی خورد.
با خشم گفت: «پس بگو. مرد نقابدار فقط “یکبار” دیده شد؟ یا چیز بیشتری…؟»
روی دستش را بالا آورد و با انگشتهایش—خیلی آرام—کنارهی یکی از بندهای موهای آینا را مرتب کرد.
نه لمسِ طولانی. نه عاشقانه. بیشتر شبیه اینکه “تا اینجا امنی، ولی بینظمی خطره.”
آینا یخ زد.
صورتش ناگهان داغ شد، اما غرورش نمیخواست اعتراف کند.
آینا سریع عقب کشید و با لحنی تیز گفت:
تو… داری چی کار میکنی؟»
روی با همان آرامش جواب داد:
دارم حواسم به جزئیات باشه. تو که باهوشی، باید بفهمی چرا.»
آینا لبهایش را روی هم فشرد.
من… من باهوشم، ولی از این کارها خجالت نمیکشم.»
روی نگاهش را کوتاه پایین آورد، انگار همین یک جمله را ثبت کرده باشد.
خجالت نمیکشی؟»
آینا سریع گفت:
نه! اصلاً…»
و درست همان لحظه—
در اتاق باز شد.
آریون و لیانا وارد شدند.
و برای یک لحظه کوتاه… هر دو ثابت ماندند.
روی خیلی نزدیکِ آینا ایستاده بود.
دستش هنوز کنار موهای او بود.
و آینا با گونههای سرخ، بین عقب رفتن و ایستادن گیر کرده بود.
سه ثانیه.
فقط سه ثانیه سکوت.
بعد لیانا پلک زد.
آریون صاف ایستاد.
و بدون اینکه چیزی بگویند—
لیانا خیلی سریع گفت:
اوه. ببخشید.»
آریون هم اضافه کرد:
ما… بعداً میایم.»
در تقریباً فوری بسته شد.
شرط های💖
۲۰ لایک
۳۵ کامنت
۵ بازنشر
۵۰ تایی مون کنید
بوس به همتون🍒
.
..
.
..
.
..
.
..
.
..
.
..
.
..
.
..
⟩⟩ Beyond Fate....
part..³³
آینا عقب رفت، پشتش به لبهی صندلی خورد.
با خشم گفت: «پس بگو. مرد نقابدار فقط “یکبار” دیده شد؟ یا چیز بیشتری…؟»
روی دستش را بالا آورد و با انگشتهایش—خیلی آرام—کنارهی یکی از بندهای موهای آینا را مرتب کرد.
نه لمسِ طولانی. نه عاشقانه. بیشتر شبیه اینکه “تا اینجا امنی، ولی بینظمی خطره.”
آینا یخ زد.
صورتش ناگهان داغ شد، اما غرورش نمیخواست اعتراف کند.
آینا سریع عقب کشید و با لحنی تیز گفت:
تو… داری چی کار میکنی؟»
روی با همان آرامش جواب داد:
دارم حواسم به جزئیات باشه. تو که باهوشی، باید بفهمی چرا.»
آینا لبهایش را روی هم فشرد.
من… من باهوشم، ولی از این کارها خجالت نمیکشم.»
روی نگاهش را کوتاه پایین آورد، انگار همین یک جمله را ثبت کرده باشد.
خجالت نمیکشی؟»
آینا سریع گفت:
نه! اصلاً…»
و درست همان لحظه—
در اتاق باز شد.
آریون و لیانا وارد شدند.
و برای یک لحظه کوتاه… هر دو ثابت ماندند.
روی خیلی نزدیکِ آینا ایستاده بود.
دستش هنوز کنار موهای او بود.
و آینا با گونههای سرخ، بین عقب رفتن و ایستادن گیر کرده بود.
سه ثانیه.
فقط سه ثانیه سکوت.
بعد لیانا پلک زد.
آریون صاف ایستاد.
و بدون اینکه چیزی بگویند—
لیانا خیلی سریع گفت:
اوه. ببخشید.»
آریون هم اضافه کرد:
ما… بعداً میایم.»
در تقریباً فوری بسته شد.
شرط های💖
۲۰ لایک
۳۵ کامنت
۵ بازنشر
۵۰ تایی مون کنید
بوس به همتون🍒
.
..
.
..
.
..
.
..
.
..
.
..
.
..
.
..
- ۶۰۹
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط