کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم،

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم،
باران تندی می‌بارید، 
آن روز صبح 
یک چتر هفت رنگ 
خریده بودم، 
وقتی به مدرسه رفتم 
دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم 
زیر باران بازی کنم
اما ... زنگ خورد.

هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که
کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. 
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده. بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم، 
اما ... آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد... !

این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده. اما حالا بعضی شب‌ها 
فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود که من 
آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمش
دیدگاه ها (۱)

قسمت هشت

دلم می‌خواست برگردم به همان عصر تابستانی که داشتم توی حیاط و...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 6ویو ات:صبح اولین روز مدرسه رسماً یک...

گربه‌ای در نیمکت کناری...

پارت نوزدهم | زیر باراناز آن روز، جنگکوک دیگر مثل قبل نبود.د...

داستان کودکانه «ماجراجویی در جنگلِ کلمات» به نویسندگی رزیتا ...

پارت ۲۸ ته: ساکت شو!همون یک جمله کافی بود.انگار تمام بغضم یک...

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط