سالهاست که گم شده ای

سالهاست که گم شده ای
نمیدانم چگونه نمیدانم کجا؟ دستانم را رها کردی
تویی که همیشه و همه جا در کوچه پس کوچه زندگی
درباغ عاشقی
درکویر بی کسی
رهایم نمیکردی
چگونه مرا به دست سکوت و تنهایی سپردی
عشق من شنیده ام در خودت غرق شده ای
اما من سایه ات را همچنان بر دیوارهای شهرمیبینم
میدانم
هستی همین دوروبرها
هنوز دلواپس منی ،
میدانم مرا میبینی
دیدگاه ها (۱)

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

نمیبخشمت p.22

کاش لااقل کمی بیشتر میمآندی و مرا ما بینِ این حجم از غم رها ...

‍ دلم تــو را میخواهد...دوباره با نگاه مهربانت، دستانم را بگ...

《آه ای شب معصوم!》 غمی عجیب و دلتنگی ای سراسر امید! وجودم را ...

خودش را نمیدانم امادیوانگی هایش را دوست دارم.بی تجربگی هایش ...

مارالم

روزها به انتظار کلامی از تو شب شد...نه آمدی...نه ماندی...نه ...

در این‌دریای‌طوفانی منم‌قایق میان موج تنهاییو تو آن‌ساحل زیب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط