[ادامه...]

[ادامه...]

چند دقیقه هیچ‌کس حرفی نزد.

فقط صدای قاشق‌هایی که به کاسه می‌خورد، توی خونه می‌پیچید.

جیمین آخرین لقمه رو خورد و کاسه رو کنار گذاشت.

جیمین: تهیونگ...

تهیونگ: هوم؟

جیمین: دلم برای غذای درست حسابی تنگ شده بود.

تهیونگ: رامن شد غذای درست حسابی؟

جیمین: نسبت به غذای تیمارستان؟ شاهانه بود.

کوک خندید.

کوک: اینو راست میگه.

تهیونگ ظرف‌ها رو جمع کرد.

تهیونگ: خب... حالا می‌خواین تعریف کنین چجوری فرار کردین؟

جیمین با ذوق نشست.

جیمین: داستانش خیلی طولانیه...

کوک: و بیشترش تقصیر خودشه.

جیمین: ای بابا...

کوک: اول برق کل ساختمونو قطع کرد.

تهیونگ: چی؟!

جیمین: اتفاقی بود.

کوک: بعد از دیوار پرید.

تهیونگ: ...

کوک: بعدم نزدیک بود دوباره گیر بیفتیم.

تهیونگ چند ثانیه به جیمین خیره شد.

بعد فقط یه جمله گفت.

تهیونگ: تو واقعاً مغزتو کجا جا گذاشتی؟

جیمین: همون‌جایی که تو حوصلتو جا گذاشتی.

تهیونگ بالش مبل رو برداشت و پرت کرد سمتش.

«پوف!»

جیمین: اهههه!

کوک زد زیر خنده.

کوک: حقت بود.

جیمین: خیانت کردی...

چند دقیقه بعد هر سه روی مبل‌ها لم داده بودن.

تلویزیون روشن بود اما هیچ‌کس نگاهش نمی‌کرد.

خستگی کم‌کم خودش رو نشون می‌داد.

تهیونگ سکوت رو شکست.

تهیونگ: از این به بعد چی؟

جیمین شونه بالا انداخت.

جیمین: نمی‌دونم.

کوک: تا وقتی بیرونیم، باید حواسمون جمع باشه.

تهیونگ: یعنی از خونه بیرون نرین.

جیمین: یعنی زندان از یه زندان دیگه اومدیم؟

تهیونگ: فرقش اینه که اینجا رامن هست.

جیمین چند ثانیه فکر کرد.

جیمین: قبول.

کوک خندید.

کوک: تو رو با غذا میشه خرید.

جیمین: صددرصد.

همون لحظه صدای آژیر ماشین پلیس از بیرون شنیده شد.

هر سه بی‌اختیار ساکت شدن.

جیمین آروم پرده رو کنار زد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد.

یه ماشین پلیس از سر کوچه رد شد.

چند ثانیه همه نفسشونو حبس کرده بودن.

ماشین بدون اینکه توقف کنه از کوچه خارج شد.

جیمین نفس راحتی کشید.

جیمین: رفت...

تهیونگ پرده رو بست.

تهیونگ: از فردا باید خیلی محتاط باشین.

کوک: موافقم.

جیمین: باشه...

چند لحظه سکوت شد.

بعد جیمین با قیافه‌ای جدی گفت:

جیمین: فقط یه سؤال...

تهیونگ اخم کرد.

تهیونگ: چی؟

جیمین: صبحونه چی داریم؟

کوک همون لحظه زد زیر خنده.

تهیونگ دستشو روی صورتش کشید و با ناامیدی گفت:

تهیونگ: تو حتی وقتی تحت تعقیبی، فقط به شکمت فکر می‌کنی؟

جیمین با لبخند جواب داد:

جیمین: آدم با شکم خالی نمی‌تونه فراری خوبی باشه.

کوک خندید.

کوک: این یکی رو قبول دارم.

تهیونگ سرش رو تکون داد.

تهیونگ: باشه... حالا بخوابین. فردا درباره‌ی نقشه‌ی بعدی فکر می‌کنیم.

چراغ‌های خونه خاموش شد.

بعد از مدت‌ها، جیمین و کوک روی تختی خوابیده بودن که میله‌های آهنی دورش نبود.
دیدگاه ها (۰)

[صبح روز بعد...]نور آفتاب از لای پرده‌ها افتاده بود روی صورت...

[ادامه...]هوا کم‌کم رو به سردی می‌رفت.جیمین و کوک بعد از چند...

[ادامه...]جیمین و کوک با تمام سرعت به سمت دیوار انتهای حیاط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط