داستان “مسافرکش”

داستان “مسافرکش”

مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه…
راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه…
بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!
دیدگاه ها (۲)

#سناریو وقتی بازوشو گاز میگیریمنامجون: اول خشکش می‌زنه و با ...

داستان دل نشین خودم🥲 یه روزی هانما، از هانماهای شهر، یعنی ا...

رمان یک نیمکت فاصله

سناریو از شخصیت های انیمه جوجوتسو کایسن_ درخواستی

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز مجازات_یک_ماهه#سناریو─────────...

**موضوع: وقتی وسط دعوا می‌خواد ببوسدت، ولی تو با تندی ردش می...

وقتی سر اینکه دیر خونه میاین دعوا کردین ....### نقطه شروع دع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط