وای از آن روزی که ما دل را به دنیا باختیم

وای از آن روزی که ما، "دل" را به "دنیـــا" باختیم
خانـــه مان را، روی "تـــار عنکـــبوتی" ساختیم

یادمان رفت آن زمانی را، که "آدم" بوده ایم
چهــــره خود را درون آینـــــه، نشناختیـــم

وای از آن روزی که "خودخــواهی"، گریبانگیر شد
بی محـــابا، سوی تخریب ِ "شـــرافـــت" تاختیم

حرمت "انســـان"، شکســـتیم و بدون دلهره
پیکر بی جــــــان او را، زیر پــــا انداختیم

گور خود را با دو دست خویـــش، کندیم و بر آن
نوحـــه خواندیم و به ترحـــــیم و عــــزا پرداختیم

دیر فهــــمیدیم با "خــــود"، ما چه کردیم و چه شد
ما "شـــــــرافت" ، "آدمـــــیت" ، ما "خــــدا" را باختیم....

دیدگاه ها (۴)

درهجوم غصه هایم آه را گم کرده اممثل بادی در بیابان راه را...

ساعتِ عمر مــن افتاد و دگر کـــار نکرد هیچ کس یادی از این سا...

رقیه عزیزم روزت مبارک ازخدا بهترین هارو برات ارزو کردم گل مه...

بی تو شهرم قفس است ای همه آزادی منغم مراهم نفس است ای توهمه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط