چندپارتی
#چندپارتی
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part²⁷
.
.
.
.
.
(ادامه پارت قبل)
ویو لینو
به در خونه ا.ت تکیه داده بودم و منتظرش بود که صدای ا.ت رو شنیدم. سرم رو کج کردم و بهش نگاه کردم که با یک لبخند پهن به سمتم میاد. تکیه ام رو از در گرفتم و یا یک لبخند بهش نگاه کردم.
_سلام!
+سلام عروسک!
از لقبی که بهش دادم یکم خجالت کشید.
+کجا رفته بودی؟مزاحمت شدم؟
_نه نه اصلا. رفته بودم برای تولد هانا لباس بخرم.
+آه...پس توهم برای همین بیرون رفته بودی.
_چی؟
_هیچی بیخیال...بیا بریم.
+باشه.
دستم رو توی دستش قلاب کردم و رفتیم سمت پاساژ.
_چرا اومدیم پاساژ؟مگه قرار نبود بریم سینما؟یا شهربازی؟
+یک روز دیگه میریم...به هرحال منم برای فردا لباس ندارم.
_توهم دعوتی؟
+اوهوم
_خوبه
به سمت یکی از مغازه های لباس فروشی رفتیم. ا.ت یک لباس خیلی قشنگ انتخاب کرد(عکسش رو میزارم براتون)
ا.ت رفت سمت فروشنده
_ببخشید خانم
فروشنده:بله!
_این لباس چقدره؟
فروشنده: (فرض کنید گرونه...🗿🚬)
_چییی؟چرا انقدر گرونهه؟؟
ا.ت خیلی اون لباس رو انگاری دوست داشته ولی قیمتش گرون بود. لباس رو داد به فروشنده و با لحنی ناراحت ادامه داد
_نمیخرمش...
ا.ت برگشت که بره ولی کنارش وایسادم و کارتم رو به فروشنده دادم و اون لباس رو برای ا.ت خریدم. از مغازه زدیم بیرون و ا.ت خیلی خوشحال شده بود و همین خوشحالیش باعث میشد قند تو دلم آب شه.
(پرش زمانی به دم در خونه ا.ت)
[ساعت ۱۱:۲۴ شب]
_ممنون لینو! امروز خیلی بهم خوش گذشت.
+برو تو دیگه دیر وقته.
_باشه...
برگشتم برم ولی ا.ت مچ دستم رو گرفت.
_صبر کن...
برگشتم سمت ا.ت
+چیشده؟
_خب...دیر وقته...فکر کنم بهتره امشب...خونه ی من بمونی.
از حرفی که زد خیلی خوشحال شدم که نزدیک بود جیغی از خوشحالی بکشم ولی با این حال سعی کردم خونسر و آروم باشم و در جوابش فقط یک نیشخندی زدم
+نیازی نیست...مزاحمت نمیشم
خودم نمیدونم چی دارم میگم
_آخه شما هم نخوردی...بیا تو برات غذا درست میکنم
پس از کلی التماس کردن که برم خونه اش بلاخره قبول کردم.
کفشامون رو درآوردیم و وارد خونه شدیم.
_خب...تو میتونی روی کاناپه بشینی تا برات غذا بیارم.
+نیازی نیست من گرسنه نیستم.
_خب من گرسنه امه.
+فقط برای خودت درست کن.
_آخه نمیشه که...
+باشه باشه. برای من هم درست کن
لبخندی پر ذوقی زد و رفت توی آشپزخونه .
ادامه دارد...
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part²⁷
.
.
.
.
.
(ادامه پارت قبل)
ویو لینو
به در خونه ا.ت تکیه داده بودم و منتظرش بود که صدای ا.ت رو شنیدم. سرم رو کج کردم و بهش نگاه کردم که با یک لبخند پهن به سمتم میاد. تکیه ام رو از در گرفتم و یا یک لبخند بهش نگاه کردم.
_سلام!
+سلام عروسک!
از لقبی که بهش دادم یکم خجالت کشید.
+کجا رفته بودی؟مزاحمت شدم؟
_نه نه اصلا. رفته بودم برای تولد هانا لباس بخرم.
+آه...پس توهم برای همین بیرون رفته بودی.
_چی؟
_هیچی بیخیال...بیا بریم.
+باشه.
دستم رو توی دستش قلاب کردم و رفتیم سمت پاساژ.
_چرا اومدیم پاساژ؟مگه قرار نبود بریم سینما؟یا شهربازی؟
+یک روز دیگه میریم...به هرحال منم برای فردا لباس ندارم.
_توهم دعوتی؟
+اوهوم
_خوبه
به سمت یکی از مغازه های لباس فروشی رفتیم. ا.ت یک لباس خیلی قشنگ انتخاب کرد(عکسش رو میزارم براتون)
ا.ت رفت سمت فروشنده
_ببخشید خانم
فروشنده:بله!
_این لباس چقدره؟
فروشنده: (فرض کنید گرونه...🗿🚬)
_چییی؟چرا انقدر گرونهه؟؟
ا.ت خیلی اون لباس رو انگاری دوست داشته ولی قیمتش گرون بود. لباس رو داد به فروشنده و با لحنی ناراحت ادامه داد
_نمیخرمش...
ا.ت برگشت که بره ولی کنارش وایسادم و کارتم رو به فروشنده دادم و اون لباس رو برای ا.ت خریدم. از مغازه زدیم بیرون و ا.ت خیلی خوشحال شده بود و همین خوشحالیش باعث میشد قند تو دلم آب شه.
(پرش زمانی به دم در خونه ا.ت)
[ساعت ۱۱:۲۴ شب]
_ممنون لینو! امروز خیلی بهم خوش گذشت.
+برو تو دیگه دیر وقته.
_باشه...
برگشتم برم ولی ا.ت مچ دستم رو گرفت.
_صبر کن...
برگشتم سمت ا.ت
+چیشده؟
_خب...دیر وقته...فکر کنم بهتره امشب...خونه ی من بمونی.
از حرفی که زد خیلی خوشحال شدم که نزدیک بود جیغی از خوشحالی بکشم ولی با این حال سعی کردم خونسر و آروم باشم و در جوابش فقط یک نیشخندی زدم
+نیازی نیست...مزاحمت نمیشم
خودم نمیدونم چی دارم میگم
_آخه شما هم نخوردی...بیا تو برات غذا درست میکنم
پس از کلی التماس کردن که برم خونه اش بلاخره قبول کردم.
کفشامون رو درآوردیم و وارد خونه شدیم.
_خب...تو میتونی روی کاناپه بشینی تا برات غذا بیارم.
+نیازی نیست من گرسنه نیستم.
_خب من گرسنه امه.
+فقط برای خودت درست کن.
_آخه نمیشه که...
+باشه باشه. برای من هم درست کن
لبخندی پر ذوقی زد و رفت توی آشپزخونه .
ادامه دارد...
- ۳۵۳
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط