part
part41
.
.
هوا تاریک بود و فقط چراغ کنار استخر تو حیاط مدرسه روشن بود
_عجله کن! الان میبیننمون
پسر بزرگتر دستشو گرفت و سمت اسنخر دویدن، نمیتونست چهره هیچکدومشونو ببینه
_لباساتو دربیار زود بریم داخل
هردو لباساشونو در اوردنو رو صندلی کنار استخر گذاشتن و داخل اب پریدن و به خاطر سرمای اب موهای بدنشون سیخ شد
+ مسابقه بزاریم؟
_اصلا بلدی شنا کنی؟
+ امتحان کن!
هردو از یه خط شروع کردن به شنا کردن
پسر بزرگتر جلو زده بود و با تمسخر به اونیکی که با اخم تلاش میکرد نگاه کرد و پوزخندی زد.. پوزخند؟
_دیدی نمیتونی بهم بر...
پسر کوچیکتر نذاشت حرفش تموم بشه و یکم مونده به خط پایان ازش جلوتر زد و مسابقه رو برد! با خنده به فرد مقابلش نگاه کرد
+ چقدر احمقی تو!
_هی.. اخه.. چجوریی؟
+ من بردم
_اخه.. اخه...
+ زبونت بند اومده نه؟
و بازم خندید
_اصلانم مهم نیست! مطمئن باش دفعه بعد من میبرم
+ اوه نه بابا؟ با تمام وجود منتظرم، به هر حال بازم من برنده ام
∆هی کی اونجاست؟
هردو با شنیدن صدا با تعجب و ترس به همراه لبخند محوی که رو لباشون بود به نگهبانی که با چراغ قوه تو حیاط میگشت نگاه کردن
پسر بزرگتر دستشو گرفت و از استخر بیرون کشیدش
_لباساتو بردار میخوایم فرار کنیم
پسر کوچیکتر لباساشو برداشت و دست تو دست پسر بزرگ دوید
+ چرا فرار میکنیم؟
پسر کوچیکتر میخندید و باعث شد پسر بزرگم متقابل بخنده و دستشو محکم تر فشرد و بدنبالش کشید، صدای خنده هردوشون توی گوشش میپیچید.. خنده...
_بوم.. بوم!
بوم؟ چرا پسر بزرگتر داشت اونو صدا میکرد؟ با حس ریختخ شدن آب سردی روی صورتش از خواب پرید و چشماشو باز کرد و با یونجونی که با یه لیوان خالی از اب تو دستش وایستاده بود روبرو شد
+ روانیییی! چتههه! خفه شدم!
_خب تقصیر خودته چرا پا نمیشی؟ مجبورم کردی گفتم مردی
صاف نشست و دستی به صورتش که خیس شده بود کشید
(اون چه خوابی بود؟ چرا چهرشون معلوم نبود؟) یکم که به خودش اومد تازه اتفاقات دیشب یادش اومد..
(بعد اون حرفی که دیشب زدم اینجوری عادی بالا سرم وایستاده؟ درسته اوه بوم! اون حسی بهت نداره!)
.
.
هوا تاریک بود و فقط چراغ کنار استخر تو حیاط مدرسه روشن بود
_عجله کن! الان میبیننمون
پسر بزرگتر دستشو گرفت و سمت اسنخر دویدن، نمیتونست چهره هیچکدومشونو ببینه
_لباساتو دربیار زود بریم داخل
هردو لباساشونو در اوردنو رو صندلی کنار استخر گذاشتن و داخل اب پریدن و به خاطر سرمای اب موهای بدنشون سیخ شد
+ مسابقه بزاریم؟
_اصلا بلدی شنا کنی؟
+ امتحان کن!
هردو از یه خط شروع کردن به شنا کردن
پسر بزرگتر جلو زده بود و با تمسخر به اونیکی که با اخم تلاش میکرد نگاه کرد و پوزخندی زد.. پوزخند؟
_دیدی نمیتونی بهم بر...
پسر کوچیکتر نذاشت حرفش تموم بشه و یکم مونده به خط پایان ازش جلوتر زد و مسابقه رو برد! با خنده به فرد مقابلش نگاه کرد
+ چقدر احمقی تو!
_هی.. اخه.. چجوریی؟
+ من بردم
_اخه.. اخه...
+ زبونت بند اومده نه؟
و بازم خندید
_اصلانم مهم نیست! مطمئن باش دفعه بعد من میبرم
+ اوه نه بابا؟ با تمام وجود منتظرم، به هر حال بازم من برنده ام
∆هی کی اونجاست؟
هردو با شنیدن صدا با تعجب و ترس به همراه لبخند محوی که رو لباشون بود به نگهبانی که با چراغ قوه تو حیاط میگشت نگاه کردن
پسر بزرگتر دستشو گرفت و از استخر بیرون کشیدش
_لباساتو بردار میخوایم فرار کنیم
پسر کوچیکتر لباساشو برداشت و دست تو دست پسر بزرگ دوید
+ چرا فرار میکنیم؟
پسر کوچیکتر میخندید و باعث شد پسر بزرگم متقابل بخنده و دستشو محکم تر فشرد و بدنبالش کشید، صدای خنده هردوشون توی گوشش میپیچید.. خنده...
_بوم.. بوم!
بوم؟ چرا پسر بزرگتر داشت اونو صدا میکرد؟ با حس ریختخ شدن آب سردی روی صورتش از خواب پرید و چشماشو باز کرد و با یونجونی که با یه لیوان خالی از اب تو دستش وایستاده بود روبرو شد
+ روانیییی! چتههه! خفه شدم!
_خب تقصیر خودته چرا پا نمیشی؟ مجبورم کردی گفتم مردی
صاف نشست و دستی به صورتش که خیس شده بود کشید
(اون چه خوابی بود؟ چرا چهرشون معلوم نبود؟) یکم که به خودش اومد تازه اتفاقات دیشب یادش اومد..
(بعد اون حرفی که دیشب زدم اینجوری عادی بالا سرم وایستاده؟ درسته اوه بوم! اون حسی بهت نداره!)
- ۸۶۲
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط