Part ⁴⁷
Part ⁴⁷
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
وارد زمین که شدیم اولین نفری که به سمته من خیز برداشت آقای وزغ بود........
نمی دونم چرا و به چه دلیل این انقدر کینه داره ازم.......
اولین مشت شو که به سمتم پرت کرد جا خالی دادم و بعد گارد گرفتم..........
از من تقلید کرد و یه گارد شل و ول گرفت.........
بهش گفتم:
قیافتو درست کن........
و بعد بلند خندیدم.........
قیافش شبیه از کوره در رفته ها شده... یه جوری اخم کرده که پلکش افتاده بود رو چشماش و اگه بخوام بگم از دور نگاهش میکردی چشماش کاملا بسته به نظر می رسید.........
یه خنجر زیر آستینم پنهان کرده بودم که در صورتی که نزدیک شد بهم اول یه ضربه محکم بهش بزنم و بعد خیلی سوسکی خنجر رو فرو کنم.........
خیز برداشتم سمتش و با پام محکم زدم به سرش........
تلپی افتاد رو زمین و سرش و گرفت..........
با نیشخندی گفتم:
چیشد!
بلند شو دیگه!
دسته راستشو و گذاشت روی سرش، همون قسمتی که ضربه زدم........
و با دسته چپش سعی کرد که بلند بشه.........
گفتم:
انقدر ضعیف نباش این تازه اولشه.........
با کینه گفت:
وقتی اون چاقو رو فرو کردم تو قلبت، تازه روش کار میاد دستت!
گفتم:
چاقو؟!
مگه مجازه؟!
گفت:
بله!
گفتم:
عه، چه جالب!
اومد نزدیک و مشت و پروند........
زمان خوب برای انجام کارم.......
با پام لگدی زدم بهش که از درد مجبور شد دستشو ببره عقب........
و بعد خیلی ریز چاقو رو فرو کردم.........
وقتی گرمای خون رو روی پوستم حس کردم چاقو رو کشیدم بیرون و همون جا زیر آستینم مخفی کردم.........
دسته خونیم رو مالیدم به لباسم که شک برانگیز نباشم.........
نفس آخرش و کشیدم و بعد پرتش کردم رو زمین........
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
وارد زمین که شدیم اولین نفری که به سمته من خیز برداشت آقای وزغ بود........
نمی دونم چرا و به چه دلیل این انقدر کینه داره ازم.......
اولین مشت شو که به سمتم پرت کرد جا خالی دادم و بعد گارد گرفتم..........
از من تقلید کرد و یه گارد شل و ول گرفت.........
بهش گفتم:
قیافتو درست کن........
و بعد بلند خندیدم.........
قیافش شبیه از کوره در رفته ها شده... یه جوری اخم کرده که پلکش افتاده بود رو چشماش و اگه بخوام بگم از دور نگاهش میکردی چشماش کاملا بسته به نظر می رسید.........
یه خنجر زیر آستینم پنهان کرده بودم که در صورتی که نزدیک شد بهم اول یه ضربه محکم بهش بزنم و بعد خیلی سوسکی خنجر رو فرو کنم.........
خیز برداشتم سمتش و با پام محکم زدم به سرش........
تلپی افتاد رو زمین و سرش و گرفت..........
با نیشخندی گفتم:
چیشد!
بلند شو دیگه!
دسته راستشو و گذاشت روی سرش، همون قسمتی که ضربه زدم........
و با دسته چپش سعی کرد که بلند بشه.........
گفتم:
انقدر ضعیف نباش این تازه اولشه.........
با کینه گفت:
وقتی اون چاقو رو فرو کردم تو قلبت، تازه روش کار میاد دستت!
گفتم:
چاقو؟!
مگه مجازه؟!
گفت:
بله!
گفتم:
عه، چه جالب!
اومد نزدیک و مشت و پروند........
زمان خوب برای انجام کارم.......
با پام لگدی زدم بهش که از درد مجبور شد دستشو ببره عقب........
و بعد خیلی ریز چاقو رو فرو کردم.........
وقتی گرمای خون رو روی پوستم حس کردم چاقو رو کشیدم بیرون و همون جا زیر آستینم مخفی کردم.........
دسته خونیم رو مالیدم به لباسم که شک برانگیز نباشم.........
نفس آخرش و کشیدم و بعد پرتش کردم رو زمین........
- ۱۰۹
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط