پدر ناتنی من

پدر ناتنی من...
part:²³
"بعد رفتن اونا...یونا دو به جی یونگ گفت"
𝗬𝘂𝗻𝗮:میخوام برم بار...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:باشه.‌‌..
یونا رفت لباسشو با یه لباس باز تر عوض کرد و رفت...منم تو خونه تنها بودم...پس با هانول پیام بازی کردم...

ویو شب:

𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:...یونا کجاست چرا انقدر طولش مید
که در باز شد و یونا با یه پسر که تو بغلش بود وارد شد...هر دوشون کامل مست بودن داشتن همو مiخوردن...
پسره یه سمت اتاق مهمان رفت و درو بست...
اتاق مهمان دقیقا کنار اتاق من بود...صدای ناله ها و داد و بیداداشون نزاشت تا صبح بخوابم...و بلاخره بعد از رفتن اون مرد...خونه اروم شد و منم تونستم بخوابم...

فردا صبح:

صبح از خواب پاشدم و رفتم طبقه پایین که اونا پشت سفره نشسته بود...
𝗬𝘂𝗻𝗮:اگه از چیزایی که دیشب دیدی...به جین یا کوک بگی پدرتو در میارم هوم‌..؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:...باشه...فقط ارومتر ناله کن هر//زه...
𝗬𝘂𝗻𝗮:تو چی گفتی...؟
اومد موهامو گرفت.‌‌..خداروشکر خونه دوربین داره...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:حقیقت دردناکه هر//زه خانم...
میخواست یه سیلی بزنه تو گوشم که دستشو گرفتم و اون یکی دستشو از موهام بلند کردم و یکی زدم تو کمرش...
رفتم بالا سرش...دختره داشت الکی اشک میریخت...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بهت گفته بودم که دفاع شخصی میرم...؟...امیدوارم فهمیده باشی که من دختر جئونم و کسی حق نداره بهم دست بزنه...یا شاید معشوقه ی جئون چطوره...؟کیم یونا...؟...فک کنم داری از حسودی میمیری...حداقل...من مثل تو جنده نیستم و میرم مدرسه...
کیف مدرسم رو برداشتم و رفتم مدرسه...
-------------------------
۲ روزبعد:

بلاخره فردا کوک و جیمین میومدن...خیلی خوشحال بودم...گوشیم زنگ خورد و با شماره ی جیمین خنده ای کردم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:الووو‌...جیمین شیی...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:سلام بآنوی من حالت خوبه...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اره خوبم....کوک کجاست...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:من اینجام عزیزم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی خوشحالم صداتون رو میشنوم....
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:یونا که کاریت نکرد...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:میتونید از داخل دوربینای امنیتی ببینید...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:یعنی کاری باهات کرده...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:نگم بهتره...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:امروز میایم به جای فردا...خوبه‌...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:واقعااااا...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اوهوم...حالا برو استراحت کن
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸,𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴,𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خدافظظ...
و بعد قطع کردیم...خداروشکر امروز میان...
𝗬𝘂𝗻𝗮:جی یونگ شی بیا شربت...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خودت درست کردی...؟...
𝗬𝘂𝗻𝗮:اوهوم...بیا بخور...
بعد از خوردنش...تاریکی مطلق....

داستان داره شروع میشه...
دیدگاه ها (۴۹)

پدر ناتنی من...part:²⁴"یونا توی اون شربت...داروی خواب ریخته ...

پدر ناتنی من...part:²⁵عمارت دوم یونگی:من...کجام...؟...چرا ای...

پدر ناتنی من....part:²²𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:هانول...؟𝗛𝗮𝗻𝘂𝗹:هانول و درد و...

پدر ناتنی من...part:²¹فردا که از خواب پاشدم...با قیافه ی کیو...

خوب میخوام یه فیک بنویسم وامیدوارم خوشتون بیاد تمام تلاشمو م...

پارت 3یونا رفتم خونه یه دوش گرفتم اومدم ساعت9:30 بود رفتم و ...

پارت 6فردا یونا چشمامو باز کردم دیدم کوک دار نگام میکنه یونا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط